جنون
ظاهرش این بود که خیلی مثبته و عاشق تموم
دنیاست ولی درونش پر بود از انزجار از خیلی از آدمهای دور و برش. رابطش با
پیرمرد ها خوب بود. نه اینکه خودش اینو بخواد بلکه رفتارش جذابیتی داشت که
بیشتر پیرمرد ها خوششون میومد. دست خودش نبود. حتی وقتی تصمیم میگرفت که
اونها رو از خودش برنجونه تا دست از سرش بردارن بدتر میشد و باز هم به
عنوان یک رفتار جالب تلقی میشد. برای کریسمس امسال گرون ترین کارتی که
دریافت کرده بود از طرف پیرمرد هندی بود. باز نمیدونست از کی ولی انگار
خیلی وقت بود که لهجه هندی روی اعصابش بود و زمانیکه میشنید کسی داره با
این لهجه حرف میزنه نفسش تنگ میشد و نیاز به خوردن آب پیدا میکرد.
یه روز که مثل همیشه صبح زود رفت سر کارش دید که همکار پیرش دم در ایستاده. لبخند زدن جزو صورتش شده بود و نمیتونست مانع خودش بشه. همکار مشتاقانه یه صندلی برای خودش کشید و با آب و تاب از مراسمی که دیشب در خانه بر پا کرده بود صحبت میکرد. در همین حین بود که دوباره حس خفگی بهش دست داد. لیوان بزرگ سوفالی رو توی دستاش میفشرد. نمیدونست چی کار کنه که پیرمرد صداش رو بیاره پایین بلکه بتونه نفس بکشه. ولی انگار پیرمرد با دیدن چهره ملیح و بیگناه دخترک خوشحال تر به صحبتش با جزییات بیشتر ادامه میداد.
چشمانش رو بست و زمانی باز کرد دید یه تکه سفال دستشو بریده. دم در صدای رفت و آمد و همهمه می اومد. همکاراش از دم در رد میشدند و بهش نگاه میکردند. اون هم بهشون نگاه میکرد و لبخند میزد.
یه روز که مثل همیشه صبح زود رفت سر کارش دید که همکار پیرش دم در ایستاده. لبخند زدن جزو صورتش شده بود و نمیتونست مانع خودش بشه. همکار مشتاقانه یه صندلی برای خودش کشید و با آب و تاب از مراسمی که دیشب در خانه بر پا کرده بود صحبت میکرد. در همین حین بود که دوباره حس خفگی بهش دست داد. لیوان بزرگ سوفالی رو توی دستاش میفشرد. نمیدونست چی کار کنه که پیرمرد صداش رو بیاره پایین بلکه بتونه نفس بکشه. ولی انگار پیرمرد با دیدن چهره ملیح و بیگناه دخترک خوشحال تر به صحبتش با جزییات بیشتر ادامه میداد.
چشمانش رو بست و زمانی باز کرد دید یه تکه سفال دستشو بریده. دم در صدای رفت و آمد و همهمه می اومد. همکاراش از دم در رد میشدند و بهش نگاه میکردند. اون هم بهشون نگاه میکرد و لبخند میزد.
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۱ ساعت 13:32 توسط الهام
|