در آسانسور باز می شود، "طبقه سوم"،سفیدی دیوارها و کف، چشم هایم را می زند، نگاهم می کند، مخلوطی از بوی الکل و خون و دارو می پیچد توی مشامم، نفس عمیقی  می کشم اما  انگار همه این بوها یکهو با هم وارد تک تک سلول هایم می شوند و سرطان می شوند در وجودم. پاهایم می لرزند و کم کم حالت ضعف و سرگیجه به سراغم می آید. می داند که به کدام طرف باید برود، فکر نمی کند، جرات سوال کردن ندارم، ثانیه ای هم مکث نمی کند، با اشک هایش مسابقه گذاشته یا با من، نمی دانم. خودم را جمع و جور می کنم، پا تند می کنم و کمی نزدیک که می رسم می پرسم، " می دونی کجا باید بریم؟" سرعتش را کم می کند، سرش را به طرفم بر می گرداند و توی چشم هایم نگاه می کند،نباید می پرسیدم، دوباره شروع به دویدن می کند. همه این چند ماهه گذشته را همین جا زندگی کرده بود، کنار همین بوها، کنار همین استرس، کنار همین تخت های عجیب و غریب، کنار همین سرم های آویزان، کنار همین ناله های گاه به گاه. پرستاری از یکی از اتاق ها بیرون می آید، مقابلش می ایستد و می گوید" اگه اومدی مامانت رو ببینی، منتقلش کردن طبقه چهارم" ناگهان حلقه اشک هایش سرریز می شود و صدای هق هق گریه اش لابه لای بوی تند خون حالم را بدتر می کند.

در آسانسور باز می شود، "طبقه چهارم"، نگاهی به نوشته ها و فلش های روی دیوار می اندازم، نمی داند کدام طرف باید برود، فکر می کنم اینجا جای جدیدی است که او هم تا حال نیامده، خبری از رفت و آمد آدم ها نیست، اینجا راهروها پر است از سکوت و سرمایی که اگر صدای دینگ هر از گاه آسانسور هم نبود کم نداشت از قبرستانی متروک. به سمت ایستگاه پرستاری می رود، کنارش می ایستم، تنش می لرزد، سرم گیج می رود از این همه درهای شیشه ای و نوشته های قرمز رنگ و تابلوهای ورود ممنوع، بغلش می کنم و نگاهم آن دورها به فلش آبی رنگی می افتد که کنارش نوشته شده"طبقه سوم" اشک هایم سرازیر می شوند.