تا انتهای ترانه

از فرودگاه یک‌راست میروم خانه‌ام ، اتاقم! چه اردیبهشت باشد چه نباشد !

یک چتر بر میدارم، شاید هم نه!

واکمنِ قدیمی‌‌ام را برمیدارم با همان آهنگی  که آورده‌ام اولش!

کفشم را میپوشم ،  همان کفشهای سفیدِ پوما را.  چه اردیبهشت باشد چه نباشد.

همان مانتوی سفیدِم را می‌پوشم با همان هزار تومانی که گذاشته‌ام توی جیبش!

همان شال سبز را سرم می‌کنم، چه اردیبهشت باشد چه نباشد!

و میروم تمامِ شهرم را  وجب به وجب قدم میزنم با همان کفش‌های سفیدِ پوما و همان واکمنِ قدیمی‌ . و گم میشوم در پیچ و خمِّ کوچه‌های شهرم تا انتهای‌ همان آهنگی که آورده بودمش اول!

 چه اردیبهشت باشد ، چه نباشد!

بازار

چند لحظه ای بود که گرمی دستان مادر را دیگر احساس نمی کرد. آنقدر سرگرم تماشای ویترین اسباب بازیها شده بود که حتی به یاد نمی آورد کی دست مادر را رها کرده.  قدمهایش را تند تر کرد. در حالیکه اضطرابش بیشتر می شد سعی کرد راهی از شلوغی بازار باز کند. از این مغازه به آن مغازه سرک می کشید. مشتریها گرم خرید و فروشندگان در سودای سود بیشتر بودند و هیچ توجهی به چهره رنگ پریده کودک نداشتند. گویی اصلا او را نمی دیدند و صدایش را در آن همهمه نمی شنیدند. هر چه بر سرعت قدمهایش می افزود توانش کمتر می شد. چند بار به رهگذران برخورد کرد. به زمین افتاد و خراشی دستان کوچکش را آزرد. یاد آنروز افتاد که مادر بر جراحت پاهایش وقتی از درخت سیب افتاده بود مرهم می گذاشت. اشک از گونه هایش سرازیر شد.

 زنی را دید که از او دور می شد. لحظه ای برق شادی از چشمانش جست و شجاعتی مضاعف یافت. به چادر مشکی آن زن آویخت. زن برگشت و نگاهی به طفل انداخت. در یک لحظه آن شادی به غمی عمیقتر بدل شد. گریان و خسته به حرکت ادامه داد. از پیچ بازار که گذشت نگاهش به نگاه پیرمرد فالوده فروش گره خورد. در آن هیاهوی شب سال نو انگار پیرمرد تنها کسی بود که قادر به دیدن پسرک بود. بدون اینکه بداند چرا به سمت پیرمرد رفت و شانه هایش را که از هق هق گریه بالا و پایین می رفتند به دستان گرم پیرمرد سپرد. وجود سردش حرارت گرفت. پیرمرد او را بلند کرد و بر چهار پایه چوبی قدیمی دم در نشاند و کاسه ای فالوده به دستان طفل داد. اولین قاشق فالوده را که خورد، شیرینی فالوده شوری اشکهایش را زدود. دیگر نه همهمه ای می شنید و نه جز کاسه فالوده وصورت پر از محاسن سپید پیرمرد کسی را می دید. گویی در چهره پیرمرد نقشی از مادرش یافته بود. حتی صدای چوب چهارپایه لق پیرمرد یاد آور لحظات لالایی خواندن مادرش بود. قاشق را به آرامی پایین برد و پر از فالوده کرد و به آرامی به سمت دهانش برد. ناگهان صدای مادرش را شنید. دیگر هیچ ندید.

نویسنده : علی ص.

همین پخش که میکنی عطرت حتی در فرودگاه آستین

این فرودگاه هم مکان غریبی است. در یک طرف، قبل از دروازه های ورودی به سالن انتظار فضایی است پر از آدم های متفاوت، با احساس های متناقض. آدم هایی که احساس میکنند نسبت به کسانی که بدرقه شان میکنند یک مزیت دارند، مسافرند. حمل بر خودستایی نباشد، هر موقع در این فضا قرار می گیرم با احساس غروری متمدنانه، برگرفته از الگوهای غربی از دروازه های مربوطه رد می شوم. در طرف دیگر، داستان به نحو قابل توجهی متفاوت است. برزخی است شبیه به یک آکواریوم پر از یک عالمه مسافر که نه راه پس دارند نه راه پیش. دستشان از دنیا کوتاه است و فقط منتظر ندای سوار شدن به هواپیما. به شخصه این طرف دومش برایم جذابیت بیشتری دارد . نمیدانم چرا؟ شاید به خاطر اینکه دیدن آدم های مختلف که فقط منتظرند برایم بهتر بوده تا فضای پرهیاهوی قبل از دروازه ها. درست است که آن فضا همراه بود با کلی صحنه وصال دوستان و آشنایان یا احساس کشف مکانی جدید، ولی حک شدن تصویر محزون عزیزترین کسانم به عنوان آخرین تصویر، وزنه سنگینی بود که به شدت برایم به این فضا پیوند خورده بود.  

بگذریم. در آستانه سفر از شهری کوچک، کأنه دهاتی بزرگ، به شهری بزرگ در آمریکا بودم. منتظر همان ندای معروف سوار شدن در سالن انتظار. شلوغ بود و جای خالی پیدا نمیشد. یاد گفته چمدان فروش خیابان منوچهری افتادم که از مزیت چمدان های کوچک قابل حمل ،کریر، مارک فلان و بهمان چندین بار برایم متذکر شده بود که اینها را میتوانی رویش بنشینی و هیچ باکیش نشود. اما چه کنم، این اصالت یزدی هم عجیب دست و بال ما را بسته. با این حال تن خود سر دادم و روی چمدان نحیف با محاسبه خاصی نشستم و نگاه کردن به ملت منتظر رو با هیجان خاصی شروع کردم.

درست روبرویم همانهایی که منتظرشان بودم ایستاده بودند. گروه چهار نفره ای به همراه کلی آلات موسیقی. احساس رضایت خاصی از جایی که برای نشستن انتخاب کرده بودم داشتم. قیافه و تیپ این چهار نفر سرشار از امامت بود. هرچه بیشتر نگاهشان می کردم، بیشتر جذب میشدم. هر کدام در جزییات صاحب سبک بودند. دو مرد و یک زن آفریقایی ـ آمریکایی و یک مرد سفید. یا اللعجب! لباسهایشان ترکیبی بود از تمام چیزهای متفاوتی که در بنی بشر میتوان یافت. یکی از مردان شلوار و تیشرت مشکی پوشیده بود و شالی زرد رنگ، خیلی نمادین از گوشه تنبانش بیرون زده بود. خالکوبی داشت محیر العقول. خالکوبی را از دست تا صورت خود به نحوی طراحی کرده بود که ریشهایش هم قسمتی از طرح اصلی بودند. حتی به نگین هایی که در صورت و گوش خود فروکرده بود هم وقتی دقت میکردی، متوجه جایگاه دقیق و طراحی شده آنها میشدی. مرد کناریش شلوار چرمی پوشیده بود به غایت کردی که به سختی در کفشهای پاشنه بلندش فروشده بودند. مدل بانوی این باند فخیمه هم درست برعکس این آقا. کاپشن چرمی داشت به غایت بادگیر، کمربندی طلایی رنگ و شلواری رکابی! موهایش دو قسمت داشت. یک قسمت به راست می رفت، که مجعد بود و بلند و بلوند؛ و قسمت دیگر صاف بود، کوتاه و مشکی. مرد آخری درشت هیکل تر از بقیه افراد گروه بود، ولی سنش کمتر به نظر می رسید. صورت خشنی داشت. نزدیک تر از بقیه به من ایستاده بود. یک بار هم با هم چشم تو چشم شده بودیم و به رسم احمقانه آمریکایی لبخندی احمقانه تر تحویلش داده بودم و پاسخ شایان توجهی دریافت نکرده بودم. حقیقت کمی از برانداز کردنش می ترسیدم. کفشهایی قرمز، پاهایی بلند و کشیده، شلواری مشکی، براق و تنگ، کمربندی بزرگ، پیراهنی پاره، یقه ای باز، گردنبندی به شکل قلاده، ریشی تراشیده، عینکی پررنگ، و چشمانی نافذ داشت.

ازبرانداز کردنشان سیر نمی شدم. جدید بودند، جذاب، تازه، وحشی. گویی تمام وجودم را وجدی سرشار از دیدن این موجودات شهری فراگرفته بود. احساس آشنایی بود، بوی شهر می دادند؛ بوی میدان انقلاب. یاد دوران دبیرستان و مدرسه ام در پیچ شمیران افتادم. مسیر خانه. کشف آدم های جدید. بوی خوش شهر. مدرسه دیوارهای بلندی داشت و دورش را ساختمان هایی فراگرفته بودند که کم ارتفاع ترینش شش هفت طبقه ای داشت. از مدرسه که آزاد میشدی، فقط درس و آن دیوارها نبود که تمام شده بودند، دنیایی جدید و آدمهایی تازه، آماده کشف شدن بود. تا قبل از آن تصورم از شهر، تصاویر ممتدی بودند که از پشت شیشه صندلی عقب پیکان پدرم دیده می شدند. یکی از ساختمان های بلند دیوار به دیوار مدرسه، دانشگاه آزادی بود واحد تهران مرکز. برای ما هم به شدت مرکز بود. مرکز تمام آن موجودات شهری. دانشجو بودند، دختر پسر، و در مرکز درس می خواندند. ما هم دانش آموز بودیم. چشم و گوش بسته، و در زیر سایه مرکز درس می خواندیم.

به شخصه بایستی اعتراف کنم که این دانشگاه از نوع مرکزی، نقش بسزایی در تعلیم و تربیت بنده حقیر داشته. حمل بر خود ستایی نباشد، با چنان شرمی برگرفته از الگوهای مذهبی از کنار مرکز مربوطه رد می شدم و گاهی نگاهی آن چنانی می انداختم و چنان بوی این موجودات شهری در دماغم می افتاد که شرم مربوطه را بدرود میگفتم و چنان مینشستم به تماشا که مرا یارای بلند شدن نبود. فضایی بود برای خود. ساعت چهار و پنج پیچ شمیران، پشت به خیابان انقلاب، رو به ساختمان بلند، صدای بوق ماشین ها، ولوله های شهری، دستفروش ها و گداهای آشنا. همه و همه به اتفاق دیگر همراهان و عیاران به تماشا مینشستیم. عده ای می آمدند، جمع میشدند، قبل از کلاسشان، بعد از کلاس ما،حرف می زدند، شوخی می کردند، می خندیدند، ما هم گل از گلمان می شکفت. همه چیز برای ما بوی نویی می داد. پناه بر خدا! آقا اصلا این بو حس غریبی است. آن روزها، تمام قوای دماغیم را برای استشمام این نمیدانم نامش جمع می کردم. این روزها، احساس میکنم طوریست که تاوان بوهای مربوطه حتی در فرودگاه آستین هم زمین گیرم میکند. در فضایی قرار میگیری که هیچ عنصر مشترکی با گذشته تو ندارد، ولی چیزی از جنس بو اعضا و جوارحت را سست میکند، حس متشابهی تمام وجودت را میگیرد، بالایت می برد، پایینت می آورد، یاد گذشته می کنی، آهی می کشی، چمدان تغییر شکل داده را برمیداری، راهت را می کشی و می روی.

 

عاشق شدیم رفت

- علاقه‌مند شدیم آقا جان، علاقه‌مند شدیم. چی کار کنیم؟ گیرم بی‌ربط به هم بوده باشیم و برای ماموریت اومده باشیم، آدم که هستیم. آدمه، علاقه‌مند می‌شه.

- تا چه زمانی سرتون به ماموریت‌تون بود و گیر علاقه و این جور چیزها نیفتاده بودین؟

- نمی‌دونم. شاید تا وسطش... شاید هم تا یه جای دیگه‌اش... مرز که نداره... خبر نداری، یک دفعه چشم باز می‌کنی می‌بینی دلهره داری. توی دلت یه چیزی وول می‌خوره. همون موقع است. اون موقع دیگه تموم شده. عاشق شده‌ای.

- گفتی شهری بودین به اسم کالج پارک؟

- کالج استیشن

- کالج چی؟

- استیشن

- این چه اسمیه؟

- اسم شهرشه. گذاشته‌ان. هوس کردن، این اسمو گذاشته‌ان.

- توی این شهری که می‌گی، کسی هم فهمید؟

- نه. همه فکر می‌کردن همیشه زن و شوهر بوده‌ایم.

- ممکنه دوستاتون حدسی بزنن؟

- نه بابا... چه حدسی بزنن؟ با خودشون می‌گن یه زن و شوهر اومدن، یه مدت بودن، بعد هم رفتن پی کارشون. مثل بقیه. مثل هزار تا زن و شوهر دیگه که با هم میان و با هم می‌رن. خبر ندارن که ما دو تا با هم نبودیم. بی‌هم اومدیم، با هم رفتیم.

ویزای بهشت

ساعت 2:20 نیمه شب است، اینجا در یکی از اتاق های طبقه دوم هتلی نمی دانم چند طبقه در شهر لارناکای قبرس، تقریبا جز صدای سکوتی طولانی و گاهی عبور پر سر و صدای ماشینی از خیابان صدایی به گوش نمی رسد. حالا چند ساعتی می شود که هر دو صندلی هایشان را توی بالکن گذاشته اند و پاهایشان را روی میز آهنی کوچک وسط بالکن دراز کرده اند.

مرد پاکت سیگار را روی میز می اندازد و با دست سایبانی برای آتش فندکش درست می کند که باد آن را خاموش نکند. دود سیگارش را بیرون می دهد و نگاهش توی دود بالای سرش گم می شود. زن زیپ ژاکتش را بالاتر می کشد و زانوهایش را توی شکمش جمع می کند. بدون اینکه نگاهش را از خیابان رو به رو بگیرد می گوید:

-  یک دفعه ای چه سرد شد ها! نه؟

-  واای فکر کن اگه بشه چی میشه، خیلی خوب میشه، مگه نه؟

-   من که اصلا از اینجا خوشم نیومد.

-  اگه فردا همه چیز خوب پیش بره بازم از اینجا بدت میاد؟

زن لب هایش را گاز می گیرد و آب دهانش را قورت می دهد. نمی خواهد به فردا فکر کند، به این فردای لعنتی که قرار است همه چیز را عوض کند. نگاهش را از مرد می گیرد و به ستاره ها خیره می شود. مرد سیگار را در زیر سیگاری کوچک روی میز فشار می دهد و می گوید:

-  انشالله که میدن، بعدش هم سریع کارها رو می کنیم و جمع می کنیم میریم.

-  حالا هول نشو، تا شروع ترم بهار که وقت داریم واسه رفتن، چه عجله ایه!

-   هر چی زودتر بهتر، می خوایم چی کار کنیم تو اون جهنم؟

از تصور جواب مثبت فردا روی صورت مرد لبخند کشداری نقش بسته بود و چشم هایش برق می زد. زن لرز می کند، خودش را جمع می کند و سرش را روی زانوهایش می گذارد. چهره مادرش را تجسم می کند با همان لبخند همیشگی، یاد برادرهایش می افتد و شب های دورهمی و ورق بازی ها و چای و سیگار هایشان، دلش برای پیرزن طبقه پایینی اشان که همیشه خدا بهانه ای برای غر زدن و اعصاب خرد کردن داشت تنگ می شود. غرق می شود لای کتاب های شهر کتاب محله شان و دلش لک می زند برای بچه های مدرسه که احتمالا این هفته از نیامدنش کلی خوشحالی کرده اند. چشم هایش را روی زانوهایش فشار می دهد تا جلوی اشک هایش را بگیرد. سرش را بلند می کند، مرد روی صندلی نیست. خیلی وقت است که به اتاق رفته است، از همان جا نگاهی به داخل می اندازد، از شنیدن صدای نفس های عمیقش که مطمئن می شود، اشک هایش سرازیر می شوند.

آدم سیب‌خوری نیستم

سعی می‌کنم به غذام برسم. خیر سرم برای خودم چهار تا دونه سیب خریده‌ام که بشینم گاز بزنم. شنیده‌ام که سیب معده رو فلان می‌کنه و روده رو بهمان. هنوز همون چهارتا سیب دست نخورده و سالم سر جاشون هستن. دو هفته هم بیش‌تر می‌شه که خریدم‌شون. یکی‌شون رو هر روز با خودم می‌برم سر و کار و شب‌ها برمی‌گردونم. انگار که بچه‌مه. آدم میوه‌خور نیستم. آدم شیروماست‌خورم. از بچگی هم همین‌طور بودم. نمی‌دونم چرا این‌طوری شدم. محدودیت بوده؟ امکانات نبوده؟ شیر و ماست کافی نداشتیم؟ حالا گیرم محرومیت هم بوده، اما گاو هم که تو اون مملکت زیاد بود. پس چرا شیر کم بود؟

برای مدتی تنها زندگی می‌کنم. با تنهایی باید کنار اومد. مثل بقیه‌ی چیزهای زندگی. شنبه رفتم نشستم کنار رودخونه. یه دونه مقاله هم دنبال خودم کشوندم. روی یک صندلی رو به غروب آفتاب نشستم و مقاله خوندم و زیر نکات مهم‌اش خط کشیدم. مقاله در مورد مهاجرت بعضی گونه‌های جانوری بود و این که تعدادی‌شون به دلایلی بعضی از سال‌ها تصمیم می‌گیرن مهاجرت نکنن. خدا می‌دونه چرا. از خیر مهاجرت و تولید مثل می‌گذرن و می‌شینن با دل خودشون همون جایی که از اول بوده‌ان. تک و تنها. گروهی هم مهاجرت می‌کنن، با هزار بدبختی. حالا آیا تا به سرزمین جدید می‌رسن زنده مونده باشن یا نه، آیا سالم باشن یا نه، آیا اصلن رمقی برای تولیدمثل‌شون مونده باشه یا نه، کی می‌دونه؟ این همه رنج رو می‌پذیرن که برن یک منطقه‌ی جدید که جمعیت‌شون رو زیاد بکنن. دل‌شون خوش باشه. حالا گیرم بچه‌دار هم شدن. آیا بچه‌شون سربه‌راه بشه یا نشه، آیا در کهن‌سالی خدمت پدر و مادر رو بکنه یا نکنه، هیچی‌اش معلوم نیست. مهاجرت می‌کنن و همه چیزشون رو هواست.

صبح می‌رم سر کار و شب با سیبم بر می‌گردم. عادت کرده‌ام شب‌ها در مسیر برگشت به یک برنامه‌ی رادیویی گوش می‌کنم. خانومی به نام دیلایلا با مردم صحبت می‌کنه و براشون موسیقی دل‌خواه‌شون رو می‌گذاره. ملت به دلایل مختلف زنگ می‌زنن و درخواست موسیقی می‌کنن. یکی از رایج‌ترین درخواست‌ها اینه که طرف زنگ می‌زنه و می‌گه که یارش گذاشته و رفته و این هنوز عاشقه و دل‌تنگ. رایج‌ترین جواب دیلایلا هم اینه که: «قربون شکلت، یه ذره به خودت برس، گور باباش که رفته. گه خورده تو رو نخواسته. حالا یه آهنگ برات می‌گذارم که گوش کنی و از تنهایی در بیایی».

صاحب‌خونه‌ی خوبی دارم. یک خانوم پا به سن گذاشته است به اسم کتی. کتی تنهاست و یک طوطی داره که خیلی روی صاحب‌اش غیرت داره. وقتی با کتی صحبت می‌کنم، طوطی جیغ می‌زنه و داد می‌زنه و به وضوح از اون طرف اتاق تهدیدم می‌کنه و برام خط و نشون می‌کشه. درست وسط جیغ کشیدن‌اش می‌گه «هلو». باز هم صد رحمت به طوطی کتی. وسط اختلافات و منازعات و  غیرت‌ورزی هم سلام‌اش ترک نمی‌شه. رئیس ما که میاد رو سرمون، نه سلامی، نه علیکی، همین‌جوری سیب‌اش رو گاز می‌زنه و به من نگاه می‌کنه. خجالت می‌کشم و می‌گم «هاو آر یو؟». اون هم خیلی تلاش بکنه، دو تا گاز دیگه بزنه و با دهن پر از سیب‌اش بگه «گود». کاش دست کم سیب‌هام رو بدم بهش ببره خونه، خودش و زنش و بچه‌هاش با هم بخورن. من که سیب‌خور نیستم. شیروماست‌خورم.

قاب خاطرات

تازه پشت لبش سبز شده بود، احساس میکرد که برای خودش مردی شده است، از آن چند تار موی روی سینه اش خوشش می آمد. احساس جدیدی را نسبت به دختر درون قاب پنجره روبه رو تجربه می کرد.احساس علاقه، مالکیت، غیرت، خودش هم نمی دانست. بارها و بارها به او تذکر داده بود که پشت پنجره نایستد ولی سپیده حرف گوش کن نبودو به رسم کودکی پشت پنجره به انتظارش می ایستاد. نمی خواست پسر همسایه که تازگی ها سر کوچه دخترها را دید می زد، سپیده را هم ببیند.


روزی که سپیده به دنیا آمده بود مسعود فقط 3 سال داشت که همراه مادرش به دیدن سپیده رفته بود. یادش می آمد از آن موجود کوچک صورتی خوشش آمده بود و گریه و زاری راه انداخته بود که سپیده را با خود به خانه ببرد. یادش می آمد مادرش گفته بود "سپیده الان خیلی کوچولوِ بذار بزرگ شه مثل خاله ثریاعروسش می کنیم می بریمش خونمون".


دو پنجره کوچک روبه روی هم روی دیوارهای باران خورده سیمانی در انتهای یک کوچه باریک در یک محله قدیمی تهران، مسعود تازه به کلاس اول رفته بود. سپیده روزها به انتظارش پشت پنجره می نشست تا مسعود از مدرسه برگردد. روی لبه پنجره می نشستند و مسعود درس تازه را روی کاغذ می نوشت تا سپیده از روی آن بنویسد.


وقتی سپیده تازه به مدرسه رفته بود، مسعود از پشت همان پنجره برایش دیکته می گفت. یادش می آمد روزی که مادربزرگ سپیده مرده بود، خانه اشان شلوغ بود و پر رفت وآمد، سپیده و او پشت پنجره ساعت ها باهم گریه کرده بودند. یادش می آمد شب های سرد بارانی، روی شیشه مه گرفته پنجره، برای هم از آرزوهایشان نقاشی کشیده بودند.


سال ها گذشته و او رو به روی پنجره ی خاطرات با کت و شلوار براق مشکی و دست گلی از یاس های بهاری ایستاده. خیلی وقت است که سپیده به انتظار او پشت آن پنجره نمی ایستد. مسعود بار ها و بار ها موهای مشکی، صورت ظریفش را از پشت آن پنجره بسته تصور کرده بود. حالا سپیده در آن خانه منتظر اوست. منتظراو که عروسش شود .