میگریم چندان بلند بلند

دو هفته قبل: بعد از بیست سال قراره که برامون مهمون بیاد. دانیال احمق! نکرد با من یه مشورتی بکنه.  امروز اومده خونه و با هیجان میگه برای عید پاک مهمون دعوت کردم. ایرانین و مسلمون. من فقط زبونم بند اومد. نمی دونم عصبانی باشم یا متعجب یا حتی نمیدونم خنده  کنم یا گریه. مهمون ایرانی!!! از وقتی که پیتر و پاتریک به دنیا اومدن هیچ کسی خونمون نیومده.  وقتی فارق التحصیل شدم مامانم یه سرویس استکان نعلبکی خیلی قشنگ بهم کادو داد.  فکرمیکردم که چه مهمونی‌هایی باهاش بگیرم. نشد که نشد.

یک هفته قبل: نمیدونم این مسلمونها چی میخورن. شنیدم به غذاشون خیلی گیر میدن. ۳ روزه دارم به دانیال میگم بابا جان چرا نپرسیدی از دختره که محدودیت غذایی چی دارن. میگه ندیدمش. اصلا کلا برام سواله که اینها چه جورآدمهایی هستند. خدا به خیر بگذرونه.

امروز صبح: خوب اینها قراره برای ناهار برسند. از هفته پیش لوف گوشت رو سفارش دادم. مثل اینکه خوک نباشه حله. الان میگذارمش تو فر. هزار تا کار نکرده دارم. استکان نعلبکی هام همه زنگ زدن. انگار خاک بیست سال توشون جمع شده. باید همه‌شون رو بسابم.  این سگ نفهم هم شاشید رو فرش. پیتر امروز اعصاب نداره. یه ضرب داره هوار میکشه. نمیدونم جلوی مهمونها چی کار میخواد بکنه. قرصهاشو برم بهش بدم... گربه پدرسگ. خونمو زیر و رو کردی! اینقدرکه پیتر باهات ور رفته که تو هم یه مورد روانی شدی.  پیتر!!! بیا این گربتو جمع کن. هووووی! یواش!!!!

امروز ظهر: اینها دارن میرسن. یادم رفته بود فر رو روشن کنم. اشکال نداره. یه کم دیرتر غذا می‌خوریم. یه کم کیک بهشون میدم اول. کیک! کیک نپختم. ۳ روزه دارم یوتیوب نگاه می‌کنم تا یه کیک مثل اون قدیمها در بیارم. همه مراحلش یادم رفته بود. اشکال نداره. برم یه لباسی بپوشم اول. میام کیک رو میگذارم. دیشب تصمیم گرفتم دامن گل گلیمو بپوشم. چقدر هم  بهم میاد! کفش چی بپوشم؟ این دمپایی پاشنه دارم از همه اش بهتره. چقدر تنگ شده! اوه اوه. دارند در میزنند.

امروز عصر: خسته ام. از زندگیم خسته ام.  الان فقط میخوام برم توی یه اتاق آروم،  بلند بلند گریه کنم. همین! مهمونهای ایرانیم رفتند. بدون اینکه ناهار من رو بخورند. نرسیدم هیچی رو به موقع آماده کنم. اینها هم باید سر ساعت ایستگاه قطار میرفتند. خوبه دستکم کیکم رو خوردند. چقدر هم تشکر کردن بدبخت‌ها. کاش دوباره میومدند. این دفعه بیان ذهنم آماده تره. یعنی میشه تعارف نکرده باشند و دوباره بیان؟  پیتر آروم باش! مامانت غمگینه. آروم باش.

دو هزاران من و ما


- دیرت نشده است؟

- کارش همین است. زیاد این طرفها می بینمش.

- اینجا که جای مناسبی نیست.

- پدرم دیر به خانه بر می گردد.

- از اینها زیادند. یک ساعت صبر کنی همین جا حداقل سه چهارتا مثل این می بینی.

- چرا دیر؟

- خب کار می کند.

- خودت چه؟ منتظری؟

- نه

- حوصله ام سر می رود. یک وقتهایی می آیم، چرخی می زنم و برای خودم چیزی می خرم.

- برو دیگر!

- نه، صبر کن، اگر ممکن است یک لحظه صبر کن.

- من حوصله پدرت را ندارم.

- تو خوشحالی؟

- آره. امروز یک شال گردن خریدم.

- نه، کلاً.

- کلاً هم آره. چون کادو خریدم.

- چرا؟

- هفته پیش سرماخورده بود. خودش می گفت بخاطر هوای سرد است.

- ممنون

- نگاه کن که این بچه ده ساله با چه اشتیاقی به سمت خانه اش می دود. من یکسالی است که می شناسمش. آن موقع تازه مادرش مرده بود.

- خوشحال هم بود.

- چرا اینجایی؟

- من باید بپرسم چرا اینجایی! من که همیشه اینجا هستم.

- آقا می شود از اینجا به خیابان سوم رفت؟

- بله. بپرسید.

- خیلی آشنا نیستم.

- مشکلی نیست. فقط شب که می شود تاکسی زیاد آنجا نمی رود.

- پایین تر ایستاده بودم. نیم ساعتی هست. دیدم شما هم مشغول صحبتید. گفتم لااقل اینجا احساس امنیت بیشتری می کنم.

- آره. امیدوارم زودتر یک تاکسی پیدا شود که شما را برساند.

- خانم جوانی به سن و سال شما...

- یک کم عجیب است ولی محض پر کردن وقت هم شده است می شود یک سوال بپرسم؟

- تعجب نکن.

- بله!

- شما خوشحالید؟

- نه، اعصابم بهم ریخته. این هم از شانس من است.

- پاییز که می شود وضع همین است.

- اینکه خیلی بد است ولی منظورم یک کم کلی تر بود.

- فکر کنم برای تو ایستاد. بدو تا نرفته است.

- ممنون پدرجان!

- وقت گیرآوردی مخ دختر مردم را بکار می گیری.

- من که چیزی به تو نگفتم که تو ناراحت شدی.

- من ناراحت نشدم.

- یکساعت رفتی آنجا نشستی و چیزی نگفتی.

- می شود به من کمک کنید؟

- بله؟

- می شود به من کمک کنید؟

- بله؟

- 7 تا بچه گرسنه دارم. می شود به من کمک کنید.

- بله.

- آقا جان من لااقل بیست سال از تو بزرگترم. هنوز هم با همین بساطی که می بینی اینجا پهن کرده ام زندگی ام می گذرد.

- خدا پیرت کند جوان. خوشحالم کردی.

- واقعاً که چه مردمی پیدا می شوند. حیف که پاهایم کار نمی کنند.

- خسته نباشید، می دانستم هر شب اینجایید دزدگیر برای مغازه نمی خریدم.

- اتفاقی است. من امشب اینجا گیر کرده ام.

- طوری شده؟

- نه، منظورم این است که پیش آمد.

- آخر من از سر شب تا حالا هر چه از داخل نگاه کردم دیدم نشسته اید و با هم صحبت می کنید.

- همین را بگو. حالا من همه زندگیم پشتم است. تو دیگر چرا؟

- کنتور آب را قفل نزدم که اگر آب خواستی. فقط بی زحمت، صبح، قبل از این همچراغ بغلی قفلش کن. آدم خیری نیست.

- اولش نمی خواستم. شد و بعدش هم دیدم که بد نیست. یک سری آدم جدید و سوال و جواب و معاشرت.

- مثلاً؟

- مثلاً راجع به خوشحالی.

- دلت خوش است. با این اوضاع و احوال زمانه.

- هنوز سرمای دم صبح را نخورده است.

- درست است. قفل یادت نرود.

- تو باز کجا غیبت زد؟

- همین جا بودم. یک کمی پایین تر.

- سلام آقا.

- سلام.

- چقدر هوا سرد شده. دو هفته پیش همین موقع نمی دانستیم از گرما چه کار کنیم.

- خب پاییز شده است دیگر.

- توی این هوای سرد، مردم هم نامهربان تر می شوند.

- پالتو خانم. پالتو. این آقا که گذری هست. ولی من را نگاه کن. شب هستم. لباس زیاد هم پوشیدم. شما خیلی تابستانی می گردید.

- مرد هم مردهای قدیم. من را می کشانند تا اینجا. بعد هم هیچی به هیچی.

- خب مگر نمی دانستی که کجا می روی؟

- چرا ولی فکر این طورش را دیگر نمی کردم. حالا این پیرمرد کارش اینجاست. شما مگر زن و بچه نداری؟

- نه.

- پس باید خیلی خوشحال باشی.

- نه.

- خب آخر مردهای مجردی که این طرفها زندگی می کنند بهشان خیلی خوش می گذرد. بساطشان جور است.

- گمان نکنم.

- خیلی دیر شده است.آقا شما امشب جایی سراغ دارید که من بمانم.

- نه خانم.

- تو را به خدا.

- نکند از این هم می خواستی بپرسی خوشحال است یا نه.

- چطور مگر؟

- عزیز من! اگر به راه رفتنش نگاه می کردی می فهمیدی که حالش چطور است. دیگر لازم نبود بپرسی.

- واقعا؟

- خدا را شکر فهمید این کاره نیستی و رفت پی کارش.  لااقل آن جوانک مزلف هم امشب تنها نیست. من دارم می روم پشت آن دیوار.

- بخوابی؟

- نه پس بنشینم ور دل تو. چشم بهم بزنی صبح شده است و دوباره شروع بدبختی.

- ساقی هم ساقی امشب من.

- حالت خوب است؟

- خوب خوب. ردیف ردیف.

- می خواهی کمکت کنم؟

- آخ که چقدر جایش خالی است.

- پیاده می روی؟

- چرا که نه؟

- نزدیکی؟

- مهم نیست. مهم این است که حالم خیلی خوب است.

- خوشحال هم هستی؟

- آره. نه. راستش نمی دانم.

- جای کی خالی است؟

- مگر توی زندگی جای چند نفر می تواند این جور مواقع خالی باشد؟

- نمی دانم.

- اگر سردت است یک کم همراهم دارم. دوست داری؟

- منظورت همپیاله قدیم هست؟

- آره. ولی آخرش همه می گذارند و می روند.

- آره شاید.

- همه می روند. سرت سلامت.

-  جناب مدارک شناسایی .

- اتفاقی افتاده؟

- مدارک شناسایی لطفاً.

- گوشه خیابان ایستادن جرم است؟

- به تو نمی آید که کار و بارت اینجا ایستادن باشد.

- یک تجربه است.

- تجربه چه؟

- همین طور. نمی دانم چرا.

- خب مگر آزار داری؟ برو خانه ات، بگیر راحت بخواب.

- حالا یک شب طوری نیست.

- اگر مثل ما قرار بود هر شب کارت این باشد یک ساعتش هم برایت غنیمت بود.

- می شود یک سوال بپرسم؟

- بگو

- شما خوشحالی؟

- از کارم نه زیاد، ولی چاره ای نیست.

- کلاً چطور؟

- کلاً اش هم همین است. از شب بیداری خوشم نمی آید.

- همه چیز که کار نیست.

- بفرما. مواظب باش فقط. شبها این طرفها خیلی خلوت می شود و ناامن. این گواهینامه را هم ببر تمدیدش کن. دو ماه از تاریخش گذشته است.

- داداش! اگر می خواهی تا میدان می توانیم ببریمت.

- ممنونم. لطف دارید شما.

- بهرحال ما مسیرمان آن طرف هست.

- قربان شما. راستی چه موقع بیرون آمدن است؟

- ما که مهمانی بودیم و الان هم داریم چرخی می زنیم و بعدش هم می رویم خانه. خودت اینجا چه کار می کنی؟

- هیچی. ایستادم اینجا همین طوری.

- پس تو هم مثل ما خیلی خوشحالی. بپا نچایی.

- می روم سمت غرب.

- نه. ممنون

- دربست هم اگر می خواهی؟

- نه.

- این موقع ماشین گیرت نمی آید. من هم مسافر داشتم این طرف.

- قربان شما.

- بیا بالا دشت آخری ما را خوشحال کن.

- ممنون.

- تا وقتی دوباره ماشین ها راه بیفتند یک کمی مانده است.

- آره.

- از ما گفتن بود.

- جوان! کله سحر اینجا ایستادی؟

- چطورمگر؟

- طوری نیست. گفتم سرما می خوری؟

- خیلی هم سرد نبود.

- مگر از کی اینجایی؟

- چند ساعتی هست.

- لااقل بیا برویم مسجد، الان باز شده است. یک کمی گرم بشوی.

- نه. کم کم باید بروم.

- باشد. بهرحال اگر ماندنی شدی زیاد دور نیست. صدایش هم که می آید.

- می دانم. ممنون. می شود یک سوال بپرسم؟

- بفرما جانم.

- شما خوشحالی؟

- منظورت را نمی فهمم.

- شما خوشحالی؟

- باز هم نفهمیدم.

- حستان؟

- حالم خوب است.


*****************

ویرایش اول: 13-29-4