رختچرک های تلمبار شده ی توی کمدم، دل تنگی های تلمبار شده توی وجودم همه  و همه زمانِ رفتن به شهر و دیدار خونواده را یادآوری می کرد. از هر اتفاقِ خوب و بد، از هر آدمِ خوب و بد یک چیزی تهِ ذهنم، تهِ دلم مونده و کپک زده بود. نگران انعکاس همین کپک ها روی ورقه های امتحاناتِ درپیش رو بودم. تصمیم گرفتم تعطیلات آخر هفته هر طور شده این تن خسته و ذهن آشفته رو بردارم و بروم شهرمون. برای خالی نبودن عریضه و آسایش وجدان یک مشت دفتر و کتاب به همراه لباس چرک هایی که حالم را بهم می زد بقچه کردم تو دوتا کیسه ی بزرگ سیاه. راه کمی نبود اما حوصله ی من برای مرتب چیدنِ وسایلم کم بود. با اون دو تا کیسه مثل کولی ها راه افتادم توی شهر. ناله ی گاه به گاه کیسه ها که به زمین کشیده می شدند در بین ناله های خودم گم بود. سوار هرمترو که می شدم مردم همه برمی گشتند و من رو مهربانانه برانداز می کردند. منتظر بودند که بساط فروشم رو پهن کنم و براشون اوقات مفرحی ایجاد کنم. ازاینکه می توانستم آدمها رو هرچند کوتاه ضایع کنم کیف می کردم.

راه دور و دراز لطفِ سوار شدن تو یک تاکسی قدیمی و داغون همراه با له شدن بین مسافرهای درشت هیکل رو هم نصیبم کرد. ترافیک و هوای دودزده ی شهر بوی عرق تن کارمند های خسته هم که موسیقی متن این ضیافت بودند. تنها شوق رفتن به خونه می توانست زمان را برایم جلو ببرد. ایستگاه پایانی، نزدیکِ میدون اصلی شهر انتهای یک خیابون پرشیب بود. نیم کلاچ های پی در پی و پیاده هایی که بی هوا جلوی ماشین ها مانور می دادند، اعصاب راننده ی جوان را بهم زده بودند. اونقدر که با دادی سر مسافرهای محترم! خواست که نرسیده به ایستگاه پیاده شوند و مابقی راه را خودشون گز کنند که خب بالطبع برای سلامتیشون هم مفید بود!

می بایست مثل بقیه ی مسافرها با کمال میل به حرف زور لبیک گفته و با لبخندی پیاده می شدم. چشمم که به کیسه های دربه در افتاد، یاد احقاق حق و زیر بار زور نرفتن و اشاعه ی فرهنگ درست شهروندی افتادم. پیاده نشدم. راننده از توی آئینه بار دیگر با لحن آرام تری یادآوری کرد که پیاده شوم. درجا یک خطابه از حقوق شهروندیم آماده و با احترام حواله ی راننده کردم. راننده نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد. سفیهی که گویا توی این مملکت زندگی نمی کند. این بار با تحکم بیشتری خیلی منطقی بهم تفهیم کرد کرایه رو کامل داده و پیاده شوم. دیدم به نظر نمی رسد که این احقاق حق از راه شاخ و شونه کشیدن میسر باشد. با تمام غرورم تصمیم گرفتم زجر التماس به راننده رو به زجر کشیدن کیسه های سنگین ناجور توی خیابون اصلی شهرمون که حتما منجربه زیارت تعدادی فک و فامیل ، دوست و آشنا می شد ترجیح بدهم.عاجزانه به جوانک راننده گفتم: ببین آقا می دونم برات درکش سخته اما من باردارم! سربالایی نمی تونم راه برم. می تونی بفهمی؟

راننده که تا اون موقع توی آئینه با من جرّوبحث می کرد، با تعجب برگشت و هیکل لاغر و استخونی من رو چندین بار وارسی کرد. سرخ شدم. لبخند راننده برای چی بود؟ نگاه هرزه ی راننده روی شیکم من چیکار می کرد؟ آماده ی یه جنگ ناموسی شده بودم که راننده با لحن مهربونی پرسید: شما باردارید؟ هر جا بگید می برمتون. آب شدم. حرص می خوردم. با رمق ته مونده ام کیسه های نکبت رو بلند کردم و سر راننده ی بیچاره داد زدم که آره من بار... دارم!