تاناتوس رفته است گل بچیند
روز - داخلی - روی زمین:
(دِمیتر مضطرب کنار پنجره اتاق ایستاده است. در حالی که دستانش را به هم می فشارد هر چند ثانیه یکبار به ساعت کوچک رو میزی نگاه می کند و دوباره از پنجره ی اتاق به انتهای خیابان خیره می شود.)
- زئوس! دیر کرده، دلم شور می زند.
- نگران نباش زن. هراکلس همراهی اش می کند. خیابان های شهر شلوغ شده، ممکن است کمی دیر تر از معمول برسد.
روز - خارجی - روی زمین:
(خیابان ها مملو از طرفداران خشمگین نِمِسیس است. پرسفونه ی جوان، هیجان زده دست در دست هراکلس، همراه با جمعیت فریاد می زند... ناگهان همه جا سرخ می شود. بوی خون و باروت هوای دم کرده آتن را فرا می گیرد.)
شب - داخلی - زیر زمین:
(تاناتوس تنها بر روی یکی از دوصندلی انتهای قصر نشسته است. دو دختر جوان با صورتهای پوشیده بر روی سرش گلبرگ می ریزند. هادس مغرورانه بر روی صندلی مجللش در ضلع شمالی سالن نشسته است. کسی در گوشش چیزی می گوید. خنده مصنوعی تلخی می کند، عرق گردنش را با پارچه سیاهی خشک می کند. رو به پیرمرد لاغر اندام می گوید:)
- به میمنت و مبارکی بخوان.
...
- (پیرمرد با صدایی لرزان) جناب تاناتوس!... آیا وکیلم؟
...
- (یکی از دو دختر جوان بلند می گوید) تاناتوس رفته است گل بچیند.
نویسنده: الف