جنون

ظاهرش این بود که خیلی مثبته و عاشق تموم دنیاست ولی درونش پر بود از انزجار از خیلی از آدمهای دور و برش. رابطش با پیرمرد ها خوب بود. نه اینکه خودش اینو بخواد بلکه رفتارش جذابیتی داشت که بیشتر پیرمرد ها خوششون میومد. دست خودش نبود. حتی وقتی تصمیم میگرفت که اونها رو از خودش برنجونه تا دست از سرش بردارن بدتر میشد و باز هم به عنوان یک رفتار جالب تلقی میشد. برای کریسمس امسال گرون ترین کارتی که دریافت کرده بود از طرف پیرمرد هندی بود. باز نمیدونست از کی ولی انگار خیلی وقت بود که لهجه هندی روی اعصابش بود و زمانیکه میشنید کسی داره با این لهجه حرف میزنه نفسش تنگ میشد و نیاز به خوردن آب پیدا میکرد.
یه روز که مثل همیشه صبح زود رفت سر کارش دید که همکار پیرش دم در ایستاده. لبخند زدن جزو صورتش شده بود و نمیتونست مانع خودش بشه. همکار مشتاقانه یه صندلی برای خودش کشید و با آب و تاب از مراسمی که دیشب در خانه بر پا کرده بود صحبت میکرد. در همین حین بود که دوباره حس خفگی بهش دست داد. لیوان بزرگ سوفالی رو توی دستاش میفشرد. نمیدونست چی کار کنه که پیرمرد صداش رو بیاره پایین بلکه بتونه نفس بکشه. ولی انگار پیرمرد با دیدن چهره ملیح و بیگناه دخترک خوشحال تر به صحبتش با جزییات بیشتر ادامه میداد.
 چشمانش رو بست و زمانی باز کرد دید یه تکه سفال دستشو بریده. دم در صدای رفت و آمد و همهمه می اومد.  همکاراش از دم در رد میشدند و بهش نگاه میکردند. اون هم بهشون نگاه میکرد و لبخند میزد.

آخرین تصویر

چراغ کوچک روی میز را خاموش کرد، نگاهی به کنارش انداخت، مرد پشت به او روی پهلوی راستش خوابیده بود. دراز کشید و پتو را تا روی گردنش بالا کشید. با خودش فکر کرد " چقدر زود خوابید " وخودش هم روی پهلویش چرخید و پشت به مرد کرد.

چشم هایش را بست. از عصر تا حالا هر چقدر فکر کرده بود هیچ چیز با ارزشی یادش نمی اومد که اونجا توی اون خونه بوده باشه. در کل به جز یه گوشی موبایل بی ارزش، یک دوربین عکاسی که اتفاقا به تازگی خریده بود و خیلی هم دوستش داشت و یک لب تاپ هیچ چیز دیگری به خاطرش نمی آمد. آرام مرد را صدا زد، برخلاف انتظارش مرد جواب داد.

"بیداری؟"

"اوهوم"

" به چی فکر می کنی؟"

"هیچی، تو چرا بیداری؟"

"من داشتم فکر می کردم حتما ما یه چیزهایی رو یادمون نمیاد، وگرنه الان ناراحت بودیم"

" من که چیزی یادم نمیاد، بهش فکر نکن، مهم نیست "

" آخه،نا سلامتی دو تا چمدون بیست و سه کیلویی گلچین کردیم از ایران با خودمون آوردیم"

به کتابهاش فکر کرد، به لباس هایی که شاید بعضی هاشون رو دوست داشته، هیچ کدوم اونقدر که باید ناراحتش نکرد، به طلاهایی که با خودش آورده بود فکر کرد، خوشحال شد که خیلی زیاد نبودند و استفاده چندانی هم نداشتند. فکر کرد یعنی اینقدر همه زندگیمون بی ارزش بوده، باید بیشتر فکر می کرد، حتما بالاخره یه جایی، یه گوشه ای توی اون خونه لعنتی یه چیزی بوده که اشکش رو در بیاره، که از دست دادنش مهم بوده باشه، که دلش برای اون تنگ بشه.

داشت پلک هاش سنگین می شد که یک دفعه انگار چیز مهمی یادش آمده باشد، پرید، پتو را کنار زد و بلند شد نشست.

" واااای خدای من ! نباید با خودم می آوردمش، فکر می کردم اینجوری اگه با خودم باشه بهتره، اون تنها عکسی بود که از زمان بچگیم مونده بود، یادش به خیر وقتی اون عکس رو پیدا کرده بودم کلی ذوق کردم، از اون موقع همیشه همراهم بود، یه عکس سه در چهار سیاه و سفید بود، یادته؟ کلی هم درب و داغون شده بود ولی مشکل منو حل می کرد، فکر می کنی بشه پیداش کرد؟ می دونم کجاست، اگه بشه رفت توی خونه، دیگه قطعا چیزی ازش نمونده..."

نگاهی به  مرد انداخت، صدای خرو پفش بلند شده بود، با دست اشک هایش را پاک کرد و پتو را تا روی سرش بالا کشید.