درد

صدایش هم چنان رسا و لحنش پر از مهر و محبت و امید بود. سه سال بود صدایش را نشنیده بودم. آخرین باری که به آغوش کشیدمش، گریه می کردم اما نمی دانستم چرا؟ هیچ وقت آن قدر که باید دوستش نداشتم. رابطه چندان خوبی با هم نداشتیم. نه من برایش نوه ای بودم که بود و نبودش چندان توفیری کند و از دیدنش چشم هایش برق بزند و نه او برایم مادر بزرگی بود که دلم برای دیدنش پر بکشد. 

اما با همه اینها هیچ وقت نمی توانستم منکر صبر و تحمل بی مثالش باشم. درک این همه صبوری و این همه امیدواری و این همه استقامت برایم راحت نبود. برایم نمونه همسری بود که ده سال از مادر مریضش که 105 سال عمر کرد و این ده سال آخر زمینگیر بود و هیچ کس و هیچ چیز را درست نمی شناخت با جان و دل نگهداری کرد، داغ از دست دادن همسر را خیلی زود چشید و بهترین سال های عمرش را شاهد از دست دادن تک تک پسرهایش در جبهه و جنگ و زندان و خیابان بود. 

و حالا سال هاست که تنها امیدش یک لحظه دیدار تنها پسری است که برایش مانده و سی سال است او را ندیده است. و هم چنان امیدوار است. نمی دانم چطور آدم می تواند سی سال امیدوار باشد. و با آن امید زندگی کند. 

شماره را که می گیرم می توانم تجسمش کنم، دراز کشیده روی تخت بیمارستان، با وزنه هایی که به دست های گچ گرفته اش وصل شده اند. شماره ها را آرام تر می گیرم تا فرصت بیشتری برای فکر کردن داشته باشم. برای آماده کردن حرف هایم. گوشی را که می گیرد، با همان صدای همیشگی و یا همان کلام پر امیدش می گوید، "نگران من نباش عزیزم، من هنوز کار دارم اینجا، خدا منو نا امید نمی کنه."

هیچ کدام از حرف هایی که آماده کرده بودم را نمی گویم، گوشی را از این دست به آن دستم می دهم و با خودم فکر می کنم که بعضی دردها هیچ وقت با هیچ دردی فراموش نمی شوند.

انسان به امید زنده است

باید کاری می‌کرد. شانس همین یک بار در خونه‌اش رو زده بود. براش یک جور امتحان بود. کار سختی بود، اما ارزش‌اش رو داشت. اگر می‌تونست این یک کار رو با موفقیت به پایان برسونه، به اطرافیانش کمک بزرگی کرده بود. با همین یک کار، بارش رو بسته بود. فرصتی پیش اومده بود که خدمتی به بقیه بکنه. برداشتن این یک مشکل هم خودش کار ارزش‌مندی بود. این همه آدم مثل مورچه داشتن توی این دنیا کار می‌کردن، جا داشت این هم به اندازه‌ی خودش و در حد توان‌اش کاری بکنه. یک لحظه دلش هری ریخت. از این که می‌دید می‌تونه در کنار بقیه‌ی مردم تلاشی بکنه، یک‌جور دلهره‌ی همراه با خوشحالی وجودش رو گرفت. پوستش مورمور شد. البته کار ساده‌ای نبود. به این یک قلم عادت نداشت. اگر کار ساده‌ای بود که حتمن همه انجام می‌دادن. اما چه ساده و چه سخت، قبول داشت که حتمن خوشایند نیست. تا حالا کسی از لذت‌بخش بودنش حرفی نزده بود. کار جدی‌ای بود. شوخی که نبود. ولی امید داشت. می‌دونست که اگر بخواد، می‌تونه.

چپ دست بود. تیغ رو با دست چپ برداشت. اگر نجات‌اش می‌دادن و دستِ تیغ خورده ناقص می‌شد، به‌تر بود اون دست ناقص، دست راستش باشه؛ نه دست چپش....

پیشنهاد

تقریباً تمام شب رو بیدار مونده بود. اونچه که قرار بود بهش بگه رو چندین و چند بار مرور کرده بود ولی هنوز هم نمی تونست از شر استرسی که تمام وجودش رو گرفته بود خلاص بشه. از خوابگاه تا دانشکده رو بر خلاف روزهای اخیر تنها قدم زد تا شاید بهتر بتونه روی حرفهاش تمرکز کنه. وارد دانشکده که شد، هنوز چند دقیقه ای به قرارشون وقت مونده بود. محل قرار همون اتاق معروف 324 بود. ابتدا تا انتهای راهرو دانشکده رو چند باری طی کرد تا بالاخره اومد. رفت پیشش، خیلی آروم و مودب روبروش نشست. سلام کرد. همه حرفهاش رو بهش زد. سرش رو پایین انداخت و منتظر جواب موند.

-          ولی شرایط من خیلی سخته! مطمئنید که می تونید!؟

-          تمام تلاشم رو می کنم. شما که من رو خوب می شناسید.

بعد از یه سکوت طولانی بهش جواب داد:

-          باشه! فقط امیدوارم جواب اعتمادم رو به خوبی بدید.

اشک شوق توی چشاش حلقه بسته بود. خداحافظی کرد. پله های دانشکده رو دو تا یکی کرد و خودش رو به نیمکت جلوی دانشکده رسوند. شماره مامان رو گرفت.

-         مـــامـــان! قربون دل پاکت برم.... درست شد.... قبول کرد.... تو این چند ساله فقط با پسرای دانشکده کار کرده بود. عالی شد مامان.

غربت

- مامانت اينا رفتن خونه دختر خاله ات. داداشم زنگ زد و گفت كه تلفن ها هنوز وصل نشده. موبايل بابات هم باطرى نداره. گفتم خبر بدم نگران نشى.

- چرا يهويى رفتن؟

- مگه خبر ندارى؟ زلزله اومده!

- نه! كى؟

- صبح تا شب پاى اينترنتى. نديدى همه دوستهات خبر زلزله رو پست كردن؟!

- فكر كردم كشور آذربايجان زلزله اومده.

- اونوقت چرا اينهمه دوستهاى تو خبرشو مى ذارن؟

- چه مى دونم. حس انساندوستى!

- واقعا يه لحظه هم فكر نكردى ممكنه شهر خودمون زلزله اومده باشه؟

- نه  ...  قرار نبود تا وقتى از خونه دورم ... قرار نبود تا وقتى از خونه دورم اتفاقى بيفته.