فردا عید است.
از همه کسانی که دوستشان دارم دورم. خودم هستم و یک خانه پراز جای خالی. فرامرز اصلانی می‌خواند. یک صفحه جلویم باز است که در آن یک ساعت با دقت میلی ثانیه به عقب می‌رود. فقط نه ساعت باقی مانده. سفره را نگاه می‌کنم.  هنوز نیمه کاره است.  تخم مرغ هایم را رنگ نکرده ام. از وقتی خانه رسیده ام لباس کارم را عوض نکرده ام. خریدم هنوز گوشه اتاق است . کنارش پالتو و دستکش های خیسم. خواستم سنبل بگیرم نشد. سنبل هایش کهنه بود. عوضش یه گلدان خریدم که شکوفه های بنفش ریز دارد.  من را یاد مژده می اندازد. یاد شهرم.  قشنگ است. ولی ... این سفره  یک مشکلی دارد. نمی‌دانم چیست. آینه است.  آینه ندارد. آینه هفت سینم درکارتون است. نمی‌توانم بیارمش بیرون. اصلا مهم نیست. مهم این است که هفت سینم جور است.  بگذار یک بار دیگر بشمرم... ۶ تاست. سقز ندارد. یادم افتاد. آخرین بار بعد از کلی کنجار خودم را راضی کردم که سقز همان آدامس است. از همین آدامسهای ریلکس که همه مغازه ها دارند معمولا در کیفم هست. کیفم را باز می‌کنم. اینجا نیست...  اصلا باید زودتر بروم شهر سمنویی، سنجدی، چیزی بگیرم. سقز که اصلا با آدامس یکی نیست. هوا تاریک است و برفی. بهتر است بمانم. کمد انبار را باز می‌کنم و عاجزانه به دنبال هر شیئی که با <<س>> شروع شود می‌گردم. قرص سنتریوم. نه این یک تقلب محض است. با <<ق>> شروع می‌شود. همه ساعتهای رومیزی و مچی موجود باطری ندارند. نمی خواهم سر سفره چیزی باشد که کار نکند. پیدایش کردم. سوزن . تخم مرغهایم چه شد؟ همین سفیدش هم قشنگ است. به رنگ کارت عروسیمان. به رنگ ماشینهایی که تا به حال داشتیم. به رنگ برف. هفت سینم کامل است.