پسرک چند سالی بود که سوت می­زد. بلبلی یا شلشلی، خیابانی یا بیابانی، سوت کوتاه و کوتوله یا سوت کشیده خمپاره و خلاصه همه جوری. بیشتر برای دل خودش می زد اما گه گداری هم دوستان خوششون می آمد و یک چندتایی هم برای اونها می­زد. حرفه­ای نبود ولی خوب در حدی بود که  کارش راه بیفتد. این آخری­ها هم یاد گرفته بود که با سوتش تاکسی­ها را صدا کند، البته بصورت کاملا محترمانه! یا وسط شلوغی صحن امام رضا، به باباش بفهموند که کجای جمعیت گیرکرده­است. بیشتر از اونی که به نظر برسه کارگشا بود. یک شب سر میدان رسالت، وقتی که خیلی خسته بود و حال دویدن نداشت تا به مینی بوسهای پاسداران برسد، تونسته بود یک ماشین را با سوتش نگهدارد. خوب مهم بود! چون اگر اون مینی بوس می رفت مجبور بود، با این همه خستگی، یک ربع، نیم ساعتی معطل بشود که خیلی ضایع بود، بخصوص اگر دیر می­رسید و می­دید که شام خوابگاه تمام شده­است. وقتی سوار مینی­بوس فیات شد راننده با خنده و هیجان بهش گفت «خوش به حالت که بلدی سوت بزنی. اینطوری از هیچ ماشینی جا نمی مونی!».  وقتی یک راننده این حرف را بهش زد مثل این بود که یک تشویقی از افسر گردان محل خدمتش گرفته باشد! خیلی حال ­داد.

 مهمترین معجزه سوت یک بار ساعت 5 صبح اتفاق افتاد، تو مازندران، شهر ساری. فرسنگها دورتر از اونجایی که سوت زدن را یاد گرفته بود. شب قبل، از تهران راه افتاده­بود به سمت گرگان. حالا دیگه مهندس مشاور دو تا پروژه بود. یه نیمچه پرستیژی هم داشت. نماینده شرکت بود که باید می­رفت پیش کارفرما، تو استانداری گلستان و بعد هم شهرداریهای آق قلا و بندرترکمن. کلی هم گزارش و نقشه با خودش بارکرده بود. همیشه با قطار یا هواپیما می رفت ولی این دفعه از قطار جا مانده بود. با اینکه می­تونست سوت قطار را از خود لوکوموتیوران بهتر تقلید کند ولی نتوانسته­بود این دراز بدقواره را با سوتش نگه دارد. یعنی قطار، همین جوری صاف صاف، از جلوش رد شد و سوت زدن هم فایده­ای نداشت. همین هم شد که حالا باید با اتوبوس می­رفت گرگان. اتوبوسش قدیمی بود ولی راننده اش می­گفت که «شیر پیره. مرد جاده­است». همه وسایلش را چید بالای سرش، اینطوری می­تونست ببیندشون یا حسشان کند، حتی اگر خوابش می­برد. بدی اتوبوس به غیر از سختی راه، ناامنی و بی برنامگی اش بود. برخی از این راننده­ها هرجایی که می­خواستند نگه می­داشتند و می­گفتند اینجا را مسافرها بیشتر از همه دوست دارند. جل الخالق! آخه کدام مسافری از یک کافه سرد، کهنه و کثیف تو گردنه­های جاده هراز خوشش می­آید، اونهم نصفه شب وسط بوق زمستون. بعضی وقتها هم از تغذیه بین راه می­زدند. می­گفتند دیگر تمام شد یا اینکه یه فیلمی را که دوست داشت قطع می­کردند و می­گفتند «تو این گردنه­ها برق ماشین نمی­کشد!!!» پسرک مهندس هم چاره­ای ندید جز اینکه سعی کند بخوابد و به خودش بگوید «ای بابا ارزشش را نداره! ولشون کن!».

با همه این احوالات، اتفاقات خوبی هم ممکن بود بیفتد. مثلا ساعت 4 و 45 دقیقه صبح اتوبوس یک جای با صفا، جلوی یک مسجد تر و تمیز، توقف کند. از راننده پرسید «من برم نماز بخونم؟» راننده هم یه جوری نگاهش کرد که یعنی پس من برا چی اینجا ایستادم. البته سؤالش بی­مورد نبود چون بجز او هیچ کسی برای نماز صبح پیاده نشد! خوب آدم وقتی نماز می­خواند انواع حساب کتابها را با خودش می­کند دیگر! ولی مسأله اصلی این نبود. پس مسأله چی بود؟ مثل همیشه، بودن یا نبودن. یعنی وقتی که وسط قنوت، تو رکعت دوم، صدای غرش موتور اتوبوس را شنید و فهمید که اوضاع غیر عادیه! یه کم گوش کرد و لابلای «فی الدنیا حسنه و قنا عذاب نار» بخودش گفت « نه بابا! من که به راننده گفتم می روم نماز! خود راننده هم حتما نماز خوان هست. اگر نبود چرا جلوی مسجد نگه داشت، اوونم سر اذان صبح؟ تازه، من که پشت سر راننده نشسته بودم. مگه امکان دارد که راننده نفهمیده باشد که من هنوز بر نگشتم و من را جا بگذارد؟ راستی چرا خود راننده نیومد نماز بخواند؟ پس برا چی اصلا نگه داشت و ...؟!». هنوز به سجده نرسیده بود که احساس کرد غرش این شیر پیر داره دورتر می­شود. یعنی اگر نمی­جنبید ، خیلی بدبخت بود! نه پولی همراهش داشت و نه هیچی. یعنی که گزارشهاش رفته­بود، نقشه­هاش رفته­بود و معلوم نبود که دیگر بتواند پیداشون کند. می­خواست برود به آقای مدیر عامل بگوید که چه؟ می­دانست که مدیریت محترم عامل با اون صورت تپل و سبیل پرپشت و لهجه ترکیش بر می گردد و می­گوید «حالا نماز نمی­خواندی چی می شد؟» با همین نهیبها بود که مجبور شد سلام نمازش را وقتی بدهد که داشت کفشهایش رو جلوی در مسجد پاش می­کرد. سه تا الله­اکبر گفت و از مسجد پرید بیرون... بله! اتوبوس ته خیابون بود. چی کار کند حالا؟ داد بزند؟ این وقت صبح، یه وقت مردم بیدار می شوند. به خودش گفت «خوب بشوند، بهتر از اینه که از اینجا رانده و از آنجا مانده بشود». داد ­زد «بایست، بایست» و همزمان هم می­دوید. خیلی بلند و خیلی تند. ولی چه فایده که فریادش تو فرکانس بم صدای موتور خفه می­شد. تازه وقتی می­دوید هم نمی­توانست داد بزند. باید با یک فرکانسی داد می­زد که بم نباشد. متفاوت باشد. امواج صوتی موتور را سوراخ کند و تو گوش راننده فرو برود. فرکانس صدای زیر، صدای جیغ یا سوت!

 راننده شنید. اتوبوس ایستاد. یه مقدار هم دنده عقب آمد. خیلی مهم بود. چون اتوبوس برای هیچکس دنده عقب نمی­گیرد. سوار شد. راننده شرمنده بود. می­خواست دعوا راه بیندازد ولی نفسش در نمی­آمد. تازه بقیه مسافرها هم خواب بودند. رفت سرجاش نشست. از خستگی و سرما کز کرد توی صندلی اش. هنوز همه بدبختیهایی که ممکن بود سرش بیاد جلوی چشمش رژه می­رفت. یکهو، یاد درجه تشویقی میدان رسالت افتاد. به خودش گفت «خوش به حالم که بلدم سوت بزنم». یه نگاهی به مدارک مهندسی بالای سرش انداخت وبه خودش افتخار کرد.