در آستانه ی پریدن بود که صدایی از پشت شنید. دست نگه داشت. سر برگردوند. از بازماندگان بود. منصرف شد. حالا دیگه شور زندگی بیدار شده بود. باید به دنبال راه فرار می گشت.