صبح جمعه بود. به دفتر کارم دیر رسیده بودم. روز آخر هفته بود و صدتا فکر و خیال، روز آخرهفته بود و افسوس صدتا کارعقب مونده،  روز آخرهفته بود و صدتا برنامه برای تعطیلاتِ درپیش رو. با هزار سلام و صلوات کار را شروع کردم. تک و تنها، درگیر و دارِ کار، مات و مبهوت به مانیتورِکامپیوتر، در حالِ سوگواری برای کُدِ نوشته شده ی ناموفقی بودم که قرار بود مشکلی از دنیای بی سر وصاحب علم کم بکند اما حالا خودش شده بود مشکلِ این روزای من، ورم کرده روی دلِ خودم که هر روز یک جوری از من انتقام می گرفت. با همه ی ادا و اطواراش رقصیده بودم اما انگار سر سازگاری با من نداشت. با صدای زنگ تلفن برای چند دقیقه از جنابِ ناسازگار اجازه ی مرخصی گرفتم. هیچ وقت اون موقع تماس نمی گرفت. گوشی رو برداشتم. منتظر بودم با قربون صدقه رفتن مادر و ناز و عشوه یی از سر دلتنگی حالم بهتر شود. هنوز سلام نکرده بودم که مادر با صدایی گرفته گفت: بابات مرد! دیگه بابا نداری!.

 یخ زدم. گوشی هم یخ زده بود. فقط اشک های آرومم داغ بودند داغِ داغ. می خواستم بلند شم در اتاق را ببندم که کسی این طورجون دادن تدریجی من رو نبیند اما نایی تو پاهام نبود. یادم افتاد موقع خداحافظی با پدر و مادر ازشون قول گرفته بودم که هر خبری، خوب یا بد را صاف و پوست کنده به من بگویند. ملاحظه ی دوری و بحران های عاطفی مد شده ی امروزی رو نکنند. اما اصلا فکرش را هم نمی کردم پوست و گوشت همچین خبری را یک جا بکَنند و بگذارند جلوروی من. اون روز صدتا سفارش دیگر هم داشتم مگر بقیه را جدی گرفته بودند که حالا بگم این یکی را یادشون مونده! تلاش می کردم خودم رو متقاعد به داشتن فکر مثبت و نفوس بد نزدن و از این مزخرفای روانشناسی کنم که صدای خسته ی مادر ادامه داد: دیگه جونی برای مادرت هم باقی نمونده!

 مطمئن  شدم درست شنیدم. بچه های دوقلوی غم و ترس همراهان همیشگیم جلوی چشمهایم یهو قد کشیدند. می خواستند انتقام همه ی روزایی که جلوشون با خیره سری ایستاده بودم و با خنده هایم براشون رجز خونده بودم را یک جا  با بی رحمی از منِ بی دفاع بگیرند. نگاهم به کدِ داغون ماسیده ی روی مانیتورافتاد. لعنت به تو که به خاطر تو پیشِ پدرنبودم، لعنت به تو که به خاطرتو الان پیشِ مادرم هم نیستم. حالت تهوع داشتم. می خواستم آینده ی بهتر را بالا بیاورم روی مانیتور. می خواستم افتخار را هم بالا بیاورم روی کیبورد. می خواستم تف کنم تو زندگی، تو رسم و آیینش، تو شکل و هیبتِ نکبتش،... اما حتی وقتِ این شِر و ورها و مسخره بازی های فلسفی هم را نداشتم. مادر اون طرف خط بود، منتظر واکنشِ من. اول سعی کردم به عادتِ همیشه صدام را محکم کنم، قوی باشم و بپرسم چی شده. دیدم کارمن نیست کوفتنِ این خرمن. اگر گاو نر و مرد کهن هم بودند تاب نمی آوردند چه برسد به این پیکرِ لاغرِ من!

گریه های آرومم اوج گرفت، اونقدر که دیگه صدای اون طرف خط را واضح نمی شنیدم. از اون طرف خط صدای محو مردونه ای شنیدم! صدای خنده بود. یعنی من دیوانه شده بودم؟ نه !برای دیونه شدن هم آدم وقت می خواهد! زمینه ی مستعد می خواهد! اگر مغز من به همین سرعت می توانست مسائل را پردازش کند و تصمیم به واکنش دفاعی دیوانه شدن بگیرد که خب از اون کد واموندم زودتر از اینها جواب گرفته بودم. نه من روانی نشدم. پس صدای خنده را درست شنیدم. یعنی اون طرف خانواده روانی شدند؟ دوباره یاد مزخرفات مثبت اندیشی افتادم. می خواستم آخرین لحظه های خوشبختیم فکر کردن به صدای خنده ی پدر باشد. از گریه و زجه موره ی خودم این دوستای عزیز لحظه های سختم خواهش کردم برای چند لحظه خفه شوند ببینم چه خبر شده. با یک صدای لرزان جلوی آن بچه های نکبت که حالا برای من دُم درآورده بودند و منتظر بودند بهشون اجازه بدم تا ته مونده ی روح من را قبضه کنند پرسیدم: این صدای بابا نیست که می خنده؟

 می خواستم با استفهام انکاری سوال کنم به این خیال که دارم احتمال جواب مثبت شنیدن رو بالا می برم. معلم ادبیاتمون گفته بود استفهام انکاری سوال شونده رو تو عمل انجام شده میگذارد مجبور به تایید می کند! راست می گفت. مادر با آرامشی عجیب گفت: خب آره این موقع شب صدای خنده ی کدوم مردی می تونه تو خونه ی ما باشه سوالایی می کنی تو. مادر داشت شوخی می کرد؟ یعنی خانوادگی زدیم به سیم آخر؟ گیج شده بودم که تو گوشی صدایی شنیدم: فدات بشم ناهارت رو خوردی بابا؟  . جز پدر کی می توانست از اون طرف دنیا نگران ناهارِ درد شده ی من باشد. خدایا! توی این چند لحظه صدبار سرِ من به لحدِ مرگ خورد و برگشت، اون وقت نگران ناهارم هستند؟! آروم گفتم چَشم بابا ناهارم رو هم می خورم گوشی رو می دید به مامان ؟ وقتی حرفای مادر در مورد کابینت های رنگ نخورده و همسایه ی جدید و کارتن های وسط خونه تموم شد تلفن رو قطع کردم. خدایا چرا من یادم رفته بود روز جمعه روز اثاث کشی بود. اون بچه های نکبت کجا غیبشون زده بود باید تو گوششون می زدم که داشتند از آب گل آلود ذهن منِ بدبخت ماهی می گرفتند. باید برمی گشتم به اون زندگی تفی شده و اول ازش عذرخواهی می کردم.