شکستن

به زور خودش را روی لبه پنجره جای داده بود و زانوهایش را بغل کرده بود. به درخت توی حیاط که برگ های خشک شده اش هر از گاهی روی زمین می افتاد نگاه می کرد.هنوز غروب نشده بود ولی خورشید کم کم داشت پشت دیوار بلند حیاط ناپدید می شد و سایه دیوار قسمت های بیشتری از خانه را تاریک می کرد. دلش می خواست پدر کنارش بود تا در این شرایط سخت بتواند به او تکیه کند چون پدر همیشه مطمئن بود. پدر از زندگی اش راضی بود و وقتی رفت او را به آقا جان سپرد. پدر آقا جان را خیلی قبول داشت و محال بود کاری را بدون اجازه آقا جان انجام دهد. به او هم از وقتی یادش می آمد گفته بود که برای انجام هر کاری نظر آقا جان را بپرسد. پدر گفته بود که آقا جان هیچ وقت اشتباه نمی کند. نگاهی به بیرون پنجره انداخت. سایه دیوار تمام خانه را تاریک کرده بود. او می دانست که آقا جان الان توی اتاق بالایی نشسته است. نگاهش به دریچه خاک گرفته روی سقف افتاد. می دانست آن دریچه به اتاق آقا جان منتهی می شود.  رو به دریچه با ناله گفت:

- همه چیزم رو از دست دادم، بدبخت شدم، دیدی؟ آره توی همون سرمایه گذاری...همون که تو بهم گفتی، خیالت راحت شد؟

صدایی از طرف آقا جان نیامد. یادش آمد که پدر دائم تاکید می کرد که باید با احترام با آقا جان صحبت کند. نگاهش افتاد به قفسه کنار پنجره که در آنجا یادداشت های پدر در مورد خاطراتش با آقاجان قرار داشت. او همه آن یادداشت ها را چندین بار خوانده بود. دوباره رو به دریچه کرد و این بار بلندتر گفت:

- تو حتی یه عذرخواهی هم نکردی، نمی خوای قبول کنی تو مقصر بودی؟ اینقدر بی خیال نباش، همه اش تقصیر تو بود.

تصمیم گرفت برود طبقه بالا و رو در رو با او صحبت کند. از جایش بلند شد و در آن تاریکی به سختی پلکانی را که به اتاق بالا می رفت پیدا کرد. پایش را روی اولین پله که گذاشت یاد پدر افتاد که اجازه نمی داد او مزاحم آقا جان شود ولی نمی توانست بدون شنیدن دلایل آقا جان آرام بگیرد. باید همه چیز را از ریز و درشت برای او توضیح می داد. با زحمت خودش را به بالای پلکان رساند و در رو به رویش را با دستانی لرزان باز کرد. ته دلش نگران بود که آقا جان ناراحت شود. در که باز شد احساس غریبی وجودش را فرا گرفت. چقدر همه چیز نا آشنا بود. یادش نمی آمد آخرین بار کی این بالا آمده بود. شاید هم هیچ وقت نیامده بود. سایه دیوار حیاط به پنجره طبقه بالا نمی رسید. هنوز نور خیره کننده خورشید همه جای اتاق بالا را روشن کرده بود. چشمانش که به تاریکی پایین عادت کرده بود در آن نور انگار کور شده بود و نمی توانست همه جا را خوب ببیند. تنها چیزی که برایش قابل تشخیص بود کتاب های خاک گرفته قدیمی اش بود که جلوی در روی هم چیده شده بودند. اقتصاد، فلسفه و منطق، ریاضیات،... نمی دانست چه کسی آنها را اینجا آورده است. با اضطراب جلو رفت. چشمانش کم کم به نورعادت می کرد و بیشتر می دید. آرام آرام به طرف در گوشه اتاق رفت. قاعدتا باید همان اتاق آقا جان می بود. ناگهان وحشتی عظیم سراپایش را فرا گرفت هنگامی که جلوی در با هیبتی ناموزون که کاملا برایش بیگانه بود روبرو شد. زبانش بند آمد و داشت از حال می رفت. به سختی خودش را کمی کنترل و حواسش را متمرکز کرد. بیشتر خیره شد و چشمانش که دیگر با نورعادت کرده بود تصویر خودش را توی آینه بزرگ کج و معوجی که انگار به جای در اتاق نصب شده بود تشخیص داد. کمی آرامتر شد. لب پنجره رفت تا کمی هوای آزاد استشمام کند. چقدر پنجره اینجا با طبقه پایین فرق داشت. از بالای دیوار حیاط تا دور دست ها پیدا بود. حتی درخت توی حیاط هم منظره متفاوتی داشت. با آرامشی که پیدا کرده بود به سمت اتاق رفت تا با آقا جان صحبت کند. دنبال دستگیره آن در آینه ای می گشت تا آن را باز کند ولی خیلی عجیب بود چون آن را پیدا نمی کرد. کلافه بود. باید هر جور شده در را باز می کرد. سعی کرد دنبال ابزاری بگردد تا در را باز کند. یک تکه چوب بلند از گوشه اتاق پیدا کرد که بعید به نظر می رسید خیلی هم کارساز باشد ولی تصمیم گرفت که امتحانش کند. چوب را بالای سرش برد تا آن را محکم توی آینه بزند. تصویر توی آینه هم چوب کج و کوله اش را بالا برد تا توی سر او بزند. دوباره ترس وجودش را گرفت. اگر چوب کار کند... اگر در باز شود... اگر آقا جان عصبانی شود... اگر اصلا آقا جان آنجا نباشد... اصلا اگر پدر... دست هایش سست شد. چوب از دستش افتاد. رو به آینه با تمام وجود فریاد زد:

- تو مسئول همه این چیزایی، تو! 

جوش

با شست دست راستش گونه‌اش رو نگه داشت و با شست و اشاره‌ی دست چپش سعی کرد جوش صورتش رو بکنه. کمی وقت گذاشت و بعد اون‌چه که از صورت خودش کنده بود رو جلوی چشم‌هاش گرفت و نگاه کرد. هرچی که دستش بود رو با تلنگری پرت کرد. کمی گردن‌اش رو به راست و چپ گردوند و به دور و برش نگاهی انداخت. کفشش رو درآورد و بعد جورابش رو درآورد و جوراب رو روی صندلی کنار دستش گذاشت. دست برد و بین انگشت‌های پاهاش رو واکاوی کرد. چیزهایی از لای انگشت‌هاش در ‌آورد، جلوی چشمش ‌گرفت و با دقت برانداز کرد. اون‌چه رو که درآورده بود، با انگشتش لوله کرد و زیر صندلی انداخت.

کمی به اطراف نگاه کرد. نگاه سریعی به مسافرها انداخت و نگاه سریعی به جاده. خم شد، به زیر صندلی دست برد و یک ظرف یک بار مصرف از جنس فوم رو بالا آورد. در ظرف رو باز کرد و با دست راستش یک تیکه رون مرغ از توش در آورد. به مفصل استخون مرغه نگاه کرد. با دست چپش اون یکی نیمه‌ی مرغ رو گرفت و سعی کرد مفصل رو جدا کنه. کمی دو قطعه‌ی مرغ رو به چپ و راست تکون داد، اما موفق نشد. با همون مفصل به مرغ گاز زد و تیکه گوشتی رو که با دندون گرفته بود، جوید. با هر بار جویدن لقمه، زبونش و دندون‌هاش دیده می‌شدن. صدای خوردنش به صندلی‌های کناری می‌رسید. بوی مرغ پیچیده بود. بقیه‌ی مرغ رو در ظرف یک بار مصرف گذاشت، در ظرف رو بست و دوباره پایین پاش زیر صندلی گذاشت. دو دستش رو بالا آورد، کمی به انگشت‌هاش نگاه کرد و بعد کف دست‌هاش و انگشت‌هاش رو به هم مالید. کمی با انگشت‌هاش دهنش و دندون‌هاش رو جست و جو کرد. قطعاتی از غذا از داخل دهنش در آورد، جلوی چشم‌هاش گرفت و بعد دوباره به داخل دهن برگردوند. کمی انگشت‌های خودش رو لیس زد. روی صندلی ولو شد، دستش رو زیر چونه‌اش گذاشت و با انگشت‌هاش به استخون گونه‌اش ضربه زد؛ استخون گونه‌ای که از صورتش بیرون زده بود. به جاده خیره شد.

تنها یک تی‌شرت به تن داشت. آستینش رو تا کتف بالا زد. سر آستین نخ‌نخ شده بود. برای خودش بازو گرفت. کمی به عضله‌ی بیرون زده‌اش از بین استخون‌ها نگاه کرد. دست چپش رو به سمت بازوش برد و با جوش‌های روی بازوش ور رفت. دستش رو پایین انداخت و از پنجره به بیرون نگاه کرد.

پاچه‌ی راست شلوارش رو بالا زد و مقداری ساق پا و بعد مقداری زانو و در نهایت رون پاش رو خاروند. کمی به پای خودش خیره شد. کمی پلک زد و با یکی از جوش‌های روی پاش ور رفت. شلوار رو به جای اولش برگردوند. به جاده نگاه کرد. نگاهی به راننده انداخت. پاچه‌ی چپ شلوارش رو بالا زد و با همون ترتیب، اول ساق، بعد زانو و بعد رونش رو خاروند و کمی هم به دنبال جوش گشت. پاچه‌ی شلوار رو به جای قبل برنگردوند. در حالت نیمه درازکش پای راست رو روی پای چپش انداخت. کمی مچ پای راستش رو حرکت داد و به تکون خوردن پای خودش نگاه کرد. دست به سمت پاش برد و کمی با انگشت‌هاش بازی کرد. انگشت‌های پاش رو در مشت گرفت و مدتی همون‌جور نگه داشت. دست به گوشش برد و کمی گوشش رو خاروند. انگشت کوچیک رو به داخل گوشش کرد و کمی چرخوند. انگشت رو از گوشش در آورد و جلوی چشمش گرفت. دوباره انگشت رو به داخل گوشش برد و گردوند. دو دستش رو جند بار به هم زد و بعد به تی‌شرتش مالید. وزنش رو روی دست راستش انداخت و نگاهش رو به جلو دوخت.

سرش رو خاروند. ابروها رو بالا داد، خم شد و ظرف یک بار مصرف رو از پایین پاش برداشت. استخون مرغ رو به دست گرفت، کمی نگاه کرد و گاز زد. به جاده نگاه کرد.

خاک‌سپاری

قاری گفت: «یک خیر از مرحوم بگین که برای مغفرت، بدرقه‌ی راهش کنیم». کسی جوابی نداد. بعضی به هم نگاه کردند و بعضی سر به پایین انداختند. قاری دوباره گفت: «بدون ذکر خیر نمی‌شه به خاک سپرد؛ میت توشه می‌خواد». کسی جوابی نداد. قاری گفت: «یعنی هیچ خیری نرسونده؟». جمعیت اطراف قبر با حرکات سر و چشم و ابرو بیان کردند که خیر. قاری پرسید: «حُسن خلق نداشته؟». جمعیت نگاهی به هم انداختند و تصدیق کردند که نه تنها هیچ گاه روی خوش از تازه درگذشته ندیده‌اند، که همیشه روی تلخ و ترش دیده‌اند. قاری گفت: «بدون ذکر خیر نمی‌شه. از واجبات دفنه». گورکن‌ها با بی‌صبری منتظر دستور قاری بودند تا خاک را روی جنازه بریزند. کسی چیزی نمی‌گفت. قاری با بی‌حوصله‌گی گفت: «بدون ذکر خیر نمی‌شه خاک روی جسد ریخت. تا قیام قیامت هم که باشه، اجازه نمی‌دم این‌جوری دفن بشه». جمعیت دست‌پاچه شدند، به تکاپو افتادند و دوبه‌دو پچ‌پچ کردند تا این که زنی رو به قاری گفت: «یه بار یه شیشه مربا به من داد». قاری گفت: «الحمدلله. خاک رو بریزین». جمعیت نفس راحتی کشیدند. گورکن‌ها با سرعت بیل‌ها را پر کردند و در قبر ریختند.