ساعت 2:20 نیمه شب است، اینجا در یکی از اتاق های طبقه دوم هتلی نمی
دانم چند طبقه در شهر لارناکای قبرس، تقریبا جز صدای سکوتی طولانی و گاهی عبور پر
سر و صدای ماشینی از خیابان صدایی به گوش نمی رسد. حالا چند ساعتی می شود که هر دو
صندلی هایشان را توی بالکن گذاشته اند و پاهایشان را روی میز آهنی کوچک وسط بالکن
دراز کرده اند.
مرد پاکت سیگار را روی میز می اندازد و با دست سایبانی برای آتش
فندکش درست می کند که باد آن را خاموش نکند. دود سیگارش را بیرون می دهد و نگاهش
توی دود بالای سرش گم می شود. زن زیپ ژاکتش را بالاتر می کشد و زانوهایش را توی
شکمش جمع می کند. بدون اینکه نگاهش را از خیابان رو به رو بگیرد می گوید:
- یک دفعه
ای چه سرد شد ها! نه؟
- واای فکر
کن اگه بشه چی میشه، خیلی خوب میشه، مگه نه؟
- من که
اصلا از اینجا خوشم نیومد.
- اگه فردا
همه چیز خوب پیش بره بازم از اینجا بدت میاد؟
زن لب هایش را گاز می گیرد و آب دهانش را قورت می دهد. نمی خواهد به
فردا فکر کند، به این فردای لعنتی که قرار است همه چیز را عوض کند. نگاهش را از
مرد می گیرد و به ستاره ها خیره می شود. مرد سیگار را در زیر سیگاری کوچک روی میز
فشار می دهد و می گوید:
- انشالله
که میدن، بعدش هم سریع کارها رو می کنیم و جمع می کنیم میریم.
- حالا هول
نشو، تا شروع ترم بهار که وقت داریم واسه رفتن، چه عجله ایه!
- هر چی
زودتر بهتر، می خوایم چی کار کنیم تو اون جهنم؟
از تصور جواب مثبت فردا روی صورت مرد لبخند کشداری نقش بسته بود و
چشم هایش برق می زد. زن لرز می کند، خودش را جمع می کند و سرش را روی زانوهایش می
گذارد. چهره مادرش را تجسم می کند با همان لبخند همیشگی، یاد برادرهایش می افتد و
شب های دورهمی و ورق بازی ها و چای و سیگار هایشان، دلش برای پیرزن طبقه پایینی
اشان که همیشه خدا بهانه ای برای غر زدن و اعصاب خرد کردن داشت تنگ می شود. غرق می
شود لای کتاب های شهر کتاب محله شان و دلش لک می زند برای بچه های مدرسه که
احتمالا این هفته از نیامدنش کلی خوشحالی کرده اند. چشم هایش را روی زانوهایش فشار
می دهد تا جلوی اشک هایش را بگیرد. سرش را بلند می کند، مرد روی صندلی نیست. خیلی
وقت است که به اتاق رفته است، از همان جا نگاهی به داخل می اندازد، از شنیدن صدای
نفس های عمیقش که مطمئن می شود، اشک هایش سرازیر می شوند.