دو هزاران من و ما


- دیرت نشده است؟

- کارش همین است. زیاد این طرفها می بینمش.

- اینجا که جای مناسبی نیست.

- پدرم دیر به خانه بر می گردد.

- از اینها زیادند. یک ساعت صبر کنی همین جا حداقل سه چهارتا مثل این می بینی.

- چرا دیر؟

- خب کار می کند.

- خودت چه؟ منتظری؟

- نه

- حوصله ام سر می رود. یک وقتهایی می آیم، چرخی می زنم و برای خودم چیزی می خرم.

- برو دیگر!

- نه، صبر کن، اگر ممکن است یک لحظه صبر کن.

- من حوصله پدرت را ندارم.

- تو خوشحالی؟

- آره. امروز یک شال گردن خریدم.

- نه، کلاً.

- کلاً هم آره. چون کادو خریدم.

- چرا؟

- هفته پیش سرماخورده بود. خودش می گفت بخاطر هوای سرد است.

- ممنون

- نگاه کن که این بچه ده ساله با چه اشتیاقی به سمت خانه اش می دود. من یکسالی است که می شناسمش. آن موقع تازه مادرش مرده بود.

- خوشحال هم بود.

- چرا اینجایی؟

- من باید بپرسم چرا اینجایی! من که همیشه اینجا هستم.

- آقا می شود از اینجا به خیابان سوم رفت؟

- بله. بپرسید.

- خیلی آشنا نیستم.

- مشکلی نیست. فقط شب که می شود تاکسی زیاد آنجا نمی رود.

- پایین تر ایستاده بودم. نیم ساعتی هست. دیدم شما هم مشغول صحبتید. گفتم لااقل اینجا احساس امنیت بیشتری می کنم.

- آره. امیدوارم زودتر یک تاکسی پیدا شود که شما را برساند.

- خانم جوانی به سن و سال شما...

- یک کم عجیب است ولی محض پر کردن وقت هم شده است می شود یک سوال بپرسم؟

- تعجب نکن.

- بله!

- شما خوشحالید؟

- نه، اعصابم بهم ریخته. این هم از شانس من است.

- پاییز که می شود وضع همین است.

- اینکه خیلی بد است ولی منظورم یک کم کلی تر بود.

- فکر کنم برای تو ایستاد. بدو تا نرفته است.

- ممنون پدرجان!

- وقت گیرآوردی مخ دختر مردم را بکار می گیری.

- من که چیزی به تو نگفتم که تو ناراحت شدی.

- من ناراحت نشدم.

- یکساعت رفتی آنجا نشستی و چیزی نگفتی.

- می شود به من کمک کنید؟

- بله؟

- می شود به من کمک کنید؟

- بله؟

- 7 تا بچه گرسنه دارم. می شود به من کمک کنید.

- بله.

- آقا جان من لااقل بیست سال از تو بزرگترم. هنوز هم با همین بساطی که می بینی اینجا پهن کرده ام زندگی ام می گذرد.

- خدا پیرت کند جوان. خوشحالم کردی.

- واقعاً که چه مردمی پیدا می شوند. حیف که پاهایم کار نمی کنند.

- خسته نباشید، می دانستم هر شب اینجایید دزدگیر برای مغازه نمی خریدم.

- اتفاقی است. من امشب اینجا گیر کرده ام.

- طوری شده؟

- نه، منظورم این است که پیش آمد.

- آخر من از سر شب تا حالا هر چه از داخل نگاه کردم دیدم نشسته اید و با هم صحبت می کنید.

- همین را بگو. حالا من همه زندگیم پشتم است. تو دیگر چرا؟

- کنتور آب را قفل نزدم که اگر آب خواستی. فقط بی زحمت، صبح، قبل از این همچراغ بغلی قفلش کن. آدم خیری نیست.

- اولش نمی خواستم. شد و بعدش هم دیدم که بد نیست. یک سری آدم جدید و سوال و جواب و معاشرت.

- مثلاً؟

- مثلاً راجع به خوشحالی.

- دلت خوش است. با این اوضاع و احوال زمانه.

- هنوز سرمای دم صبح را نخورده است.

- درست است. قفل یادت نرود.

- تو باز کجا غیبت زد؟

- همین جا بودم. یک کمی پایین تر.

- سلام آقا.

- سلام.

- چقدر هوا سرد شده. دو هفته پیش همین موقع نمی دانستیم از گرما چه کار کنیم.

- خب پاییز شده است دیگر.

- توی این هوای سرد، مردم هم نامهربان تر می شوند.

- پالتو خانم. پالتو. این آقا که گذری هست. ولی من را نگاه کن. شب هستم. لباس زیاد هم پوشیدم. شما خیلی تابستانی می گردید.

- مرد هم مردهای قدیم. من را می کشانند تا اینجا. بعد هم هیچی به هیچی.

- خب مگر نمی دانستی که کجا می روی؟

- چرا ولی فکر این طورش را دیگر نمی کردم. حالا این پیرمرد کارش اینجاست. شما مگر زن و بچه نداری؟

- نه.

- پس باید خیلی خوشحال باشی.

- نه.

- خب آخر مردهای مجردی که این طرفها زندگی می کنند بهشان خیلی خوش می گذرد. بساطشان جور است.

- گمان نکنم.

- خیلی دیر شده است.آقا شما امشب جایی سراغ دارید که من بمانم.

- نه خانم.

- تو را به خدا.

- نکند از این هم می خواستی بپرسی خوشحال است یا نه.

- چطور مگر؟

- عزیز من! اگر به راه رفتنش نگاه می کردی می فهمیدی که حالش چطور است. دیگر لازم نبود بپرسی.

- واقعا؟

- خدا را شکر فهمید این کاره نیستی و رفت پی کارش.  لااقل آن جوانک مزلف هم امشب تنها نیست. من دارم می روم پشت آن دیوار.

- بخوابی؟

- نه پس بنشینم ور دل تو. چشم بهم بزنی صبح شده است و دوباره شروع بدبختی.

- ساقی هم ساقی امشب من.

- حالت خوب است؟

- خوب خوب. ردیف ردیف.

- می خواهی کمکت کنم؟

- آخ که چقدر جایش خالی است.

- پیاده می روی؟

- چرا که نه؟

- نزدیکی؟

- مهم نیست. مهم این است که حالم خیلی خوب است.

- خوشحال هم هستی؟

- آره. نه. راستش نمی دانم.

- جای کی خالی است؟

- مگر توی زندگی جای چند نفر می تواند این جور مواقع خالی باشد؟

- نمی دانم.

- اگر سردت است یک کم همراهم دارم. دوست داری؟

- منظورت همپیاله قدیم هست؟

- آره. ولی آخرش همه می گذارند و می روند.

- آره شاید.

- همه می روند. سرت سلامت.

-  جناب مدارک شناسایی .

- اتفاقی افتاده؟

- مدارک شناسایی لطفاً.

- گوشه خیابان ایستادن جرم است؟

- به تو نمی آید که کار و بارت اینجا ایستادن باشد.

- یک تجربه است.

- تجربه چه؟

- همین طور. نمی دانم چرا.

- خب مگر آزار داری؟ برو خانه ات، بگیر راحت بخواب.

- حالا یک شب طوری نیست.

- اگر مثل ما قرار بود هر شب کارت این باشد یک ساعتش هم برایت غنیمت بود.

- می شود یک سوال بپرسم؟

- بگو

- شما خوشحالی؟

- از کارم نه زیاد، ولی چاره ای نیست.

- کلاً چطور؟

- کلاً اش هم همین است. از شب بیداری خوشم نمی آید.

- همه چیز که کار نیست.

- بفرما. مواظب باش فقط. شبها این طرفها خیلی خلوت می شود و ناامن. این گواهینامه را هم ببر تمدیدش کن. دو ماه از تاریخش گذشته است.

- داداش! اگر می خواهی تا میدان می توانیم ببریمت.

- ممنونم. لطف دارید شما.

- بهرحال ما مسیرمان آن طرف هست.

- قربان شما. راستی چه موقع بیرون آمدن است؟

- ما که مهمانی بودیم و الان هم داریم چرخی می زنیم و بعدش هم می رویم خانه. خودت اینجا چه کار می کنی؟

- هیچی. ایستادم اینجا همین طوری.

- پس تو هم مثل ما خیلی خوشحالی. بپا نچایی.

- می روم سمت غرب.

- نه. ممنون

- دربست هم اگر می خواهی؟

- نه.

- این موقع ماشین گیرت نمی آید. من هم مسافر داشتم این طرف.

- قربان شما.

- بیا بالا دشت آخری ما را خوشحال کن.

- ممنون.

- تا وقتی دوباره ماشین ها راه بیفتند یک کمی مانده است.

- آره.

- از ما گفتن بود.

- جوان! کله سحر اینجا ایستادی؟

- چطورمگر؟

- طوری نیست. گفتم سرما می خوری؟

- خیلی هم سرد نبود.

- مگر از کی اینجایی؟

- چند ساعتی هست.

- لااقل بیا برویم مسجد، الان باز شده است. یک کمی گرم بشوی.

- نه. کم کم باید بروم.

- باشد. بهرحال اگر ماندنی شدی زیاد دور نیست. صدایش هم که می آید.

- می دانم. ممنون. می شود یک سوال بپرسم؟

- بفرما جانم.

- شما خوشحالی؟

- منظورت را نمی فهمم.

- شما خوشحالی؟

- باز هم نفهمیدم.

- حستان؟

- حالم خوب است.


*****************

ویرایش اول: 13-29-4


یک عاشقانه خط خورده عاقلانه کوتاه

راه خودش را می رفت. این طور، مثل دو خط موازی، به هم نمی رسیدیم.

و چه خوب شد تصادف نکردیم.

دوست می دارد من این آشفتگی


کلاس اول و رودخانه فصلی و باغ سیب وآقای کریمی هر کدام جزئی از دوره های بی ارتباطی بودند که به شکل بی قاعده ای در یک قاب قرارگرفته بودند. با خودم می گفتم زمان زیادی از امسال باقی نمانده است. همه بچه ها می گویند که کلاس دوم خیلی راحت تر است. داشتیم از وسط باغ سیب قرمز رد می شدیم. فصل سیب بود و زیر هر درخت تعدادی سیب تلنبار شده بود. بنظر کسی طالبشان نبود و اگر بود هم، عجله ای نبود. کمی آنطرف تر نهر پر آبی می گذشت. نمی دانستم که دقیقا این نهر است یا یک رودخانه کوچک. انگار در مسیر خودش از این به آن تغییر می کرد و امکان نامگذاری را از خود سلب می نمود. آقای کریمی داشت زیر درخت سیب بزرگ درس می داد. توجهی نمی کردم. همیشه همین طور بودم. سر کلاسها بی حوصله بودم. در فکر زنگ تفریح بودم و زمین مهیایی، که می شد بی واهمه دیوار و بچه های بزرگتر فوتبال بازی کرد. زمین بی آنکه سبز باشد حس یک زمین چمن را داشت. رنگی وجود نداشت. همه آنچه که می دیدم تصویری مبهم و رازآلود بود که من را به ماندن و حس کردن فضا ترغیب می کرد. مثل وقتی که به جنگل می رفتم. حس مرطوب کرخ کننده ای، اشتیاق آماده شدن برای بازی را کم می کرد. به تخته سیاه توجهی نمی کردم. نگاهم به درختان سیب بود و فضای خالی و نسبتا بزرگی که زمین بازی شده بود. احساس کردم صدایی می شنوم. اول اعتنایی نکردم ولی صدا بیشتر و بیشتر می شد. سرم را چرخاندم.

ساعت شش بود و مثل هر روز، ساعت ، بی آنکه تاخیری داشته باشد زنگ می زد. چقدر ساعتها وظیفه شناسند. توقعشان خیلی کم است و کارشان زیاد. بدیشان این است که زبان نفهمند. یک چیز را یاد می گیرند و همیشه آن را تکرار می کنند. موقعیت و شرایط و اولویت هم حالیشان نیست. ساعت من هم بهرحال از همین رگ و ریشه است. مثل عابری که می خواهد کمترین تماس را با کودک دلنشین خیابانی داشته باشد، دستی به سرش کشیدم. آرام شد و صدایش گرفته شد ولی نمی دانم چرا احساس کردم دارد به من می گوید:" از من گفتن بود. آخر از این همه کاری که برنامه ریزی کردی، عقب می مانی."

لیلا همین طور که سیبش را می خورد از لای در من را می پایید. از ته کوچه می توانستم شکاف نور را در وسط در سیاهرنگ خانه شان ببینم. شیطنت  می کرد و برای من که اهل این روابط نبودم کارهایش بیشتر به لودگی شبیه بود تا ابراز عشق احساسی و کم عمق دوره نوجوانی. از وقتی بخاطر نوشتن شعر در آخر جزوه ادبیاتم با او دعوا کرده بودم کمتر با من رودررو می شد ولی می توانستم حس کنم که همچنان حواسش به من هست. نزدیکتر که شدم شکاف در خانه هم باریکتر شد ولی همچنان از همان برش می توانستم حجم بقیه بدنش را تصور کنم. نمی دانم چرا هیچگاه روی خوش به او نشان ندادم. قطعا دلیلش این نبود که از او خوشم نمی آمد. اینجا را نمی دانم خواب بود یا خلسه ولی می توانستم استدلال کنم. قدرت آن را نداشتم که جلوی این افکار و تصاویر را بگیرم ولی می توانستم آن را هدایت کنم. لیلا دختر خوبی بود. لابد من عرضه اش را نداشتم که در پیش بردن این رابطه سهیم باشم. شاید می ترسیدم؛ شاید هم بلد نبودم. همین طور که رد شدم احساس کردم دارد پشت سر من حرکت می کند. چند خانه بیشتر فاصله نداشتیم. قدمهایم را سریعتر کردم تا زودتر به خانه برسم. سعی کردم تا سرم را نچرخانم که نگاهمان تلاقی نکند و من در موقعیت خاصی قرار نگیرم ولی ول کن نبود. با چند قدم فاصله جلوتر بودم. هنوز به در خانه نرسیده، کلید را در آوردم. سریع در را باز کردم و بی آنکه بچرخم در را بستم. هنوز قدم بر نداشته بودم که صدای زنگ آمد.  

عزیز من!  کاش می شد با مشت روی سرت بزنم تا دیگر صدایت در نیاید. صحبت را ادامه ندادم. فایده ای نداشت. زبان نمی فهمید. کمی هشیارتر که شدم غلتی زدم و با دقت بیشتر ساعت را قطع دائم کردم. گاهی فکر می کنم این امکانی که برای ساعتها می گذارند تا بتوان آنها را موقتاً خاموش کرد نمونه یک خلاقیت بی ثمر است. اگر کسی واقعاً بخواهد بیدار شود و همت آن را داشته باشد که می شود، وگرنه نتیجه ای جز بهم ریختن اعصاب و برهم زدن لذت اول خواب صبح ندارد.  

می خواستم فکر کنم که چرا بلند نمی شوم ولی از همان اول منصرف شدم. ترسیدم که دچار عذاب وجدان شوم و بناچار این نشئگی را از دست بدهم. برای امروز برنامه های زیادی داشتم. سه قرار کاری و دو کلاس و کلی کار عقب مانده که مهلت انجامشان رسیده بود. اینکه کدام را اول انجام بدهم و ترتیب بقیه چگونه باشد تا حدی دست خودم بود و البته برایم مهم. چون فکر می کنم ترتیب انجام کارها بر کیفیت کلی آنها تاثیر می گذارد. البته شاید این اثر ذهنی من باشد. بهرحال، عامل هر چه باشد در مورد من صادق است و به آن باور دارم و همین کار من را مشکل می کند. چون عامل و تصمیم گیرنده خود من هستم، پس همه مسوولیت با من است و اگر در آخر، به آن نتیجه ای که می خواهم نرسم خودم را سرزنش می کنم که اگر طور دیگر برنامه ریزی کرده بودم لابد نتیجه بهتری می گرفتم. صرافت انجام این برنا مه ریزی گاهی از برنامه ریزی و حتی گاهی از خود کارها وقت بیشتری از من می گیرد. طوری که کسی متوجه نشود گوشه چشمم را باز کردم و به ساعت یک وری شده نگاهی انداختم. مربع محیطی ساعت را دایره ای دیدم با برقی در گوشه سمت راستی بالای آن. مثل سیب سرخی که در نقاشی های بچه ها کشیده می شود. و بعد مثل آدمهای واقع گرا با خودم صادق و صریح صحبت کردم. در واقع حربه فراری پیدا کردم که نیمی از کارها را حذف کنم. وقت برای انجام همه اش نبود. کارم مشکل تر شده بود. حالا باید از بین آنهمه کار، مهمترهایش را انتخاب کنم. کلاسها را که باید رفت و هنوز هم از زمانشان نگذشته است. واقعاً کدام قرارها را می شد برای بعد گذاشت؟ هر دوشان مهم بودند ولی هر دو هم می توانستند لغو شوند. راستی چرا باید حتما به کلاس می رفتم؟ دلیل منطقی برای آن پیدا نکردم. در این لحظه واقعاً بایدی وجود ندارد. راجع به وجود آن در سایر زمانها هم نظر قطعی ندارم. می توانستم بمیرم، در راه تصادف کنم، مریض شوم و در نتیجه به این کارها نرسم. مگر اتفاقی می افتاد؟ پس این نتیجه برای الان من هم صادق است. ترجیح می دادم به فلسفه کارها فکر کنم تا چگونگی انجامشان. وقتی با خودم حرف فلسفی می زنم صدایم چند سال بزرگتر از سنم می شود.

لحن و آهنگ حرفهای فلسفی برای من آشناست، ولی این یکی هیچ شباهتی با آنها نداشت. در تقلای فهمیدن بودم ولی فایده ای نداشت. یادم افتاد صحبت کردن ناظم مدرسه هم چنین وضعیتی را داشت. در آن مواقع، هیچ انتقال منطقی صورت نمی گرفت. بیشتر حس آرزوی رهایی و خلاصی مستولی بود. تصمیم گرفتم هیچ فکری نکنم و هیچ نشنوم. صدا کم کم واضح می شد. از بین جملات و کلمات تکراری، بجز عذرخواهی، فهمیدم که سیستم برق ساختمان مشکل دارد و این بنده خدا برای تعمیر و بازرسی آمده است. اگر من تعمیرکار برق یک ساختمان بودم در چنین موقعیتهایی سعی می کردم از جملاتی استفاده کنم که هم کوتاه باشد و هم احتیاج به جواب طرف مقابل نداشته باشد. بخاطر اینکه این مکالمه زود تمام شد فکر می کنم که حس من به او هم منتقل شد. لااقل دوست دارم که این طور فکر کنم.

 گاهی دوست دارم چیزها آنطور که فکر می کنم و دوست دارم اتفاق بیافتد. اصلاً یکی از دلایلی که خواب را دوست دارم این است که موقعیت خدایی پیدا می کنم. هر کاری می خواهم انجام می شود بدون اینکه برایش تلاشی کنم. حتی می توانم اتفاقها را به زمان گذشته برگردانم و این کار لذتی عجیب به من می دهد. مثلاً بارها اتفاقات آن روز اوایل دانشگاه را - که شعری به نسترن دادم - بازنویسی کرده ام و خوشبختانه نتیجه همه شان خیلی خوب بود. خیلی بهتر از آن قهر و بی محلی که تا روزهای آخر دانشگاه ادامه پیدا کرد. یک بار شعرم را از غزل با قافیه سیب سرخ به شعر سپید تبدیل کردم. فکر کردم سیب سرخ جایش در شعر سپید است و نه غزل. نسترن زیاد شعر می خواند و همه اش هم از دوره معاصر. یک بار دیگر آن را بی نام لای کوله صورتی رنگش گذاشتم و حیرت و کنجکاویش را برای یافتن عامل آن دنبال کردم. البته از نتیجه آن دفعه ای که شعر را به دوستش که بیشتر شعرهای قدیمی می خواند داد و همین باعث رابطه بیشتر من و دوستش شد راضی نبودم. ولی همه بهتر از واقعیت بودند. واقعاً اگر من هم جای خدا بودم لذت می بردم از اینکه اتفاقات و سرنوشتها را بظاهر بخاطر خواهش مردم تغییر دهم. می توانی شعبده بازی کنی و از درون توده ای مبهم، سرانجامی را بیرون بیاوری که بی هیچ نشانی از ابهام، خوب و مطلوب است. بهترین حالتش وقتی بود که نسترن شعر را با بلند می خواند و من گوش می دادم. چشمم به صفحه مبهم کاغذ بود و گوشم صدایی را می شنید، ولی من جای دیگری بودم.

همین طور چشمم چیزهایی مبهم را می دید و صداهایی مبهم به گوشم می رسید. کمی تأمل کردم. نخواستم این وضعیت ادامه پیدا کند ولی این بار دست من نبود. تسلیم شدم. هر چه تلاش کردم تا کمترین چیزها را ببینم فایده ای نداشت. همان میزان هم کافی بود که نور تلفن همراه، من را از آن عالمی که داشتم خارج کند. همین اینها به کنار، سوال و جواب خودش مصیبتی است. نمی دانم از این صحبت چه چیز دستگیر دوستم شد ولی من فهمیدم که هر دو کلاس تماس شده و آنها هر چه قبل از کلاس و بعد از آن صبر کرده اند خبری از من نشده است و حالا قرارمان را برای بعد گذاشته اند. شبیه نتیجه امتحانی شده بود که می دانی هیچ نخوانده ای و ننوشته ای. حس بدی ندارد. لااقل از برزخ بدرت می آورد. ماندن در بلاتکلیفی درد دارد.

بلاتکلیفی و معطلی زیاد فکر من را مشغول می کند. گاهی آنقدر درگیرش می شوم که کم می آورم و به این نتیجه می رسم که فعلاً رهایش کنم تا هر وقت که وقتش رسید. شاید این وضعیت مختص به من هم نباشد و بسیاری درگیرش باشند. ولی برای من مهم این است که خودم درگیرش هستم. هر کسی باید شغلی داشته باشد و معمولا هم هر کسی کاری را انجام می دهد، ولی اینکه این کار چگونه است و چه ویژگیهایی دارد برای من مهم است. اینکه بتوانم شغل مناسبی را پیدا کنم که حقوق مناسب داشته باشد، منزلت اجتماعی اش راضی کننده باشد، جای پیشرفت و ترقی داشته باشد و با خصوصیات و ویژگیهای من سازگار باشد، از دغدغه های ذهنی و عمده من است. دوست دارم وقتی روند کاری ده سال گذشته ام را روی کاغذ ترسیم می کنم جا زیاد نیاورم، دوست دارم در جلسات خصوصی همین طور که چایی ام را می خورم نتیجه گیری تصمیم سال پیشم را به مخاطبم واگذار کنم و دوست دارم وقتی سیب سرخی را گاز می زنم و به برنامه روزانه ام فکر می کنم،  لبخندی از رضایت بزنم. می دانم که حجم انبوهی از کارها را باید انجام دهم تا به این موقعیت برسم و قرار نیست اینها بی زحمت حاصل شود. این گونه، آینده، برای من آمیزه ای از رویا و فکر است که مثل موجی بزرگ و یا طوفانی سهمگین، هر چیزی را از سر راهش بر می دارد. وقتی دچار این جریان می شوم مقاومتی نمی کنم. می گذارم تا مرا ببرد و بعداً متوجه می شوم که به کجا آورده شده ام.

حس مقاومت  در برابر طوفان را داشتم. انگار داشت من را هم از جا می کند. چیزهایی که دم دستم بود را محکم گرفتم. کم کم صداها کمتر شد و جریان هوا هم آرامتر. کمی این وضعیت برایم عادی شد. باز گوشه چشمم را باز کردم. همه جا بطور عجیبی روشن بود و همین روشنی عجیب باعث شد تا بخواهم که بیشتر ببینم. چشمم را باز کردم و پس از اندکی بصورت ناگهانی بلند شدم. جریان برق ساختمان که وصل شده بود، تاسیسات خانه را بکار انداخته بود و چراغها که در حالت وصل بودند را روشن کرده بود. نگاهی به پنجره انداختم. معمولاً این کار را نمی کنم. نور زیاد پنجره شرقی چشمم را می زند، ولی رنگ سیاه آن و جلوه نور چراغها دیگر ارتباطی با روز نداشتند. همانطور که چشمهایم را تنگ می کردم، آرام به پهلو خم شدم و سرم را روی بالشت گذاشتم.