دغدغه سال نو

فردا عید است.
از همه کسانی که دوستشان دارم دورم. خودم هستم و یک خانه پراز جای خالی. فرامرز اصلانی می‌خواند. یک صفحه جلویم باز است که در آن یک ساعت با دقت میلی ثانیه به عقب می‌رود. فقط نه ساعت باقی مانده. سفره را نگاه می‌کنم.  هنوز نیمه کاره است.  تخم مرغ هایم را رنگ نکرده ام. از وقتی خانه رسیده ام لباس کارم را عوض نکرده ام. خریدم هنوز گوشه اتاق است . کنارش پالتو و دستکش های خیسم. خواستم سنبل بگیرم نشد. سنبل هایش کهنه بود. عوضش یه گلدان خریدم که شکوفه های بنفش ریز دارد.  من را یاد مژده می اندازد. یاد شهرم.  قشنگ است. ولی ... این سفره  یک مشکلی دارد. نمی‌دانم چیست. آینه است.  آینه ندارد. آینه هفت سینم درکارتون است. نمی‌توانم بیارمش بیرون. اصلا مهم نیست. مهم این است که هفت سینم جور است.  بگذار یک بار دیگر بشمرم... ۶ تاست. سقز ندارد. یادم افتاد. آخرین بار بعد از کلی کنجار خودم را راضی کردم که سقز همان آدامس است. از همین آدامسهای ریلکس که همه مغازه ها دارند معمولا در کیفم هست. کیفم را باز می‌کنم. اینجا نیست...  اصلا باید زودتر بروم شهر سمنویی، سنجدی، چیزی بگیرم. سقز که اصلا با آدامس یکی نیست. هوا تاریک است و برفی. بهتر است بمانم. کمد انبار را باز می‌کنم و عاجزانه به دنبال هر شیئی که با <<س>> شروع شود می‌گردم. قرص سنتریوم. نه این یک تقلب محض است. با <<ق>> شروع می‌شود. همه ساعتهای رومیزی و مچی موجود باطری ندارند. نمی خواهم سر سفره چیزی باشد که کار نکند. پیدایش کردم. سوزن . تخم مرغهایم چه شد؟ همین سفیدش هم قشنگ است. به رنگ کارت عروسیمان. به رنگ ماشینهایی که تا به حال داشتیم. به رنگ برف. هفت سینم کامل است.

شور زندگی

در آستانه ی پریدن بود که صدایی از پشت شنید. دست نگه داشت. سر برگردوند. از بازماندگان بود. منصرف شد. حالا دیگه شور زندگی بیدار شده بود. باید به دنبال راه فرار می گشت.

سوت بزنید

پسرک چند سالی بود که سوت می­زد. بلبلی یا شلشلی، خیابانی یا بیابانی، سوت کوتاه و کوتوله یا سوت کشیده خمپاره و خلاصه همه جوری. بیشتر برای دل خودش می زد اما گه گداری هم دوستان خوششون می آمد و یک چندتایی هم برای اونها می­زد. حرفه­ای نبود ولی خوب در حدی بود که  کارش راه بیفتد. این آخری­ها هم یاد گرفته بود که با سوتش تاکسی­ها را صدا کند، البته بصورت کاملا محترمانه! یا وسط شلوغی صحن امام رضا، به باباش بفهموند که کجای جمعیت گیرکرده­است. بیشتر از اونی که به نظر برسه کارگشا بود. یک شب سر میدان رسالت، وقتی که خیلی خسته بود و حال دویدن نداشت تا به مینی بوسهای پاسداران برسد، تونسته بود یک ماشین را با سوتش نگهدارد. خوب مهم بود! چون اگر اون مینی بوس می رفت مجبور بود، با این همه خستگی، یک ربع، نیم ساعتی معطل بشود که خیلی ضایع بود، بخصوص اگر دیر می­رسید و می­دید که شام خوابگاه تمام شده­است. وقتی سوار مینی­بوس فیات شد راننده با خنده و هیجان بهش گفت «خوش به حالت که بلدی سوت بزنی. اینطوری از هیچ ماشینی جا نمی مونی!».  وقتی یک راننده این حرف را بهش زد مثل این بود که یک تشویقی از افسر گردان محل خدمتش گرفته باشد! خیلی حال ­داد.

 مهمترین معجزه سوت یک بار ساعت 5 صبح اتفاق افتاد، تو مازندران، شهر ساری. فرسنگها دورتر از اونجایی که سوت زدن را یاد گرفته بود. شب قبل، از تهران راه افتاده­بود به سمت گرگان. حالا دیگه مهندس مشاور دو تا پروژه بود. یه نیمچه پرستیژی هم داشت. نماینده شرکت بود که باید می­رفت پیش کارفرما، تو استانداری گلستان و بعد هم شهرداریهای آق قلا و بندرترکمن. کلی هم گزارش و نقشه با خودش بارکرده بود. همیشه با قطار یا هواپیما می رفت ولی این دفعه از قطار جا مانده بود. با اینکه می­تونست سوت قطار را از خود لوکوموتیوران بهتر تقلید کند ولی نتوانسته­بود این دراز بدقواره را با سوتش نگه دارد. یعنی قطار، همین جوری صاف صاف، از جلوش رد شد و سوت زدن هم فایده­ای نداشت. همین هم شد که حالا باید با اتوبوس می­رفت گرگان. اتوبوسش قدیمی بود ولی راننده اش می­گفت که «شیر پیره. مرد جاده­است». همه وسایلش را چید بالای سرش، اینطوری می­تونست ببیندشون یا حسشان کند، حتی اگر خوابش می­برد. بدی اتوبوس به غیر از سختی راه، ناامنی و بی برنامگی اش بود. برخی از این راننده­ها هرجایی که می­خواستند نگه می­داشتند و می­گفتند اینجا را مسافرها بیشتر از همه دوست دارند. جل الخالق! آخه کدام مسافری از یک کافه سرد، کهنه و کثیف تو گردنه­های جاده هراز خوشش می­آید، اونهم نصفه شب وسط بوق زمستون. بعضی وقتها هم از تغذیه بین راه می­زدند. می­گفتند دیگر تمام شد یا اینکه یه فیلمی را که دوست داشت قطع می­کردند و می­گفتند «تو این گردنه­ها برق ماشین نمی­کشد!!!» پسرک مهندس هم چاره­ای ندید جز اینکه سعی کند بخوابد و به خودش بگوید «ای بابا ارزشش را نداره! ولشون کن!».

با همه این احوالات، اتفاقات خوبی هم ممکن بود بیفتد. مثلا ساعت 4 و 45 دقیقه صبح اتوبوس یک جای با صفا، جلوی یک مسجد تر و تمیز، توقف کند. از راننده پرسید «من برم نماز بخونم؟» راننده هم یه جوری نگاهش کرد که یعنی پس من برا چی اینجا ایستادم. البته سؤالش بی­مورد نبود چون بجز او هیچ کسی برای نماز صبح پیاده نشد! خوب آدم وقتی نماز می­خواند انواع حساب کتابها را با خودش می­کند دیگر! ولی مسأله اصلی این نبود. پس مسأله چی بود؟ مثل همیشه، بودن یا نبودن. یعنی وقتی که وسط قنوت، تو رکعت دوم، صدای غرش موتور اتوبوس را شنید و فهمید که اوضاع غیر عادیه! یه کم گوش کرد و لابلای «فی الدنیا حسنه و قنا عذاب نار» بخودش گفت « نه بابا! من که به راننده گفتم می روم نماز! خود راننده هم حتما نماز خوان هست. اگر نبود چرا جلوی مسجد نگه داشت، اوونم سر اذان صبح؟ تازه، من که پشت سر راننده نشسته بودم. مگه امکان دارد که راننده نفهمیده باشد که من هنوز بر نگشتم و من را جا بگذارد؟ راستی چرا خود راننده نیومد نماز بخواند؟ پس برا چی اصلا نگه داشت و ...؟!». هنوز به سجده نرسیده بود که احساس کرد غرش این شیر پیر داره دورتر می­شود. یعنی اگر نمی­جنبید ، خیلی بدبخت بود! نه پولی همراهش داشت و نه هیچی. یعنی که گزارشهاش رفته­بود، نقشه­هاش رفته­بود و معلوم نبود که دیگر بتواند پیداشون کند. می­خواست برود به آقای مدیر عامل بگوید که چه؟ می­دانست که مدیریت محترم عامل با اون صورت تپل و سبیل پرپشت و لهجه ترکیش بر می گردد و می­گوید «حالا نماز نمی­خواندی چی می شد؟» با همین نهیبها بود که مجبور شد سلام نمازش را وقتی بدهد که داشت کفشهایش رو جلوی در مسجد پاش می­کرد. سه تا الله­اکبر گفت و از مسجد پرید بیرون... بله! اتوبوس ته خیابون بود. چی کار کند حالا؟ داد بزند؟ این وقت صبح، یه وقت مردم بیدار می شوند. به خودش گفت «خوب بشوند، بهتر از اینه که از اینجا رانده و از آنجا مانده بشود». داد ­زد «بایست، بایست» و همزمان هم می­دوید. خیلی بلند و خیلی تند. ولی چه فایده که فریادش تو فرکانس بم صدای موتور خفه می­شد. تازه وقتی می­دوید هم نمی­توانست داد بزند. باید با یک فرکانسی داد می­زد که بم نباشد. متفاوت باشد. امواج صوتی موتور را سوراخ کند و تو گوش راننده فرو برود. فرکانس صدای زیر، صدای جیغ یا سوت!

 راننده شنید. اتوبوس ایستاد. یه مقدار هم دنده عقب آمد. خیلی مهم بود. چون اتوبوس برای هیچکس دنده عقب نمی­گیرد. سوار شد. راننده شرمنده بود. می­خواست دعوا راه بیندازد ولی نفسش در نمی­آمد. تازه بقیه مسافرها هم خواب بودند. رفت سرجاش نشست. از خستگی و سرما کز کرد توی صندلی اش. هنوز همه بدبختیهایی که ممکن بود سرش بیاد جلوی چشمش رژه می­رفت. یکهو، یاد درجه تشویقی میدان رسالت افتاد. به خودش گفت «خوش به حالم که بلدم سوت بزنم». یه نگاهی به مدارک مهندسی بالای سرش انداخت وبه خودش افتخار کرد.

 

 

دوست یا دشمن؟ مساله این است

قرار شد حماس برای خیلی از محله‌های فلسطینی مدرسه بسازه. ولی با این شرط که توی این مدارس عبری یاد بدن. دلیلش رو هم از تلویزیون اعلام کردن. هدف این بود که بتونن بفهمن دشمنشون درباره‌شون چی میگه. مدارس به راه افتادن و بچه ها بیشتر از همیشه مورد تشویق والدین و معلمهاشون قرار گرفتن. هر بچه برای خودش تو خونه تبدیل به استادی شده بود که حرفهای کانالهای اسراییلی رو برای پدر مادرش با غروری وصف ناپذیر توضیح میداد. بعضی از محصولات مغازه‌ها که برچسب عبری داشتن به کمک فرزندان خانواده توضیح داده میشدن.

معلم‌ها تمام تلاششون رو میکردن تا بهترین آموزش رو ارایه بدن. چند تا از بچه ها تصمیم گرفتن که برای یاد گرفتن اصطلاحات غیر کتابی دوست نامه ای پیدا کنن.  اینها زبانشون به طور مشهودی از بقیه بهتر شد و این باعث شد دوستی نامه ای همینطور گسترش پیدا کنه.
 توی تلویزیون با بچه‌ها مصاحبه می‌کردن که چرا دوست داری زبان عبری یاد بگیری و بچه ها هم همون حرفهای بزرگترها رو طوطی‌وار میگفتن که انگیزه شون فقط یه چیزه اون هم فهمیدن توطئه‌های دشمن.

چند سال گذشت و دوستی‌های نامه ای همچنان ادامه داشت. توی مصاحبه‌های جدید یکی گفت عبری یاد می‌گیرم تا بفهمم <<دوستانم>> درباره چی صحبت می‌کنند. یکی دیگه گفت تا رومان‌های اسرائیلی رو بتونم بخونم. اون یکی گفت که بتونم موسیقی عبری که گوش می‌دم همراهی کنم. 

 خیلی وقت بود که واژه دشمن رو کسی نشنید.

شب عملیات

نقشه عملیات را کشیده بودند. از دست دادن آذوقه در این ناکجاآباد اتفاقی نبود که بتوان به آسانی از آن گذشت. 

موقع خواب در را کمی باز گذاشتند. وقتی پای حیوان به نخ سیاه برخورد کرد، در هم پشت سرش بسته شد. دو سرباز با صداهای وحشت انگیز عملیات را شروع کردند. روباه بیچاره نه راه پس داشت نه راه پیش. یک سر سیم مسی را به دور کمرش بستند و سر دیگر را بالای سر حیوان قلاب کردند. فتیله فانوس قدیمی را بالای سرش به سیم آویزان کردند. فتیله را آتش زدند و در تاریکی شب رهایش کردند. حیوان بیچاره نگاهی به آتش بالای سر کرد و با سرعت تمام پا به فرار گذاشت. چند قدم دور تر مکثی کرد. به بالای سرش نگاه کرد و دوباره شروع به دویدن کرد. صدای خنده سربازها بلند و بلندتر می شد. نور شعله در تاریکی شب گم شد.

نویسنده: الف

گاهی برای زندگی

کیفش را پرت کرد روی میز و ولو شد روی کاناپه. میدانست که سارا چقدر از گذاشتن کیف اداره روی میز خانه بدش می آید. سرش را تکیه داد به کاناپه. شستش را روی شقیقه راست و انگشت سبابه را روی شقیقه چپ گذاشت، طوری که دستش حائل نور شود. چشمهایش را بست. سارا با شنیدن صدای در از اتاق بیرون دوید. همان جا در درگاهی بین راهروی اتاق خوابها و سالن ایستاد. نگاهی به او کرد، نگاهی به کیف ولو شده روی میز. دانست که امشب هم نمیشود.

- چیه هلیا؟ گفتم وقتی من دارم داستان مینویسم دور و برم نیا!

- آرش، خواهرت صدا کن.

محتاطانه سلام کرد و جلو رفت. کیف را از روی میز برداشت و رومیزی را مرتب کرد. رفت سمت در ورودی، کیف را در جا لباسی گذاشت. در آینه قدی جلوی در، نگاهی به خودش انداخت. با دست پیراهن نارنجی اش را مرتب کرد. همان پیراهنی را که پارسال به مناسبت اولین سالگرد ازدواجشان از او هدیه گرفته بود. موهایش را همان طور که اودوست داشت روی شانه هایش ریخته بود. به چشمانش خیره شد، "امشب میشه حتما میشه".

- وای باز دوباره چیه هلیا؟

...

- آرش، بذار هلیا هم بازی کنه، گفتم ٢٠ دقیقه تو، ٢٠ دقیقه هلیا.

...

- بشین همین جا مامان جان، نقاشی بکش، این دست که تموم شد، نوبت تو میشه. 

 به سالن برگشت او هنوز هم همان طوری روی کاناپه ولو بود با چشمهای بسته. به آرامی کنارش نشست، دستهایش را زیر چانه گذاشت و منتظر ماند. او چشمهایش را باز کرد، نگاهی به سارا کرد. آرام از پشت بغلش کرد و زمزمه وار گفت " ببخش بازم دیر اومدم، خیلی خوبه تورو دارم که منتظرم می مونی". سارا ته دلش برق امیدی زد، با یک حرکت به سمت او برگشت و دستهایش را دور گردن او حلقه کرد. او دستهای سارا را باز کرد و ایستاد " سارا جان من خیلی خسته ام و خیلی هم گشنه، زود یه دوش بگیرم، بیام باهم شام بخوریم که تا صبح باید روی این پرونده ها کار کنم." سارا نشسته بود و رفتنش را تماشا میکرد. غذا حاضر بود. همه چیز حاضر بود، برای اینکه امشب یکی از بهترین شبهای زندگیشان باشد. 

- هلیا، مامان، گفتم خودت بازی کن، من کار دارم.

...

- آرش، نوبت هلیاست دیگه.

...

- پاشو، پاشو بریم سراغش.

...

- ای وای آرش، زلزله اومده اینجا؟ صد بار بهت گفتم روپوش مدرسه ات رو آویزون کن، خوب چروک میشه من وقت ندارم هر روز اتوش بزنم. آخه چرا هر چی از کمد برمی داری، می ریزی این وسط. نگاه کن، لباس، کتاب، اسباب بازی. خوب همینه که هر وقت هرچی میخوای پیداش نمیکنی. پاشو آرش، بسه، نوبت هلیاست.

...

- نیم ساعت پیش گفتی ١٠ دقیقه دیگه تمومه. همه مشقات مونده. خانم محبی برای من پیغام نداده؟ حتما خودم باید بیام این پلی استیشن رو خاموش کنم تا جواب من رو بدی. پاشو گفتم، دفتر مشقت رو بیار ببینم خانم محبی چی برام نوشته.

...

- وای آرش، از دست تو چقدر باید خجالت بکشم. این چه دفتر کثیفیه! بیا، بیا بشین، تکلیفت رو شروع کن، ٢ ساعت دیگه بابا میاد دنبالت، برید کلاس زبان. صدای هلیا رو هم در نیار، بذار من به کارم برسم.     

سارا پشت میز آشپزخانه که از قبل چیده شده بود، نشسته بود و به برگه آزمایش روی میز خیره مانده بود که او وارد شد. سریع از جایش بلند شد و برگه را در کشو ی قاشق ها چپاند.  لبخند زد، یک جور دیگر باید نشانش میداد. او پشت میز نشست "خیلی کار دارم خیلی، این روزا همه چی قاطی شده" 

- آرش تلفن زنگ میزنه.

سارا دیس غذا را روی میز گذاشت. در یخچال را باز کرد، سالاد را برداشت. چشمش به کیک شکلاتی افتاد، با سر انگشت هلش داد پشت قابلمه. 

- باباست؟ گوشی رو بده به من.

...

- سلام عزیزم

...

- باشه، ولی این هفته نوبت...

...

- می دونم، باشه، نگران نباش به کارت برس.

...

- آرش، حاضر شو، بابا نمی رسه بیاد. خودم میبرمتون.

...

 - اینم از امشب، صبور باش سارا صبور!

ادنان

داشت آفتاب طلوع میکرد. صدای پرنده های همسایه گوش را نوازش میکرد. انگار هیچ خستگی ای از خواب دیشب نمانده بود. نوک لحاف را کشیدم بالاتر. آرام آرام نور روز بیشتر می شد. افزایش رنگ. افزایش کنتراست. به هیچ وجه حس روزمرگی صبحگاهی سراغم نیامده بود. آرامشی عمیق تمام وجودم را گرفته بود.

 توی نیسان روی صندلی نیمه شکسته کنار ادنان نشسته بودم و هر از گاهی با هر پستی و بلندی، و فرو رفتن تیزی های آهن صندلی در بدنم درد عمیقی احساس می کردم که دیگر بوی تند عرق ادنان و گرمای هوا و خطر رانندگی در جاده سنگلاخی را به فراموشی می سپردم. تعداد ماشین هایی که همه یک شکل بودند و راننده هایی که هر یک با لباسی غریب صورت خود را پوشانده بودند، هر لحظه بیشتر میشد. همین طور که جلو می رفتیم به نظرم آمد روی صندلی ترنی در شهربازی نشسته ام و ترن با سرعت وحشتناک به سمت مسیری نا معلوم حرکت می کند. من  از شدت دلهره بلند بلند به حرف های بی مزه ادنان می خندیدم و سعی می کردم فضا را طبیعی جلوه بدهم. اما به هیچ وجه طبیعی نبود. نه آدم ها عادی بودند و نه جاده. با خودم فکر می کردم کاش لااقل ادنان آدامس نمی جوید. آخر صدای ملچ مولوچش با بوی عرقش چنان عجین می شد که تحمل مسیر را برایم دشوار می کرد.

 مانند بقیه روزها نبود. کمی سرد بود، که آن هم با لحاف حل می شد. گلو درد هم نداشتم. مانند بقیه صبح ها با صدای بوق موبایل هم بیدار نشده بودم. از پشت شیشه پرنده های کوچک قرمز رنگی را میدیدم که خم شده بودند روی لانه های دست ساز ادنان. آن طرفتر هم خود ادنان با شلوارکی چهار خانه و لباس مارون ایستاده بود و گربه اش رو به خویشتن داری فرا می خواند. آفتاب کم کم وارد اتاق شده بود، چه آفتاب خوش آب و رنگی!

 جاده آسفالت نبود. مالرو بود و اینجور که ادنان می گفت به همت قاچاقچیان سوخت و سرمایه گزاری قاچاقچیان مواد مخدر احداث شده بود. چند بار عزمم را جزم کردم که به ادنان بگویم برادر جان آدامس نخور، ولی همینکه نگاهم به چشمان ساطوری و ریش های پر پشتش می افتاد، منصرف می شدم. البته هر بار هم که با شرایط جاده، ترس بهم مستولی می شد، یک احساس امنیت خاصی از نگاهش حاصل می کردم. انگار در یک وسیله بازی خطرناک نشستی و صاحب وسیله را می بینی که با یک آرامشی عمیق نگاهت می کند و می گوید برو خیالت راحت. یکهو ماشین خورد به یک سنگ خیلی بزرگ و سرم خورد به سقف ماشین و بر میله آهنی چنان فرود آمدم که فریاد زدم گه خوردم. ادنان خندید و زد کنار و همان طور که در ماشین را  باز می کرد گفت:‌

ـ گفتم نیا مهندس

ـ کجا میری حالا؟

ـ بشاشم

 با خودم فکر کردم این صبح دل انگیز کاش تمام نشود. یکی از گربه های ادنان آمده بود کنار پنجره. آرام آرام رفتم کنار پنجره. پنجره را باز کردم. کمی نگاهش کردم. گربه تکانی خورد، ولی دوباره ایستاد. دستم را به طرفش دراز کردم. خیلی منطقی آمد و کنارم نشست. احساس کردم خیلی تنهاست و شاید از طرف ادنان دچار کمبود محبت شده باشد. گذاشتمش روی لباسم و کمی نوازشش کردم. گربه بیچاره سردش بود. از دور با ادنان چشم تو چشم شدم. حال و احوال کردیم. ادنان گربه اش را فرا خواند.

 فکر می کردم الان میرود یک جایی اون پشت و پسلا کارش را می کند. همان پشت فرمان یک چرخش نود درجه زد و لباس بلوچی را با مهارت خاصی بالا زد و کارش را شروع کرد و جالب آن که همزمان با صدای ریختن مایع مربوطه به زمین خاطره هم برایم تعریف می کرد. خلاصه بوی شاش تازه هم به بوی عرق ادنان اضافه شده بود. نشست پشت فرمان و پنجره را داد بالا. داشتم بال بال می زدم. همه ی روز چیزی نخورده بودم. دست کردم توی جیبم چند تا بادام زمینی برداشتم و شروع کردم به خوردن. ادنان همینطور نگاهم میکرد. فهمیدم احتمالا او هم می خواهد. کمی تعارف از سر ناچاری کردم، به هیچ وجه کوتاهی نکرد. هوا خیلی داغ بود. ما هم مجبور بودیم برای اینکه گرد و خاک تو نیاید پنجره ها را بالا نگاه داریم و پر واضح است که ماشین هم از هر گونه سیستم تهویه ای عاری بود. ادنان پنجره را داد پایین و آدامسش را بیرون انداخت و ماده ای سبز رنگ را از کیسه ای درآورد و همان طور که فرمان را گرفته بود با مهارتی مثال زدنی آن را لای دندان هایش گذاشت. چند ساعتی می شد که بی وقفه روی سنگلاخ ها می رفتیم. کمی آب داشتیم که در حال تمام شدن بود. بطری آب باقی مانده گرم شده را دستم گرفتم. ادنان گفت:

ـ آب گرم سرطان زاست مهندس

ترجیح دادم جدیش نگیرم، در بطری را باز کردم و تمام آب را نوشیدم. حال بدی بهم دست داد و با تکانی که ماشین خورد تمام بادام زمینی ها، آب گرم و شیر بز صبحانه را بالا آوردم. هیچی دیگر! حالا دیگر بوی مواد بالا آورده شده هم به بوهای مربوطه اضافه شده بود. ادنان با صدای بلند می خندید و می گفت:

ـ گفتم نخور مهندس

 گربه را راهی کردم. پنجره را نیمه باز گذاشتم. لحاف را کنار زدم و خودم را روی تخت خواب غلطاندم. حالا دیگر آفتاب به پتو میزد و دما را مطبوع تر از قبل کرده بود. بو، بوی هوای دم دمای بهاربود و باد خنکی از جانب گل های خانه ادنان می آمد. طبق عادت صبح گاهی لب تاپ را از کنار میز برداشتم و روی شکمم گذاشتم و یکی دو تا آهنگ مطلوب گوش کردم و بعد به سراغ اخبار وپیام ها رفتم. خبر خاصی هم نبود. ایمیلی از رییس جان، حراج پیتزای پاپا مورفی، و سفر رییس جمهور به سیستان و بلوچستان.