تلخنامة خانه پدری

بیست و دو سه سال پیش، وقتی نوجوانی 16-17 ساله بود از خانه قدیمی به خانه جدید پدری اسباب کشی کردند، از یک جای متوسط شهر به یک جایی بالاتر یا به قول معروف از «اون طرف آب به این طرف آب». پدرش می­گفت که اگر این زمین رو چند طبقه بسازیم هرکدامتان می­توانید بروید تو یک طبقه. می­گفت که همه ما تو این خونه دوری هم جمع می­شویم.

پدر تمام پس­انداز خانواده را برای خرید زمین سرمایه گذار کرد، به پول آن زمان می شد حدود یک میلیون و هشتصد نهصد هزار تومان. برای همه چیز هم خودش نقشه کشیده بود، از چاه ته زیرزمین تا انباری سرِ سرسرا. حتی حساب هم کرده بود که با حقوق و اضافه کاری، وام و قرض و قوله هم می­تواند از پس بقیه­اش که چیزی حدود 4 میلیون تومان می­شد بر آید.

پس از بیست و اندی سال، خانة پدری همچنان زیبا و پابرجا است، حداقل از خانه­های مهندسی ساز در و همسایه چیزی کم ندارد. چند روز پیش، یکی از همسایه ها به پدر می­گفت « حج آقا، فکر نکون فقط من می­گم متری 5 تومن، قیمتش همینس. خیلیا 6 تومن و 7 تومنم گفتن. مالی شومام همین قدا می­ارزد». پدر می­خندید و می­گفت « برو بابا چی­چی می­گی؟ من کلی این خونه را با 6 میلیون تومن ساختم، حالا هر متریش شدس 5، 6 تومن؟ یعنی می گی همین درختی خرمالو، وسطی حیاط، رو صد میلیون تومن مال سایه انداختس؟ باغی آقاجونی خدا بیامرزم، 10 جریب بود فروختندش هزار تومن، حالا، همین یه ذره باغچه می­شد دویست میلیون!». با همسایه صحبت می­کرد و هر از چندگاهی به پسرش نگاهی می­انداخت که یعنی می­فهمی!

پسر می­فهمید، خوب هم می­فهمید. تا آنجا که یادش می­آمد این بحث قیمت و پول از قدیم هم بود. از پدر بزرگها شنیده بود که زمانی قیمتها در حد چند صد تومان و چند هزار تومان بوده و یا زمان ظل السلطان حاجی کی چقدر داده بود به کربلایی فلانی و خانه­اش را تملک کرده­بود. ولی فرقش این بود که این بحثها مال صد سال و دویست سال پیش بود نه مال همین بیست سال پیش! هیچ وقت تصور نمی­کرد که راه یکی دو قرن را بشود تو بیست سال طی کرد! وسط نگاههای پدر و صحبتهای همسایه حساب کتاب ­کرد که الان خانة پدری چند میلیارد می­ارزد. هیجان انگیز بود، با این حساب کتابها نه تنها پدر که همه همسایه­ها میلیاردر شده بودند و شاید هم اهالی شهر. حتما، اینهمه پول همه مردم را خوشحال می کرد به شرط آنکه می­توانستند زمان را همینجا متوقف کنند. اگر همین طور پیش برود، باید بیست سال دیگر برای فرزندانشان توضیح دهند که چگونه چند میلیارد تومان خواهند داد تا یک مترمربع از آلونک همسایه را بخرند یا اینکه چطوری باید چند تریلیارد تومان پول داشته باشند تا بتوانند به مانند پدر خانه­ای برای فرزندانشان دست و پا کنی. از این بدتر، آیا فرزندانشان خواهند توانست چند میلیارد تریلیارد پول فراهم کنند تا بالای سر نوه­هایشان سقفی بنا کنند. خدای من! این حساب کتابها مال چند قرن آینده است یا پیش­بینی 40 سال دیگر!؟

مخ پسر سوت می­کشید و دود می­کرد. خانة پدری داشت در جهت بی نهایت شدن پوچ می شد! توی این شهر، همه میلیاردر ولی فقیر شده­بودند. این میلیون و میلیارد سرطانی بودند که ریشه­هایش را می­خشکاندند! با این توصیف، شاید گنجشکها هم از این شهر بروند از بسکه باغچه­ها گران خواهند بود. دیگر کسی نخواهد ­توانست سرپناهی برای فرزندانش بنا کند مگر آنکه بمیرد تا کلبة درویشی­اش را به میراث برند.

در خدمت و خیانت قطر

 قطری ها گشادند. اینو اَلِن می گفت. اَلِن رییسم بود تو قطر. صبح حول و حوش ساعت ٨ میومد دنبالم. می رفتیم دفتر. ساعت ١٢ نشده یه آدم دونه درشتِ علاف رو پیدا می كرد كه اقا یا علی پاشو بریم یه جا بشینیم ناهار بزنیم. ناهار كه تموم می شد برمی گشتیم دفتر. نمی دونم چه جور بود كه عاروق رو غذا رو نزده احساس خستگی مفرطی بهش مستولی می شد و می گفت جمع كن بریم خونه به قول خودش كُلَپس كنیم. مسیر برگشت كه ٤٥ دقیقه ای می شد با بحث هایی راجع به معماری و این حرفا شروع می شد، و در راستای پیدا كردن بحثی كه من بتونم توش حرفی واسه زدن داشته باشم به بحث راجع به اوضاع سیاسی ایران می رسید و بعد با یكی دو تا تلفن كه آقا شب كجا وعده برا عرق خوری ادامه پیدا می كرد و بدون هیچ دلیلی به این نتیجه می رسید كه این عربا خیلی گشادند و اگه ما بریتیش ها نبودیم اینا سرشون داشت با كونشون بازی می كرد. كلن جناب دكتر الن یه چیزی تو مایه های لَم یكن له شریك فِی الملك بود. در هر موضعی نمونه انگلیسیش رو بدون رقیب بهتر می دونست. پر واضحه كه اینو به طور مستقیم نمی گفت. اصلا نمیدونم چه جور می گفت، ولی تهش به این نتیجه می رسیدم كه احتمالا راست میگه. ساعت هنوز ٢:٣٠ بعد از ظهر نشده هم با یه خدا قوتِ گرم من رو به خدای بزرگ می سپرد و برام آرزو میكرد خوب خستگی در كنم كه فردا روز پُروداكتیوی داشته باشیم.

 دفتر یه ویلا بود كه تغییر كاربری داده بود به اداری. همیشه فكر می كردم ملتی كه درامد متوسط مردمش بیشتر از ٩٦٠٠٠ دلار در ساله چه جور زندگی می كنن ... با دیدن مستراح دفتر به خیلی سوال هام پاسخ داده شد .  آره جالبترین نقطه توریستی كه پیدا كردم مستراح دفتر بود. خوب البت كه چند تا مستراح داشت. ولی مستراحی كه من و الن جان استفاده می كردیم یه چیزی بود حول و حوش ٤٠ مترمربع. خدا به سر شاهده اگه اغراق كنم. سیستمش هم جوری نبود كه بگی تغییر كاربری داده و این حرفا. معلوم بود از اول برای امر خطیر دستشویی طراحی شده. یه حال غریبی داشت. واقعن قابل وصف نیست. همه كاشیهاش سفید بود. به غایت مینیمال. كلن یه توالت فرنگی یه گوشه بود و شیر دوش در ضلع اونطرفیش. یه روشویی هم از دیوار زده بود بیرون. یه گوشه این اتاق سفید میشستی، تك و تنها. یه غربت دلنشینی می بردت به دوردست ها. صادقانه میگم، من به این فضا بدهكارم. من رو با زوایای دیگه ای از زندگی آشنا كرد. اگه میشد اینو یه الگو كرد برای بقیه فرهنگ ها خیلی خوب بود. حمل بر خودستایی نشه، هر كی میومد جلسه تو دفتر می بردم دستشوویی رو نشونش میدادم و یه افتخاری هم می كردم كه مثلا من زودتر از تو ریدن تو این دستشویی رو شروع كردم. دو سه بار تو این حول و حوش سفر یك ماهم به قطر شده بود كه من غرق رویاهام باشم و الن خان تنگشون بگیره و بیاد دم دستشویی تقاضای تخلیه فوری داشته باشه.

  تو دفتر، الن بود و منشی دفتر و رییس الن كه یه قطری ای بود هم سن وسال خودم. رییس جان یكی دو ساعتی بعدِ ما میومد و به نماز ظهر قضیه رو فیصله می داد. نكته خیره كننده این دفترسه نفره، چهار نفر خدمه ای بود كه كار میكردن. یه نفر برا این سه نفر صبحا در و باز میكرد و می بست. یه نفر چایی می آوورد و می برد برا این سه نفر. یه نفر بعد از دستشویی این سه نفر می رفت تمیز كاری. یه نفر هم فقط بود، و تا روز آخر نفهمیدم نقشش دقیقن چیه. چند تا دفتر دیگه هم كه رفتم فهمیدم قضیه در همه جای مملكتشون به همین منواله. به قول اَلِن، اینها در تعداد خدمه داشتن با هم رقابت می كنند. این دوستامون كه شامل  هندی، بنگلادشی، نپالی، سریلانكایی و ... بودند در همه مشاغل خدماتی علی الخصوص به عنوان كارگر ساختمانی حضور داشتند. همه اینا رو گفتم كه برسم به صحرای كربلاش. وقتی از یكی از روسای یه شركت خدماتی از داستان این  قشر كارگر پرسیدم، توضیح داد كه این دوستان ماهی یه چیزی حول و حوش ٢٠٠ دلار می گیرن. تقریبا یك هفتادم حقوق الن جان. جالبتر اینكه این دوستان هر دو سال، یك بار به مدت یك ماه می تونن به خونشون برگردن و آوردن  خونواده هم تقریبا امری بعیده. این در حالیه كه الن جان سالی سه، چهار ماه مرخصی داشت. یه نمونه آبرومند از نظام برده داری. كیك و كافی سر صبح الن جان، حقوق یك هفته این دوستان بود. شما تصور كن تو قرن ٢١ اجازه آووردن هیچ وسیله ای غیر از لباس تنت رو با خودت به جایی كه داری میری دو سال مستقر بشی نداشته باشی. غم انگیزِ ماجرا اینجاست كه بنا به گفته آقای تامین نیرو انسانیشون، اینا ٩٠٪ حقوقشونو میفرستن به خونوادشون و تو قطر هیچی خرج نمی كنن. یعنی می گفت من تا حالا ندیدم اینا غذا بخرن، و سعی می كنن تمام پولشونو بفرستن به خونواده هاشون. ضمن اینكه دوستامون اجازه خرید خونه و ماشین و ...  هم در قطر نداشتند. نمونه كاملی بود بر این داستان كه پول بر هر درد بی درمان دواست، خصوصا درد حقوق بشر. با خودم فكر می كردم كاش این همه كه دوستامون گلوی خودشون رو در مورد حقوق بشر تو ایران پاره كردن، چشماشونو كمی به بقیه ممالك هم باز می كردن. كل دغدغه نماینده های سازمان ملل در قطر، در جلسه هایی كه دو تا كارگر نپالی در رو براشون باز كرده بودند، یه كارگر هندی دگمه آسانسور رو براشون زده بود، سه تا كارگر فیلیپینی كافیشون رو محیا كرده بودن، مساله خطیر گرم شدن كره زمین بود. انصافا فكر نمی كردم گرم شدن كره زمین اینقدر مساله مهمی باشه. مملكتشون جوریه كه بی رقیب در مصرف انرژی و درست كردن سی او دو رتبه اول رو تو دنیا داره. در این حد كه تمام جلساتشون رو با همین ذكر مصیبت شروع می كردن و یه سری آمار عجیب غریب در این زمینه می دادن كه پشت كوه رو می لرزوند. قضیه وقتی بغرنج می شد كه ساخت و سازهایِ جام جهانی رو هم به آینده نزدیك قطر اضافه می كردی. 

الن جان، به شدت خاطرش از اینكه جام جهانی رسیده به قطر مكدر بود. گر چه خودش هم تایید می كرد همه این ها سیاسیه و پول نقش اساسی تو این داستانا بازی می كنه. به نظرم الن از شعور سیاسی متوسط رو به بالایی برخوردار بود. الن به شدت پیگیر اخبار خاورمیانه و مخصوصا ایران بود.  جنابشون از طرفداران هاشمی رفسنجانی بود و می گفت راه حل خاورمیانه آدم هایی مثل هاشمی اند. وقتی بهش گفتم هاشمی رفته ثبت نام كرده برا ریاست جمهوری كلی خوشحال شد. می گفت آرزومه بتونم یه روزی همین كاری رو كه دارم تو قطر میكنم تو ایران انجام بدم و اگه هاشمی بیاد، شما درای مملكتتون رو باز خواهید كرد و میریم اونجا چه ها كه نمیكنیم. بگذریم از این كه چند روز بعدش كه گفتم هاشمی رد صلاحیت شد، یكی دو تا فحش داد، قیافش رفت تو هم، یه چند دقیقه ای سكوت كرد و بعد همون بحث سنتیمون یعنی گشادی قطری ها رو ادامه داد...

 

شاگرد باوفای من!

از خاطره های دوره ی جوانی و تدریس تو مدرسه ی شاپور، برایم فقط مهمونی های گاه به گاه خانوم ایزدی ناظم مدرسه باقی مانده بود. این شیر بیشه ی مدرسه هنوز هم سردم دار نظم دادن به تفریحات پیرو پاتال هایی مثل من بود که تنها  سرگرمی روزانه اشون رفتن به بانک و از صف نون به صف شیر رفتن بود. پرحرفی همکارهایم، آه و ناله های دم به دم از دردهای عجیب و غریب چیزی نبود که بتواند من را از شربختکِ پیوستن به آثار تاریخی کشور نجات بدهد. نمی فهمیدم چرا همکارام تصور می کردند که افتخارات نوه هاشون از تاتی تاتی گرفته تا مستراح رفتنشون برای من لب گور می تواند جالب باشد! نمی دونستم تحویل یک لیست بالا بلند از امراض با جزییات هر چه تمامتر برای منِ مرضِ سرخود چه دردی را می توانست دوا کند!

اول ماه بود و زمان سرکشیدن روغن کرچکِ مهمونی خانه ی خانوم ایزدی. ساعتی از مهمونی نگذشته بود که هر طرف خونه، بازار مکاره ای برپا شده بود. افشاری منصب جدید داماد، سبحانی مهربونی های بی حد وحصر عروس و رضوی افتخارات بچه ی فرنگ رفته اش را هر کدوم تو غرفه های جداگانه پشت ویترین گذاشته بودند و برای هر رهگذری یک بار با آب و تاب تعریف می کردند. منی که حتی یک قلم از این اقلام رو تو سبد زندگی خودم و جد و آبام برای فروش نداشتم بی هوا از یک طرف به طرف دیگرِ بازار قدم می زدم و گاه گاهی به مشتری های این بازار لبخند می زدم. کنار شومینه بساط جالبی از گپ و گفتگوها داغ شده بود. خانوم علیخانی تعریف می کرد که هفته ی گذشته قلب شوهرش گرفته بود و با حالِ زاری شوهرش رو به اورژانس بیمارستان برده بوده که از فامیلی دکتر شیفت شب "کلاه دوزک" یادش آمده بود که دکترشوهرش، شاگردش بوده! خانوم بهداروند هم می گفت که از قضا قاضی دادگاه انحصار ورثه ی پدرش، شاگرد زرنگ کلاس هاش بوده!

در این اثنا تمام سی سال سابقه ی تدریس به علاوه پنج سال بازنشستگیم رو درجا وارسی کردم ببینم مورد درخشانی از شاگردهام یادم میاد یا نه! تا لااقل از این یک قافله عقب نمونم! دریغ از یک نمونه. یعنی سی سال معلم نمونه باشی و با یک آدم حسابی از شاگردهای سابقت برخورد نداشته باشی باید خیلی بدشانس باشی خیلی! هنوز از موتور خسته ی جستجوگر ذهنم نا امید نشده بودم که یاد روزی افتادم که برای گرفتن اجاره از مستجرم راهی یکی از شهرک های اطراف شهر شده بودم. چشمم یارای رانندگی نداشت. حقوق بازنشستگی و چندرغاز اجاره ی مستجرهم  اجازه ی آژانس گرفتن نمی داد. چاره ای جز اتوبوس های مسیر که همیشه پر از کارگرهای خسته و سربازهای افسرده بود نداشتم. برای فرار از آن همه انرژی مثبت که از در ودیواراتوبوس داغون می بارید خودم را سرگرم یک روزنامه کرده بودم. اخبار حوادث رو با دقتی می خواندم که انگار بچه ام تو اون حادثه بوده، آگهی های کار رو هم که مثل جوانهای جویای کار زیرورو می کردم. وقتی اتوبوس به حد انفجار پر از مسافر شد جوانک راننده بلند شد که بلیط ها رو جمع کند که یهو دیدم با ذوق و شوقی داد می زند: خانوم مرزی؟ شما هستین؟ من رو یادتون میاد شما معلم کلاس پنجم من بودید؟

شاگرد تنبل من علی مرادی بود. اسمش همراه با یک دنیا شیطنت و حرص و جوش تو ذهنم حک شده بود. پدر من رو درآورد تا امتحانات را ناپلئونی قبول شد. اما با مرام بود، اهل کار. پدرش کارگر ساختمون بود. یادمه تمام لوله کشی مدرسه رو یک تنه همراه پدرش انجام داد. مدیرمدرسه  مرادی را خیلی دوست داشت هربار که به خاطر درس نخوندن بیرونش می کردم مدیر و ناظم و همه بسیج می شدند که کوتاه بیایم. حالا اون شاگرد دوست داشتنی از دیدنم ذوق می کرد. بعد از رسیدن به ایستگاه و پیاده شدن مسافرها من را به خونه اشون دعوت کرد. محو یادآوری خونه ی محقر و باصفای مرادی و بچه ی کوچولویش شدم. برگشتم برای همکارام از شاگرد باوفای خودم تعریف کنم که دیدم خیلی وقته بساطشون رو جمع کرده و سفره ی ناهاررا چیدند. 

 

دو تا کیسه ی دربه در!

رختچرک های تلمبار شده ی توی کمدم، دل تنگی های تلمبار شده توی وجودم همه  و همه زمانِ رفتن به شهر و دیدار خونواده را یادآوری می کرد. از هر اتفاقِ خوب و بد، از هر آدمِ خوب و بد یک چیزی تهِ ذهنم، تهِ دلم مونده و کپک زده بود. نگران انعکاس همین کپک ها روی ورقه های امتحاناتِ درپیش رو بودم. تصمیم گرفتم تعطیلات آخر هفته هر طور شده این تن خسته و ذهن آشفته رو بردارم و بروم شهرمون. برای خالی نبودن عریضه و آسایش وجدان یک مشت دفتر و کتاب به همراه لباس چرک هایی که حالم را بهم می زد بقچه کردم تو دوتا کیسه ی بزرگ سیاه. راه کمی نبود اما حوصله ی من برای مرتب چیدنِ وسایلم کم بود. با اون دو تا کیسه مثل کولی ها راه افتادم توی شهر. ناله ی گاه به گاه کیسه ها که به زمین کشیده می شدند در بین ناله های خودم گم بود. سوار هرمترو که می شدم مردم همه برمی گشتند و من رو مهربانانه برانداز می کردند. منتظر بودند که بساط فروشم رو پهن کنم و براشون اوقات مفرحی ایجاد کنم. ازاینکه می توانستم آدمها رو هرچند کوتاه ضایع کنم کیف می کردم.

راه دور و دراز لطفِ سوار شدن تو یک تاکسی قدیمی و داغون همراه با له شدن بین مسافرهای درشت هیکل رو هم نصیبم کرد. ترافیک و هوای دودزده ی شهر بوی عرق تن کارمند های خسته هم که موسیقی متن این ضیافت بودند. تنها شوق رفتن به خونه می توانست زمان را برایم جلو ببرد. ایستگاه پایانی، نزدیکِ میدون اصلی شهر انتهای یک خیابون پرشیب بود. نیم کلاچ های پی در پی و پیاده هایی که بی هوا جلوی ماشین ها مانور می دادند، اعصاب راننده ی جوان را بهم زده بودند. اونقدر که با دادی سر مسافرهای محترم! خواست که نرسیده به ایستگاه پیاده شوند و مابقی راه را خودشون گز کنند که خب بالطبع برای سلامتیشون هم مفید بود!

می بایست مثل بقیه ی مسافرها با کمال میل به حرف زور لبیک گفته و با لبخندی پیاده می شدم. چشمم که به کیسه های دربه در افتاد، یاد احقاق حق و زیر بار زور نرفتن و اشاعه ی فرهنگ درست شهروندی افتادم. پیاده نشدم. راننده از توی آئینه بار دیگر با لحن آرام تری یادآوری کرد که پیاده شوم. درجا یک خطابه از حقوق شهروندیم آماده و با احترام حواله ی راننده کردم. راننده نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد. سفیهی که گویا توی این مملکت زندگی نمی کند. این بار با تحکم بیشتری خیلی منطقی بهم تفهیم کرد کرایه رو کامل داده و پیاده شوم. دیدم به نظر نمی رسد که این احقاق حق از راه شاخ و شونه کشیدن میسر باشد. با تمام غرورم تصمیم گرفتم زجر التماس به راننده رو به زجر کشیدن کیسه های سنگین ناجور توی خیابون اصلی شهرمون که حتما منجربه زیارت تعدادی فک و فامیل ، دوست و آشنا می شد ترجیح بدهم.عاجزانه به جوانک راننده گفتم: ببین آقا می دونم برات درکش سخته اما من باردارم! سربالایی نمی تونم راه برم. می تونی بفهمی؟

راننده که تا اون موقع توی آئینه با من جرّوبحث می کرد، با تعجب برگشت و هیکل لاغر و استخونی من رو چندین بار وارسی کرد. سرخ شدم. لبخند راننده برای چی بود؟ نگاه هرزه ی راننده روی شیکم من چیکار می کرد؟ آماده ی یه جنگ ناموسی شده بودم که راننده با لحن مهربونی پرسید: شما باردارید؟ هر جا بگید می برمتون. آب شدم. حرص می خوردم. با رمق ته مونده ام کیسه های نکبت رو بلند کردم و سر راننده ی بیچاره داد زدم که آره من بار... دارم! 

زندگی تُفی شده!

صبح جمعه بود. به دفتر کارم دیر رسیده بودم. روز آخر هفته بود و صدتا فکر و خیال، روز آخرهفته بود و افسوس صدتا کارعقب مونده،  روز آخرهفته بود و صدتا برنامه برای تعطیلاتِ درپیش رو. با هزار سلام و صلوات کار را شروع کردم. تک و تنها، درگیر و دارِ کار، مات و مبهوت به مانیتورِکامپیوتر، در حالِ سوگواری برای کُدِ نوشته شده ی ناموفقی بودم که قرار بود مشکلی از دنیای بی سر وصاحب علم کم بکند اما حالا خودش شده بود مشکلِ این روزای من، ورم کرده روی دلِ خودم که هر روز یک جوری از من انتقام می گرفت. با همه ی ادا و اطواراش رقصیده بودم اما انگار سر سازگاری با من نداشت. با صدای زنگ تلفن برای چند دقیقه از جنابِ ناسازگار اجازه ی مرخصی گرفتم. هیچ وقت اون موقع تماس نمی گرفت. گوشی رو برداشتم. منتظر بودم با قربون صدقه رفتن مادر و ناز و عشوه یی از سر دلتنگی حالم بهتر شود. هنوز سلام نکرده بودم که مادر با صدایی گرفته گفت: بابات مرد! دیگه بابا نداری!.

 یخ زدم. گوشی هم یخ زده بود. فقط اشک های آرومم داغ بودند داغِ داغ. می خواستم بلند شم در اتاق را ببندم که کسی این طورجون دادن تدریجی من رو نبیند اما نایی تو پاهام نبود. یادم افتاد موقع خداحافظی با پدر و مادر ازشون قول گرفته بودم که هر خبری، خوب یا بد را صاف و پوست کنده به من بگویند. ملاحظه ی دوری و بحران های عاطفی مد شده ی امروزی رو نکنند. اما اصلا فکرش را هم نمی کردم پوست و گوشت همچین خبری را یک جا بکَنند و بگذارند جلوروی من. اون روز صدتا سفارش دیگر هم داشتم مگر بقیه را جدی گرفته بودند که حالا بگم این یکی را یادشون مونده! تلاش می کردم خودم رو متقاعد به داشتن فکر مثبت و نفوس بد نزدن و از این مزخرفای روانشناسی کنم که صدای خسته ی مادر ادامه داد: دیگه جونی برای مادرت هم باقی نمونده!

 مطمئن  شدم درست شنیدم. بچه های دوقلوی غم و ترس همراهان همیشگیم جلوی چشمهایم یهو قد کشیدند. می خواستند انتقام همه ی روزایی که جلوشون با خیره سری ایستاده بودم و با خنده هایم براشون رجز خونده بودم را یک جا  با بی رحمی از منِ بی دفاع بگیرند. نگاهم به کدِ داغون ماسیده ی روی مانیتورافتاد. لعنت به تو که به خاطر تو پیشِ پدرنبودم، لعنت به تو که به خاطرتو الان پیشِ مادرم هم نیستم. حالت تهوع داشتم. می خواستم آینده ی بهتر را بالا بیاورم روی مانیتور. می خواستم افتخار را هم بالا بیاورم روی کیبورد. می خواستم تف کنم تو زندگی، تو رسم و آیینش، تو شکل و هیبتِ نکبتش،... اما حتی وقتِ این شِر و ورها و مسخره بازی های فلسفی هم را نداشتم. مادر اون طرف خط بود، منتظر واکنشِ من. اول سعی کردم به عادتِ همیشه صدام را محکم کنم، قوی باشم و بپرسم چی شده. دیدم کارمن نیست کوفتنِ این خرمن. اگر گاو نر و مرد کهن هم بودند تاب نمی آوردند چه برسد به این پیکرِ لاغرِ من!

گریه های آرومم اوج گرفت، اونقدر که دیگه صدای اون طرف خط را واضح نمی شنیدم. از اون طرف خط صدای محو مردونه ای شنیدم! صدای خنده بود. یعنی من دیوانه شده بودم؟ نه !برای دیونه شدن هم آدم وقت می خواهد! زمینه ی مستعد می خواهد! اگر مغز من به همین سرعت می توانست مسائل را پردازش کند و تصمیم به واکنش دفاعی دیوانه شدن بگیرد که خب از اون کد واموندم زودتر از اینها جواب گرفته بودم. نه من روانی نشدم. پس صدای خنده را درست شنیدم. یعنی اون طرف خانواده روانی شدند؟ دوباره یاد مزخرفات مثبت اندیشی افتادم. می خواستم آخرین لحظه های خوشبختیم فکر کردن به صدای خنده ی پدر باشد. از گریه و زجه موره ی خودم این دوستای عزیز لحظه های سختم خواهش کردم برای چند لحظه خفه شوند ببینم چه خبر شده. با یک صدای لرزان جلوی آن بچه های نکبت که حالا برای من دُم درآورده بودند و منتظر بودند بهشون اجازه بدم تا ته مونده ی روح من را قبضه کنند پرسیدم: این صدای بابا نیست که می خنده؟

 می خواستم با استفهام انکاری سوال کنم به این خیال که دارم احتمال جواب مثبت شنیدن رو بالا می برم. معلم ادبیاتمون گفته بود استفهام انکاری سوال شونده رو تو عمل انجام شده میگذارد مجبور به تایید می کند! راست می گفت. مادر با آرامشی عجیب گفت: خب آره این موقع شب صدای خنده ی کدوم مردی می تونه تو خونه ی ما باشه سوالایی می کنی تو. مادر داشت شوخی می کرد؟ یعنی خانوادگی زدیم به سیم آخر؟ گیج شده بودم که تو گوشی صدایی شنیدم: فدات بشم ناهارت رو خوردی بابا؟  . جز پدر کی می توانست از اون طرف دنیا نگران ناهارِ درد شده ی من باشد. خدایا! توی این چند لحظه صدبار سرِ من به لحدِ مرگ خورد و برگشت، اون وقت نگران ناهارم هستند؟! آروم گفتم چَشم بابا ناهارم رو هم می خورم گوشی رو می دید به مامان ؟ وقتی حرفای مادر در مورد کابینت های رنگ نخورده و همسایه ی جدید و کارتن های وسط خونه تموم شد تلفن رو قطع کردم. خدایا چرا من یادم رفته بود روز جمعه روز اثاث کشی بود. اون بچه های نکبت کجا غیبشون زده بود باید تو گوششون می زدم که داشتند از آب گل آلود ذهن منِ بدبخت ماهی می گرفتند. باید برمی گشتم به اون زندگی تفی شده و اول ازش عذرخواهی می کردم. 

میگریم چندان بلند بلند

دو هفته قبل: بعد از بیست سال قراره که برامون مهمون بیاد. دانیال احمق! نکرد با من یه مشورتی بکنه.  امروز اومده خونه و با هیجان میگه برای عید پاک مهمون دعوت کردم. ایرانین و مسلمون. من فقط زبونم بند اومد. نمی دونم عصبانی باشم یا متعجب یا حتی نمیدونم خنده  کنم یا گریه. مهمون ایرانی!!! از وقتی که پیتر و پاتریک به دنیا اومدن هیچ کسی خونمون نیومده.  وقتی فارق التحصیل شدم مامانم یه سرویس استکان نعلبکی خیلی قشنگ بهم کادو داد.  فکرمیکردم که چه مهمونی‌هایی باهاش بگیرم. نشد که نشد.

یک هفته قبل: نمیدونم این مسلمونها چی میخورن. شنیدم به غذاشون خیلی گیر میدن. ۳ روزه دارم به دانیال میگم بابا جان چرا نپرسیدی از دختره که محدودیت غذایی چی دارن. میگه ندیدمش. اصلا کلا برام سواله که اینها چه جورآدمهایی هستند. خدا به خیر بگذرونه.

امروز صبح: خوب اینها قراره برای ناهار برسند. از هفته پیش لوف گوشت رو سفارش دادم. مثل اینکه خوک نباشه حله. الان میگذارمش تو فر. هزار تا کار نکرده دارم. استکان نعلبکی هام همه زنگ زدن. انگار خاک بیست سال توشون جمع شده. باید همه‌شون رو بسابم.  این سگ نفهم هم شاشید رو فرش. پیتر امروز اعصاب نداره. یه ضرب داره هوار میکشه. نمیدونم جلوی مهمونها چی کار میخواد بکنه. قرصهاشو برم بهش بدم... گربه پدرسگ. خونمو زیر و رو کردی! اینقدرکه پیتر باهات ور رفته که تو هم یه مورد روانی شدی.  پیتر!!! بیا این گربتو جمع کن. هووووی! یواش!!!!

امروز ظهر: اینها دارن میرسن. یادم رفته بود فر رو روشن کنم. اشکال نداره. یه کم دیرتر غذا می‌خوریم. یه کم کیک بهشون میدم اول. کیک! کیک نپختم. ۳ روزه دارم یوتیوب نگاه می‌کنم تا یه کیک مثل اون قدیمها در بیارم. همه مراحلش یادم رفته بود. اشکال نداره. برم یه لباسی بپوشم اول. میام کیک رو میگذارم. دیشب تصمیم گرفتم دامن گل گلیمو بپوشم. چقدر هم  بهم میاد! کفش چی بپوشم؟ این دمپایی پاشنه دارم از همه اش بهتره. چقدر تنگ شده! اوه اوه. دارند در میزنند.

امروز عصر: خسته ام. از زندگیم خسته ام.  الان فقط میخوام برم توی یه اتاق آروم،  بلند بلند گریه کنم. همین! مهمونهای ایرانیم رفتند. بدون اینکه ناهار من رو بخورند. نرسیدم هیچی رو به موقع آماده کنم. اینها هم باید سر ساعت ایستگاه قطار میرفتند. خوبه دستکم کیکم رو خوردند. چقدر هم تشکر کردن بدبخت‌ها. کاش دوباره میومدند. این دفعه بیان ذهنم آماده تره. یعنی میشه تعارف نکرده باشند و دوباره بیان؟  پیتر آروم باش! مامانت غمگینه. آروم باش.

دو هزاران من و ما


- دیرت نشده است؟

- کارش همین است. زیاد این طرفها می بینمش.

- اینجا که جای مناسبی نیست.

- پدرم دیر به خانه بر می گردد.

- از اینها زیادند. یک ساعت صبر کنی همین جا حداقل سه چهارتا مثل این می بینی.

- چرا دیر؟

- خب کار می کند.

- خودت چه؟ منتظری؟

- نه

- حوصله ام سر می رود. یک وقتهایی می آیم، چرخی می زنم و برای خودم چیزی می خرم.

- برو دیگر!

- نه، صبر کن، اگر ممکن است یک لحظه صبر کن.

- من حوصله پدرت را ندارم.

- تو خوشحالی؟

- آره. امروز یک شال گردن خریدم.

- نه، کلاً.

- کلاً هم آره. چون کادو خریدم.

- چرا؟

- هفته پیش سرماخورده بود. خودش می گفت بخاطر هوای سرد است.

- ممنون

- نگاه کن که این بچه ده ساله با چه اشتیاقی به سمت خانه اش می دود. من یکسالی است که می شناسمش. آن موقع تازه مادرش مرده بود.

- خوشحال هم بود.

- چرا اینجایی؟

- من باید بپرسم چرا اینجایی! من که همیشه اینجا هستم.

- آقا می شود از اینجا به خیابان سوم رفت؟

- بله. بپرسید.

- خیلی آشنا نیستم.

- مشکلی نیست. فقط شب که می شود تاکسی زیاد آنجا نمی رود.

- پایین تر ایستاده بودم. نیم ساعتی هست. دیدم شما هم مشغول صحبتید. گفتم لااقل اینجا احساس امنیت بیشتری می کنم.

- آره. امیدوارم زودتر یک تاکسی پیدا شود که شما را برساند.

- خانم جوانی به سن و سال شما...

- یک کم عجیب است ولی محض پر کردن وقت هم شده است می شود یک سوال بپرسم؟

- تعجب نکن.

- بله!

- شما خوشحالید؟

- نه، اعصابم بهم ریخته. این هم از شانس من است.

- پاییز که می شود وضع همین است.

- اینکه خیلی بد است ولی منظورم یک کم کلی تر بود.

- فکر کنم برای تو ایستاد. بدو تا نرفته است.

- ممنون پدرجان!

- وقت گیرآوردی مخ دختر مردم را بکار می گیری.

- من که چیزی به تو نگفتم که تو ناراحت شدی.

- من ناراحت نشدم.

- یکساعت رفتی آنجا نشستی و چیزی نگفتی.

- می شود به من کمک کنید؟

- بله؟

- می شود به من کمک کنید؟

- بله؟

- 7 تا بچه گرسنه دارم. می شود به من کمک کنید.

- بله.

- آقا جان من لااقل بیست سال از تو بزرگترم. هنوز هم با همین بساطی که می بینی اینجا پهن کرده ام زندگی ام می گذرد.

- خدا پیرت کند جوان. خوشحالم کردی.

- واقعاً که چه مردمی پیدا می شوند. حیف که پاهایم کار نمی کنند.

- خسته نباشید، می دانستم هر شب اینجایید دزدگیر برای مغازه نمی خریدم.

- اتفاقی است. من امشب اینجا گیر کرده ام.

- طوری شده؟

- نه، منظورم این است که پیش آمد.

- آخر من از سر شب تا حالا هر چه از داخل نگاه کردم دیدم نشسته اید و با هم صحبت می کنید.

- همین را بگو. حالا من همه زندگیم پشتم است. تو دیگر چرا؟

- کنتور آب را قفل نزدم که اگر آب خواستی. فقط بی زحمت، صبح، قبل از این همچراغ بغلی قفلش کن. آدم خیری نیست.

- اولش نمی خواستم. شد و بعدش هم دیدم که بد نیست. یک سری آدم جدید و سوال و جواب و معاشرت.

- مثلاً؟

- مثلاً راجع به خوشحالی.

- دلت خوش است. با این اوضاع و احوال زمانه.

- هنوز سرمای دم صبح را نخورده است.

- درست است. قفل یادت نرود.

- تو باز کجا غیبت زد؟

- همین جا بودم. یک کمی پایین تر.

- سلام آقا.

- سلام.

- چقدر هوا سرد شده. دو هفته پیش همین موقع نمی دانستیم از گرما چه کار کنیم.

- خب پاییز شده است دیگر.

- توی این هوای سرد، مردم هم نامهربان تر می شوند.

- پالتو خانم. پالتو. این آقا که گذری هست. ولی من را نگاه کن. شب هستم. لباس زیاد هم پوشیدم. شما خیلی تابستانی می گردید.

- مرد هم مردهای قدیم. من را می کشانند تا اینجا. بعد هم هیچی به هیچی.

- خب مگر نمی دانستی که کجا می روی؟

- چرا ولی فکر این طورش را دیگر نمی کردم. حالا این پیرمرد کارش اینجاست. شما مگر زن و بچه نداری؟

- نه.

- پس باید خیلی خوشحال باشی.

- نه.

- خب آخر مردهای مجردی که این طرفها زندگی می کنند بهشان خیلی خوش می گذرد. بساطشان جور است.

- گمان نکنم.

- خیلی دیر شده است.آقا شما امشب جایی سراغ دارید که من بمانم.

- نه خانم.

- تو را به خدا.

- نکند از این هم می خواستی بپرسی خوشحال است یا نه.

- چطور مگر؟

- عزیز من! اگر به راه رفتنش نگاه می کردی می فهمیدی که حالش چطور است. دیگر لازم نبود بپرسی.

- واقعا؟

- خدا را شکر فهمید این کاره نیستی و رفت پی کارش.  لااقل آن جوانک مزلف هم امشب تنها نیست. من دارم می روم پشت آن دیوار.

- بخوابی؟

- نه پس بنشینم ور دل تو. چشم بهم بزنی صبح شده است و دوباره شروع بدبختی.

- ساقی هم ساقی امشب من.

- حالت خوب است؟

- خوب خوب. ردیف ردیف.

- می خواهی کمکت کنم؟

- آخ که چقدر جایش خالی است.

- پیاده می روی؟

- چرا که نه؟

- نزدیکی؟

- مهم نیست. مهم این است که حالم خیلی خوب است.

- خوشحال هم هستی؟

- آره. نه. راستش نمی دانم.

- جای کی خالی است؟

- مگر توی زندگی جای چند نفر می تواند این جور مواقع خالی باشد؟

- نمی دانم.

- اگر سردت است یک کم همراهم دارم. دوست داری؟

- منظورت همپیاله قدیم هست؟

- آره. ولی آخرش همه می گذارند و می روند.

- آره شاید.

- همه می روند. سرت سلامت.

-  جناب مدارک شناسایی .

- اتفاقی افتاده؟

- مدارک شناسایی لطفاً.

- گوشه خیابان ایستادن جرم است؟

- به تو نمی آید که کار و بارت اینجا ایستادن باشد.

- یک تجربه است.

- تجربه چه؟

- همین طور. نمی دانم چرا.

- خب مگر آزار داری؟ برو خانه ات، بگیر راحت بخواب.

- حالا یک شب طوری نیست.

- اگر مثل ما قرار بود هر شب کارت این باشد یک ساعتش هم برایت غنیمت بود.

- می شود یک سوال بپرسم؟

- بگو

- شما خوشحالی؟

- از کارم نه زیاد، ولی چاره ای نیست.

- کلاً چطور؟

- کلاً اش هم همین است. از شب بیداری خوشم نمی آید.

- همه چیز که کار نیست.

- بفرما. مواظب باش فقط. شبها این طرفها خیلی خلوت می شود و ناامن. این گواهینامه را هم ببر تمدیدش کن. دو ماه از تاریخش گذشته است.

- داداش! اگر می خواهی تا میدان می توانیم ببریمت.

- ممنونم. لطف دارید شما.

- بهرحال ما مسیرمان آن طرف هست.

- قربان شما. راستی چه موقع بیرون آمدن است؟

- ما که مهمانی بودیم و الان هم داریم چرخی می زنیم و بعدش هم می رویم خانه. خودت اینجا چه کار می کنی؟

- هیچی. ایستادم اینجا همین طوری.

- پس تو هم مثل ما خیلی خوشحالی. بپا نچایی.

- می روم سمت غرب.

- نه. ممنون

- دربست هم اگر می خواهی؟

- نه.

- این موقع ماشین گیرت نمی آید. من هم مسافر داشتم این طرف.

- قربان شما.

- بیا بالا دشت آخری ما را خوشحال کن.

- ممنون.

- تا وقتی دوباره ماشین ها راه بیفتند یک کمی مانده است.

- آره.

- از ما گفتن بود.

- جوان! کله سحر اینجا ایستادی؟

- چطورمگر؟

- طوری نیست. گفتم سرما می خوری؟

- خیلی هم سرد نبود.

- مگر از کی اینجایی؟

- چند ساعتی هست.

- لااقل بیا برویم مسجد، الان باز شده است. یک کمی گرم بشوی.

- نه. کم کم باید بروم.

- باشد. بهرحال اگر ماندنی شدی زیاد دور نیست. صدایش هم که می آید.

- می دانم. ممنون. می شود یک سوال بپرسم؟

- بفرما جانم.

- شما خوشحالی؟

- منظورت را نمی فهمم.

- شما خوشحالی؟

- باز هم نفهمیدم.

- حستان؟

- حالم خوب است.


*****************

ویرایش اول: 13-29-4


رهایی

پسر دوچرخه سوار با علامت پلیس ایستاد.

افسر پلیس به پسر گفت: «شما خیابان یکطرفه را خلاف می­آمدید، این کار 75 دلار جریمه دارد». پسر با حالتی دست­پاچه و مضطرب گفت:  «ببخشید آقای پلیس، شما می­­توانید دوچرخه من را نگه دارید». پلیس پرسید « چرا، مشکلی پیش آمده؟ » پسر جواب داد « من باید خیلی خیلی فوری بروم دستشویی» و قبل از آنکه منتظر جواب افسر پلیس شود، دوچرخه خود را به سمت پلیس رها کرد، کیفش را قاپید و به سمت ساختمان کناری دوید.

یکی دو دقیقه­ای نگذشته بود که نگرانی در نگاه آقای پلیس دیده می­شد. شاید، یک مقداری هم بی­تاب بود. معلوم نبود که نگران پسر است و یا ناراحت است چون نمی­تواند بقیه دوچرخه سوارانی را که خلاف می­کنند را نگه دارد. چند باری توی بیسیمش با کسی صحبت کرد. بعد از دقایقی یکی از همکارانش به او ملحق شد. باید داخل ساختمانی که پسرک به آنجا دویده بود را بازرسی می­کردند.

پسر، اما، به خانه­اش رسیده­بود. سرحال بود. احساس غرور و زیرکی می­کرد. فکرمی­کرد ارزشش را داشت که 20$ بدهد و یک مقداری تفریح و  هیجان داشته باشد.

مهمونی سگی، زندگی سگی

شب قبلش به اندازه‌ی کافی نخوابیده بودیم. برای این که به موقع به قرار برسیم، صبح قهوه نخورده بودیم. سر درد داشتیم. گرسنه بودیم. کلافه بودیم. من برای عصر بلیت اتوبوس داشتم. باید به موقع خودم رو به ترمینال می‌رسوندم. در آشپرخونه سرپا ایستاده بودیم. پسر خانواده داشت در مورد قرائت‌های مختلف از دین مسیحیت صحبت می‌کرد. تنها چیزی که می‌خواستیم، این بود که غذامون رو جلومون بگذارن، بخوریم، بریم. همین.

خانوم خونه به آقای خونه گفت «بچه‌ها رو راهنمایی کن که بشینن». آقای خونه درگیر درست کردن شربت بود (شربت؟ با شکم گشنه؟). آقای خونه در مورد تاریخ‌چه‌ی ساختمون‌های ایالت‌شون توضیح می‌داد. خانوم خونه تذکر داد که ما رو راهنمایی کنه که بنشینیم. زانوهامون نزدیک به خم شدن بودن. سست بودیم. هرکدوم به یک کابینت تکیه داده بودیم که نیفتیم؛ که فرو نریزیم. لیوان‌ها رنگ مات زردرنگی گرفته بودن.

خانوم خونه مشغول تزیین کیکش بود. آقای خونه از سگ خونه دعوت کرد که بیاد و با ما، مهمون‌ها، آشنا بشه. سگ کج و کوله راه می‌رفت. چند ماه پیش وسط خواب از رخت‌خوابش پریده بوده، از تخت پایین افتاده و قسمتی از کمرش آسیب دیده. حدود ده هزار دلار برای عملش خرج کرده بودن. سگ به سراغ ما اومد و شروع کرد به پارس کردن. اعصاب نداشتم. اگر محدودیت‌های اجتماعی نبود، من هم برای اون پارس می‌کردم، با صدایی بلندتر.

آقای خونه شکلات آورد. خانوم خونه تذکر داد که ما رو راهنمایی کنه که بنشینیم. آقای خونه توجه نکرد و به حرف زدنش در مورد سیلندرهای اتوموبیل ادامه داد. خانوم خونه با فریاد، تذکرش رو تکرار کرد. ما دوست داشتیم از همه خواهش کنیم آرامش‌شون رو حفظ کنن و خودمون جایی برای نشستن پیدا کنیم. همون گوشه‌ی آشپزخونه، روی زمین هم راضی بودیم. آقای خونه از تاریخ‌چه‌ی شکلات در عید پاک صحبت می‌کرد.

پای خانوم خونه در دمپایی‌اش که کمی هم پاشنه داشت، جا نمی‌شد. پاهاش از همه طرف دمپایی بیرون زده بودن. دامن چین و واچین گل‌گلی پوشیده بود، بدن‌اش رو با خودش می‌کشید و کار می‌کرد. بخشی از خونه بوی شاش سگ می‌داد. به خدا اغراق نمی‌کنم. فقط دوست داشتیم جایی بریم که اون بو نیاد.

پسر بزرگ خانواده در مورد آیین یهودیت و بعضی از رسومش صحبت می‌کرد. از قرار معلوم مدتیه که خیلی مذهبی شده. پدر و مادر نگرانش شده‌ان. شنیده بودیم که گاهی آدم‌هایی رو می‌بینه که باهاش حرف می‌زنن. ما که ندیدیم. خانواده سال‌هاست که تلاش‌شون رو برای درمانش به کار می‌برن. در مورد شخصیت یکی از گربه‌هاشون صحبت می‌کرد. ما گیج بودیم و بین و خواب و بیداری سر می‌کردیم. سگ بی‌شعور خانواده هم اومده بود جلو و داشت ما رو بو می‌کرد. تنها به خاطر محدودیت‌های وجدانی بود که با تمام وجود توی مغزش نمی‌زدم.

وقت کم بود. خانوم خونه گفت که از اون‌جا که گوشت به زمان بیش‌تری برای آماده شدن احتیاج داره، پس نمی‌تونه ناهار رو کامل سرو کنه و مجبوره سبزیجاتش رو به ما بده. ما هم با کمال میل قبول کردیم. پسر بزرگ در مورد دین اسلام اظهار نظر می‌کرد. خانوم خونه از ما قول گرفت که دوباره بیاییم و به ما قول داد که دفعه‌ی بعدی به خوبی مدیریت بکنه. پسر کوچیک خانواده، با کروات و کفش‌های ورنی وارد شد. سلام نیم‌بندی کرد، چند شکلات برداشت، نیم چرخی زد و شکلات‌ها رو با هم در دهن گذاشت.

پسر کوچیک خانواده هر چند لحظه یک بار اسم جدیدی روی گربه‌ی دوم خانواده می‌گذاره؛ برادرش رو هم اذیت می‌کنه. قسمت دیگه‌ای از درآمد خانواده صرف درمان این پسر می‌شه. ما به میزبان گفتیم که باید به موقع به ترمینال برسیم و با این ترتیب نمی‌تونیم سر موقع اون‌جا باشیم. خانوم خونه به ما نگاه کرد. کمی پلک زد. سر تکون داد و گفت با این ترتیب غذا آماده نمی‌شه. پرسید که آیا قبول می‌کنیم که برامون قهوه بیاره که با کیکی که تزیین کرده بخوریم. سوزش معده داشتیم. با کمال میل قبول کردیم، نه به خاطر سیر شدن، بل‌که برای تموم شدن مهمونی. آقای خونه در مورد ویژگی‌های یک ساز به‌خصوص موسیقی در اکسترها صحبت می‌کرد. پسر کوچیک خانواده پاهاش رو به زمین می‌کوبید.

قهوه رو خوردیم و بدون معطلی بلند شدیم. بنا به عادت گفتیم «خیلی ممنون از مهمون‌نوازی‌تون». خانم خونه لبخندی زد و سرش رو پایین انداخت. زمزمه کرد «مهمون‌نوازی...». سرش رو بالا آورد. به ما نگاه کرد. مکث کرد. گفت «قول می‌دین که یک بار دیگه بیاین؟»

یک عاشقانه خط خورده عاقلانه کوتاه

راه خودش را می رفت. این طور، مثل دو خط موازی، به هم نمی رسیدیم.

و چه خوب شد تصادف نکردیم.

دوست می دارد من این آشفتگی


کلاس اول و رودخانه فصلی و باغ سیب وآقای کریمی هر کدام جزئی از دوره های بی ارتباطی بودند که به شکل بی قاعده ای در یک قاب قرارگرفته بودند. با خودم می گفتم زمان زیادی از امسال باقی نمانده است. همه بچه ها می گویند که کلاس دوم خیلی راحت تر است. داشتیم از وسط باغ سیب قرمز رد می شدیم. فصل سیب بود و زیر هر درخت تعدادی سیب تلنبار شده بود. بنظر کسی طالبشان نبود و اگر بود هم، عجله ای نبود. کمی آنطرف تر نهر پر آبی می گذشت. نمی دانستم که دقیقا این نهر است یا یک رودخانه کوچک. انگار در مسیر خودش از این به آن تغییر می کرد و امکان نامگذاری را از خود سلب می نمود. آقای کریمی داشت زیر درخت سیب بزرگ درس می داد. توجهی نمی کردم. همیشه همین طور بودم. سر کلاسها بی حوصله بودم. در فکر زنگ تفریح بودم و زمین مهیایی، که می شد بی واهمه دیوار و بچه های بزرگتر فوتبال بازی کرد. زمین بی آنکه سبز باشد حس یک زمین چمن را داشت. رنگی وجود نداشت. همه آنچه که می دیدم تصویری مبهم و رازآلود بود که من را به ماندن و حس کردن فضا ترغیب می کرد. مثل وقتی که به جنگل می رفتم. حس مرطوب کرخ کننده ای، اشتیاق آماده شدن برای بازی را کم می کرد. به تخته سیاه توجهی نمی کردم. نگاهم به درختان سیب بود و فضای خالی و نسبتا بزرگی که زمین بازی شده بود. احساس کردم صدایی می شنوم. اول اعتنایی نکردم ولی صدا بیشتر و بیشتر می شد. سرم را چرخاندم.

ساعت شش بود و مثل هر روز، ساعت ، بی آنکه تاخیری داشته باشد زنگ می زد. چقدر ساعتها وظیفه شناسند. توقعشان خیلی کم است و کارشان زیاد. بدیشان این است که زبان نفهمند. یک چیز را یاد می گیرند و همیشه آن را تکرار می کنند. موقعیت و شرایط و اولویت هم حالیشان نیست. ساعت من هم بهرحال از همین رگ و ریشه است. مثل عابری که می خواهد کمترین تماس را با کودک دلنشین خیابانی داشته باشد، دستی به سرش کشیدم. آرام شد و صدایش گرفته شد ولی نمی دانم چرا احساس کردم دارد به من می گوید:" از من گفتن بود. آخر از این همه کاری که برنامه ریزی کردی، عقب می مانی."

لیلا همین طور که سیبش را می خورد از لای در من را می پایید. از ته کوچه می توانستم شکاف نور را در وسط در سیاهرنگ خانه شان ببینم. شیطنت  می کرد و برای من که اهل این روابط نبودم کارهایش بیشتر به لودگی شبیه بود تا ابراز عشق احساسی و کم عمق دوره نوجوانی. از وقتی بخاطر نوشتن شعر در آخر جزوه ادبیاتم با او دعوا کرده بودم کمتر با من رودررو می شد ولی می توانستم حس کنم که همچنان حواسش به من هست. نزدیکتر که شدم شکاف در خانه هم باریکتر شد ولی همچنان از همان برش می توانستم حجم بقیه بدنش را تصور کنم. نمی دانم چرا هیچگاه روی خوش به او نشان ندادم. قطعا دلیلش این نبود که از او خوشم نمی آمد. اینجا را نمی دانم خواب بود یا خلسه ولی می توانستم استدلال کنم. قدرت آن را نداشتم که جلوی این افکار و تصاویر را بگیرم ولی می توانستم آن را هدایت کنم. لیلا دختر خوبی بود. لابد من عرضه اش را نداشتم که در پیش بردن این رابطه سهیم باشم. شاید می ترسیدم؛ شاید هم بلد نبودم. همین طور که رد شدم احساس کردم دارد پشت سر من حرکت می کند. چند خانه بیشتر فاصله نداشتیم. قدمهایم را سریعتر کردم تا زودتر به خانه برسم. سعی کردم تا سرم را نچرخانم که نگاهمان تلاقی نکند و من در موقعیت خاصی قرار نگیرم ولی ول کن نبود. با چند قدم فاصله جلوتر بودم. هنوز به در خانه نرسیده، کلید را در آوردم. سریع در را باز کردم و بی آنکه بچرخم در را بستم. هنوز قدم بر نداشته بودم که صدای زنگ آمد.  

عزیز من!  کاش می شد با مشت روی سرت بزنم تا دیگر صدایت در نیاید. صحبت را ادامه ندادم. فایده ای نداشت. زبان نمی فهمید. کمی هشیارتر که شدم غلتی زدم و با دقت بیشتر ساعت را قطع دائم کردم. گاهی فکر می کنم این امکانی که برای ساعتها می گذارند تا بتوان آنها را موقتاً خاموش کرد نمونه یک خلاقیت بی ثمر است. اگر کسی واقعاً بخواهد بیدار شود و همت آن را داشته باشد که می شود، وگرنه نتیجه ای جز بهم ریختن اعصاب و برهم زدن لذت اول خواب صبح ندارد.  

می خواستم فکر کنم که چرا بلند نمی شوم ولی از همان اول منصرف شدم. ترسیدم که دچار عذاب وجدان شوم و بناچار این نشئگی را از دست بدهم. برای امروز برنامه های زیادی داشتم. سه قرار کاری و دو کلاس و کلی کار عقب مانده که مهلت انجامشان رسیده بود. اینکه کدام را اول انجام بدهم و ترتیب بقیه چگونه باشد تا حدی دست خودم بود و البته برایم مهم. چون فکر می کنم ترتیب انجام کارها بر کیفیت کلی آنها تاثیر می گذارد. البته شاید این اثر ذهنی من باشد. بهرحال، عامل هر چه باشد در مورد من صادق است و به آن باور دارم و همین کار من را مشکل می کند. چون عامل و تصمیم گیرنده خود من هستم، پس همه مسوولیت با من است و اگر در آخر، به آن نتیجه ای که می خواهم نرسم خودم را سرزنش می کنم که اگر طور دیگر برنامه ریزی کرده بودم لابد نتیجه بهتری می گرفتم. صرافت انجام این برنا مه ریزی گاهی از برنامه ریزی و حتی گاهی از خود کارها وقت بیشتری از من می گیرد. طوری که کسی متوجه نشود گوشه چشمم را باز کردم و به ساعت یک وری شده نگاهی انداختم. مربع محیطی ساعت را دایره ای دیدم با برقی در گوشه سمت راستی بالای آن. مثل سیب سرخی که در نقاشی های بچه ها کشیده می شود. و بعد مثل آدمهای واقع گرا با خودم صادق و صریح صحبت کردم. در واقع حربه فراری پیدا کردم که نیمی از کارها را حذف کنم. وقت برای انجام همه اش نبود. کارم مشکل تر شده بود. حالا باید از بین آنهمه کار، مهمترهایش را انتخاب کنم. کلاسها را که باید رفت و هنوز هم از زمانشان نگذشته است. واقعاً کدام قرارها را می شد برای بعد گذاشت؟ هر دوشان مهم بودند ولی هر دو هم می توانستند لغو شوند. راستی چرا باید حتما به کلاس می رفتم؟ دلیل منطقی برای آن پیدا نکردم. در این لحظه واقعاً بایدی وجود ندارد. راجع به وجود آن در سایر زمانها هم نظر قطعی ندارم. می توانستم بمیرم، در راه تصادف کنم، مریض شوم و در نتیجه به این کارها نرسم. مگر اتفاقی می افتاد؟ پس این نتیجه برای الان من هم صادق است. ترجیح می دادم به فلسفه کارها فکر کنم تا چگونگی انجامشان. وقتی با خودم حرف فلسفی می زنم صدایم چند سال بزرگتر از سنم می شود.

لحن و آهنگ حرفهای فلسفی برای من آشناست، ولی این یکی هیچ شباهتی با آنها نداشت. در تقلای فهمیدن بودم ولی فایده ای نداشت. یادم افتاد صحبت کردن ناظم مدرسه هم چنین وضعیتی را داشت. در آن مواقع، هیچ انتقال منطقی صورت نمی گرفت. بیشتر حس آرزوی رهایی و خلاصی مستولی بود. تصمیم گرفتم هیچ فکری نکنم و هیچ نشنوم. صدا کم کم واضح می شد. از بین جملات و کلمات تکراری، بجز عذرخواهی، فهمیدم که سیستم برق ساختمان مشکل دارد و این بنده خدا برای تعمیر و بازرسی آمده است. اگر من تعمیرکار برق یک ساختمان بودم در چنین موقعیتهایی سعی می کردم از جملاتی استفاده کنم که هم کوتاه باشد و هم احتیاج به جواب طرف مقابل نداشته باشد. بخاطر اینکه این مکالمه زود تمام شد فکر می کنم که حس من به او هم منتقل شد. لااقل دوست دارم که این طور فکر کنم.

 گاهی دوست دارم چیزها آنطور که فکر می کنم و دوست دارم اتفاق بیافتد. اصلاً یکی از دلایلی که خواب را دوست دارم این است که موقعیت خدایی پیدا می کنم. هر کاری می خواهم انجام می شود بدون اینکه برایش تلاشی کنم. حتی می توانم اتفاقها را به زمان گذشته برگردانم و این کار لذتی عجیب به من می دهد. مثلاً بارها اتفاقات آن روز اوایل دانشگاه را - که شعری به نسترن دادم - بازنویسی کرده ام و خوشبختانه نتیجه همه شان خیلی خوب بود. خیلی بهتر از آن قهر و بی محلی که تا روزهای آخر دانشگاه ادامه پیدا کرد. یک بار شعرم را از غزل با قافیه سیب سرخ به شعر سپید تبدیل کردم. فکر کردم سیب سرخ جایش در شعر سپید است و نه غزل. نسترن زیاد شعر می خواند و همه اش هم از دوره معاصر. یک بار دیگر آن را بی نام لای کوله صورتی رنگش گذاشتم و حیرت و کنجکاویش را برای یافتن عامل آن دنبال کردم. البته از نتیجه آن دفعه ای که شعر را به دوستش که بیشتر شعرهای قدیمی می خواند داد و همین باعث رابطه بیشتر من و دوستش شد راضی نبودم. ولی همه بهتر از واقعیت بودند. واقعاً اگر من هم جای خدا بودم لذت می بردم از اینکه اتفاقات و سرنوشتها را بظاهر بخاطر خواهش مردم تغییر دهم. می توانی شعبده بازی کنی و از درون توده ای مبهم، سرانجامی را بیرون بیاوری که بی هیچ نشانی از ابهام، خوب و مطلوب است. بهترین حالتش وقتی بود که نسترن شعر را با بلند می خواند و من گوش می دادم. چشمم به صفحه مبهم کاغذ بود و گوشم صدایی را می شنید، ولی من جای دیگری بودم.

همین طور چشمم چیزهایی مبهم را می دید و صداهایی مبهم به گوشم می رسید. کمی تأمل کردم. نخواستم این وضعیت ادامه پیدا کند ولی این بار دست من نبود. تسلیم شدم. هر چه تلاش کردم تا کمترین چیزها را ببینم فایده ای نداشت. همان میزان هم کافی بود که نور تلفن همراه، من را از آن عالمی که داشتم خارج کند. همین اینها به کنار، سوال و جواب خودش مصیبتی است. نمی دانم از این صحبت چه چیز دستگیر دوستم شد ولی من فهمیدم که هر دو کلاس تماس شده و آنها هر چه قبل از کلاس و بعد از آن صبر کرده اند خبری از من نشده است و حالا قرارمان را برای بعد گذاشته اند. شبیه نتیجه امتحانی شده بود که می دانی هیچ نخوانده ای و ننوشته ای. حس بدی ندارد. لااقل از برزخ بدرت می آورد. ماندن در بلاتکلیفی درد دارد.

بلاتکلیفی و معطلی زیاد فکر من را مشغول می کند. گاهی آنقدر درگیرش می شوم که کم می آورم و به این نتیجه می رسم که فعلاً رهایش کنم تا هر وقت که وقتش رسید. شاید این وضعیت مختص به من هم نباشد و بسیاری درگیرش باشند. ولی برای من مهم این است که خودم درگیرش هستم. هر کسی باید شغلی داشته باشد و معمولا هم هر کسی کاری را انجام می دهد، ولی اینکه این کار چگونه است و چه ویژگیهایی دارد برای من مهم است. اینکه بتوانم شغل مناسبی را پیدا کنم که حقوق مناسب داشته باشد، منزلت اجتماعی اش راضی کننده باشد، جای پیشرفت و ترقی داشته باشد و با خصوصیات و ویژگیهای من سازگار باشد، از دغدغه های ذهنی و عمده من است. دوست دارم وقتی روند کاری ده سال گذشته ام را روی کاغذ ترسیم می کنم جا زیاد نیاورم، دوست دارم در جلسات خصوصی همین طور که چایی ام را می خورم نتیجه گیری تصمیم سال پیشم را به مخاطبم واگذار کنم و دوست دارم وقتی سیب سرخی را گاز می زنم و به برنامه روزانه ام فکر می کنم،  لبخندی از رضایت بزنم. می دانم که حجم انبوهی از کارها را باید انجام دهم تا به این موقعیت برسم و قرار نیست اینها بی زحمت حاصل شود. این گونه، آینده، برای من آمیزه ای از رویا و فکر است که مثل موجی بزرگ و یا طوفانی سهمگین، هر چیزی را از سر راهش بر می دارد. وقتی دچار این جریان می شوم مقاومتی نمی کنم. می گذارم تا مرا ببرد و بعداً متوجه می شوم که به کجا آورده شده ام.

حس مقاومت  در برابر طوفان را داشتم. انگار داشت من را هم از جا می کند. چیزهایی که دم دستم بود را محکم گرفتم. کم کم صداها کمتر شد و جریان هوا هم آرامتر. کمی این وضعیت برایم عادی شد. باز گوشه چشمم را باز کردم. همه جا بطور عجیبی روشن بود و همین روشنی عجیب باعث شد تا بخواهم که بیشتر ببینم. چشمم را باز کردم و پس از اندکی بصورت ناگهانی بلند شدم. جریان برق ساختمان که وصل شده بود، تاسیسات خانه را بکار انداخته بود و چراغها که در حالت وصل بودند را روشن کرده بود. نگاهی به پنجره انداختم. معمولاً این کار را نمی کنم. نور زیاد پنجره شرقی چشمم را می زند، ولی رنگ سیاه آن و جلوه نور چراغها دیگر ارتباطی با روز نداشتند. همانطور که چشمهایم را تنگ می کردم، آرام به پهلو خم شدم و سرم را روی بالشت گذاشتم.

دغدغه سال نو

فردا عید است.
از همه کسانی که دوستشان دارم دورم. خودم هستم و یک خانه پراز جای خالی. فرامرز اصلانی می‌خواند. یک صفحه جلویم باز است که در آن یک ساعت با دقت میلی ثانیه به عقب می‌رود. فقط نه ساعت باقی مانده. سفره را نگاه می‌کنم.  هنوز نیمه کاره است.  تخم مرغ هایم را رنگ نکرده ام. از وقتی خانه رسیده ام لباس کارم را عوض نکرده ام. خریدم هنوز گوشه اتاق است . کنارش پالتو و دستکش های خیسم. خواستم سنبل بگیرم نشد. سنبل هایش کهنه بود. عوضش یه گلدان خریدم که شکوفه های بنفش ریز دارد.  من را یاد مژده می اندازد. یاد شهرم.  قشنگ است. ولی ... این سفره  یک مشکلی دارد. نمی‌دانم چیست. آینه است.  آینه ندارد. آینه هفت سینم درکارتون است. نمی‌توانم بیارمش بیرون. اصلا مهم نیست. مهم این است که هفت سینم جور است.  بگذار یک بار دیگر بشمرم... ۶ تاست. سقز ندارد. یادم افتاد. آخرین بار بعد از کلی کنجار خودم را راضی کردم که سقز همان آدامس است. از همین آدامسهای ریلکس که همه مغازه ها دارند معمولا در کیفم هست. کیفم را باز می‌کنم. اینجا نیست...  اصلا باید زودتر بروم شهر سمنویی، سنجدی، چیزی بگیرم. سقز که اصلا با آدامس یکی نیست. هوا تاریک است و برفی. بهتر است بمانم. کمد انبار را باز می‌کنم و عاجزانه به دنبال هر شیئی که با <<س>> شروع شود می‌گردم. قرص سنتریوم. نه این یک تقلب محض است. با <<ق>> شروع می‌شود. همه ساعتهای رومیزی و مچی موجود باطری ندارند. نمی خواهم سر سفره چیزی باشد که کار نکند. پیدایش کردم. سوزن . تخم مرغهایم چه شد؟ همین سفیدش هم قشنگ است. به رنگ کارت عروسیمان. به رنگ ماشینهایی که تا به حال داشتیم. به رنگ برف. هفت سینم کامل است.

شور زندگی

در آستانه ی پریدن بود که صدایی از پشت شنید. دست نگه داشت. سر برگردوند. از بازماندگان بود. منصرف شد. حالا دیگه شور زندگی بیدار شده بود. باید به دنبال راه فرار می گشت.

سوت بزنید

پسرک چند سالی بود که سوت می­زد. بلبلی یا شلشلی، خیابانی یا بیابانی، سوت کوتاه و کوتوله یا سوت کشیده خمپاره و خلاصه همه جوری. بیشتر برای دل خودش می زد اما گه گداری هم دوستان خوششون می آمد و یک چندتایی هم برای اونها می­زد. حرفه­ای نبود ولی خوب در حدی بود که  کارش راه بیفتد. این آخری­ها هم یاد گرفته بود که با سوتش تاکسی­ها را صدا کند، البته بصورت کاملا محترمانه! یا وسط شلوغی صحن امام رضا، به باباش بفهموند که کجای جمعیت گیرکرده­است. بیشتر از اونی که به نظر برسه کارگشا بود. یک شب سر میدان رسالت، وقتی که خیلی خسته بود و حال دویدن نداشت تا به مینی بوسهای پاسداران برسد، تونسته بود یک ماشین را با سوتش نگهدارد. خوب مهم بود! چون اگر اون مینی بوس می رفت مجبور بود، با این همه خستگی، یک ربع، نیم ساعتی معطل بشود که خیلی ضایع بود، بخصوص اگر دیر می­رسید و می­دید که شام خوابگاه تمام شده­است. وقتی سوار مینی­بوس فیات شد راننده با خنده و هیجان بهش گفت «خوش به حالت که بلدی سوت بزنی. اینطوری از هیچ ماشینی جا نمی مونی!».  وقتی یک راننده این حرف را بهش زد مثل این بود که یک تشویقی از افسر گردان محل خدمتش گرفته باشد! خیلی حال ­داد.

 مهمترین معجزه سوت یک بار ساعت 5 صبح اتفاق افتاد، تو مازندران، شهر ساری. فرسنگها دورتر از اونجایی که سوت زدن را یاد گرفته بود. شب قبل، از تهران راه افتاده­بود به سمت گرگان. حالا دیگه مهندس مشاور دو تا پروژه بود. یه نیمچه پرستیژی هم داشت. نماینده شرکت بود که باید می­رفت پیش کارفرما، تو استانداری گلستان و بعد هم شهرداریهای آق قلا و بندرترکمن. کلی هم گزارش و نقشه با خودش بارکرده بود. همیشه با قطار یا هواپیما می رفت ولی این دفعه از قطار جا مانده بود. با اینکه می­تونست سوت قطار را از خود لوکوموتیوران بهتر تقلید کند ولی نتوانسته­بود این دراز بدقواره را با سوتش نگه دارد. یعنی قطار، همین جوری صاف صاف، از جلوش رد شد و سوت زدن هم فایده­ای نداشت. همین هم شد که حالا باید با اتوبوس می­رفت گرگان. اتوبوسش قدیمی بود ولی راننده اش می­گفت که «شیر پیره. مرد جاده­است». همه وسایلش را چید بالای سرش، اینطوری می­تونست ببیندشون یا حسشان کند، حتی اگر خوابش می­برد. بدی اتوبوس به غیر از سختی راه، ناامنی و بی برنامگی اش بود. برخی از این راننده­ها هرجایی که می­خواستند نگه می­داشتند و می­گفتند اینجا را مسافرها بیشتر از همه دوست دارند. جل الخالق! آخه کدام مسافری از یک کافه سرد، کهنه و کثیف تو گردنه­های جاده هراز خوشش می­آید، اونهم نصفه شب وسط بوق زمستون. بعضی وقتها هم از تغذیه بین راه می­زدند. می­گفتند دیگر تمام شد یا اینکه یه فیلمی را که دوست داشت قطع می­کردند و می­گفتند «تو این گردنه­ها برق ماشین نمی­کشد!!!» پسرک مهندس هم چاره­ای ندید جز اینکه سعی کند بخوابد و به خودش بگوید «ای بابا ارزشش را نداره! ولشون کن!».

با همه این احوالات، اتفاقات خوبی هم ممکن بود بیفتد. مثلا ساعت 4 و 45 دقیقه صبح اتوبوس یک جای با صفا، جلوی یک مسجد تر و تمیز، توقف کند. از راننده پرسید «من برم نماز بخونم؟» راننده هم یه جوری نگاهش کرد که یعنی پس من برا چی اینجا ایستادم. البته سؤالش بی­مورد نبود چون بجز او هیچ کسی برای نماز صبح پیاده نشد! خوب آدم وقتی نماز می­خواند انواع حساب کتابها را با خودش می­کند دیگر! ولی مسأله اصلی این نبود. پس مسأله چی بود؟ مثل همیشه، بودن یا نبودن. یعنی وقتی که وسط قنوت، تو رکعت دوم، صدای غرش موتور اتوبوس را شنید و فهمید که اوضاع غیر عادیه! یه کم گوش کرد و لابلای «فی الدنیا حسنه و قنا عذاب نار» بخودش گفت « نه بابا! من که به راننده گفتم می روم نماز! خود راننده هم حتما نماز خوان هست. اگر نبود چرا جلوی مسجد نگه داشت، اوونم سر اذان صبح؟ تازه، من که پشت سر راننده نشسته بودم. مگه امکان دارد که راننده نفهمیده باشد که من هنوز بر نگشتم و من را جا بگذارد؟ راستی چرا خود راننده نیومد نماز بخواند؟ پس برا چی اصلا نگه داشت و ...؟!». هنوز به سجده نرسیده بود که احساس کرد غرش این شیر پیر داره دورتر می­شود. یعنی اگر نمی­جنبید ، خیلی بدبخت بود! نه پولی همراهش داشت و نه هیچی. یعنی که گزارشهاش رفته­بود، نقشه­هاش رفته­بود و معلوم نبود که دیگر بتواند پیداشون کند. می­خواست برود به آقای مدیر عامل بگوید که چه؟ می­دانست که مدیریت محترم عامل با اون صورت تپل و سبیل پرپشت و لهجه ترکیش بر می گردد و می­گوید «حالا نماز نمی­خواندی چی می شد؟» با همین نهیبها بود که مجبور شد سلام نمازش را وقتی بدهد که داشت کفشهایش رو جلوی در مسجد پاش می­کرد. سه تا الله­اکبر گفت و از مسجد پرید بیرون... بله! اتوبوس ته خیابون بود. چی کار کند حالا؟ داد بزند؟ این وقت صبح، یه وقت مردم بیدار می شوند. به خودش گفت «خوب بشوند، بهتر از اینه که از اینجا رانده و از آنجا مانده بشود». داد ­زد «بایست، بایست» و همزمان هم می­دوید. خیلی بلند و خیلی تند. ولی چه فایده که فریادش تو فرکانس بم صدای موتور خفه می­شد. تازه وقتی می­دوید هم نمی­توانست داد بزند. باید با یک فرکانسی داد می­زد که بم نباشد. متفاوت باشد. امواج صوتی موتور را سوراخ کند و تو گوش راننده فرو برود. فرکانس صدای زیر، صدای جیغ یا سوت!

 راننده شنید. اتوبوس ایستاد. یه مقدار هم دنده عقب آمد. خیلی مهم بود. چون اتوبوس برای هیچکس دنده عقب نمی­گیرد. سوار شد. راننده شرمنده بود. می­خواست دعوا راه بیندازد ولی نفسش در نمی­آمد. تازه بقیه مسافرها هم خواب بودند. رفت سرجاش نشست. از خستگی و سرما کز کرد توی صندلی اش. هنوز همه بدبختیهایی که ممکن بود سرش بیاد جلوی چشمش رژه می­رفت. یکهو، یاد درجه تشویقی میدان رسالت افتاد. به خودش گفت «خوش به حالم که بلدم سوت بزنم». یه نگاهی به مدارک مهندسی بالای سرش انداخت وبه خودش افتخار کرد.

 

 

دوست یا دشمن؟ مساله این است

قرار شد حماس برای خیلی از محله‌های فلسطینی مدرسه بسازه. ولی با این شرط که توی این مدارس عبری یاد بدن. دلیلش رو هم از تلویزیون اعلام کردن. هدف این بود که بتونن بفهمن دشمنشون درباره‌شون چی میگه. مدارس به راه افتادن و بچه ها بیشتر از همیشه مورد تشویق والدین و معلمهاشون قرار گرفتن. هر بچه برای خودش تو خونه تبدیل به استادی شده بود که حرفهای کانالهای اسراییلی رو برای پدر مادرش با غروری وصف ناپذیر توضیح میداد. بعضی از محصولات مغازه‌ها که برچسب عبری داشتن به کمک فرزندان خانواده توضیح داده میشدن.

معلم‌ها تمام تلاششون رو میکردن تا بهترین آموزش رو ارایه بدن. چند تا از بچه ها تصمیم گرفتن که برای یاد گرفتن اصطلاحات غیر کتابی دوست نامه ای پیدا کنن.  اینها زبانشون به طور مشهودی از بقیه بهتر شد و این باعث شد دوستی نامه ای همینطور گسترش پیدا کنه.
 توی تلویزیون با بچه‌ها مصاحبه می‌کردن که چرا دوست داری زبان عبری یاد بگیری و بچه ها هم همون حرفهای بزرگترها رو طوطی‌وار میگفتن که انگیزه شون فقط یه چیزه اون هم فهمیدن توطئه‌های دشمن.

چند سال گذشت و دوستی‌های نامه ای همچنان ادامه داشت. توی مصاحبه‌های جدید یکی گفت عبری یاد می‌گیرم تا بفهمم <<دوستانم>> درباره چی صحبت می‌کنند. یکی دیگه گفت تا رومان‌های اسرائیلی رو بتونم بخونم. اون یکی گفت که بتونم موسیقی عبری که گوش می‌دم همراهی کنم. 

 خیلی وقت بود که واژه دشمن رو کسی نشنید.