کیفش را پرت کرد روی میز و ولو
شد روی کاناپه. میدانست که سارا
چقدر از گذاشتن کیف اداره روی میز خانه بدش می آید. سرش را تکیه داد به کاناپه.
شستش را روی شقیقه راست و انگشت سبابه را روی شقیقه چپ گذاشت، طوری که دستش حائل نور شود. چشمهایش را بست. سارا با شنیدن
صدای در از اتاق بیرون دوید. همان جا در درگاهی بین راهروی اتاق خوابها و سالن
ایستاد. نگاهی به او کرد، نگاهی به کیف ولو شده روی میز. دانست که امشب هم نمیشود.
- چیه هلیا؟ گفتم وقتی من دارم داستان مینویسم دور
و برم نیا!
- آرش، خواهرت صدا کن.
محتاطانه سلام کرد و
جلو رفت. کیف را از روی میز برداشت و رومیزی را مرتب کرد. رفت سمت در ورودی، کیف
را در جا لباسی گذاشت. در آینه قدی جلوی در، نگاهی به خودش انداخت. با دست پیراهن
نارنجی اش را مرتب کرد. همان پیراهنی را که پارسال به مناسبت اولین سالگرد
ازدواجشان از او هدیه گرفته بود. موهایش را همان طور که اودوست داشت روی شانه هایش
ریخته بود. به چشمانش خیره شد، "امشب میشه حتما میشه".
- وای باز دوباره چیه هلیا؟
...
- آرش، بذار هلیا هم بازی کنه، گفتم ٢٠ دقیقه تو،
٢٠ دقیقه هلیا.
...
- بشین همین جا مامان جان، نقاشی بکش، این دست که تموم
شد، نوبت تو میشه.
به سالن برگشت او هنوز
هم همان طوری روی کاناپه ولو بود با چشمهای بسته. به آرامی کنارش نشست، دستهایش را
زیر چانه گذاشت و منتظر ماند. او چشمهایش را باز کرد، نگاهی به سارا کرد. آرام از
پشت بغلش کرد و زمزمه وار گفت " ببخش بازم دیر اومدم، خیلی خوبه
تورو دارم که منتظرم می مونی". سارا ته دلش برق امیدی زد، با یک حرکت به سمت
او برگشت و دستهایش را دور گردن او حلقه کرد. او دستهای سارا را باز کرد و ایستاد " سارا
جان من خیلی خسته ام و خیلی هم گشنه، زود یه دوش بگیرم، بیام باهم شام بخوریم که
تا صبح باید روی این پرونده ها کار کنم." سارا نشسته بود و رفتنش را تماشا میکرد. غذا
حاضر بود. همه چیز حاضر بود، برای اینکه امشب یکی از بهترین شبهای زندگیشان باشد.
- هلیا، مامان، گفتم خودت بازی کن، من کار دارم.
...
- آرش، نوبت هلیاست دیگه.
...
- پاشو،
پاشو بریم سراغش.
...
- ای وای آرش، زلزله اومده اینجا؟ صد بار بهت گفتم
روپوش مدرسه ات رو آویزون کن، خوب چروک میشه من وقت ندارم هر روز اتوش بزنم. آخه
چرا هر چی از کمد برمی داری، می ریزی این وسط. نگاه کن، لباس، کتاب، اسباب بازی.
خوب همینه که هر وقت هرچی میخوای پیداش نمیکنی. پاشو آرش، بسه، نوبت هلیاست.
...
- نیم ساعت پیش گفتی ١٠ دقیقه دیگه تمومه. همه
مشقات مونده. خانم محبی برای من پیغام نداده؟ حتما خودم باید بیام این پلی استیشن رو خاموش
کنم تا جواب من رو بدی. پاشو گفتم، دفتر مشقت رو بیار ببینم خانم
محبی چی برام نوشته.
...
- وای آرش، از دست تو چقدر باید خجالت بکشم. این
چه دفتر کثیفیه! بیا، بیا بشین، تکلیفت رو شروع کن، ٢ ساعت دیگه بابا میاد دنبالت،
برید کلاس زبان. صدای هلیا رو هم در نیار، بذار من به کارم برسم.
سارا پشت میز آشپزخانه
که از قبل چیده شده بود، نشسته بود و به برگه آزمایش روی میز خیره مانده بود که او وارد
شد. سریع از جایش بلند شد و برگه را در کشو ی قاشق ها چپاند. لبخند زد، یک جور دیگر باید نشانش میداد. او پشت میز نشست "خیلی کار دارم خیلی، این روزا همه چی قاطی شده"
- آرش تلفن زنگ میزنه.
سارا دیس غذا را روی
میز گذاشت. در یخچال را باز کرد، سالاد را برداشت. چشمش به کیک شکلاتی افتاد، با سر انگشت هلش
داد پشت قابلمه.
- باباست؟ گوشی رو بده به من.
...
- سلام عزیزم
...
- باشه، ولی این هفته نوبت...
...
- می دونم، باشه، نگران نباش به کارت برس.
...
- آرش، حاضر شو، بابا نمی رسه بیاد. خودم میبرمتون.
...
- اینم از امشب، صبور باش سارا صبور!