شاگرد باوفای من!
از خاطره های دوره ی جوانی و تدریس تو مدرسه ی شاپور، برایم فقط مهمونی های گاه به گاه خانوم ایزدی ناظم مدرسه باقی مانده بود. این شیر بیشه ی مدرسه هنوز هم سردم دار نظم دادن به تفریحات پیرو پاتال هایی مثل من بود که تنها سرگرمی روزانه اشون رفتن به بانک و از صف نون به صف شیر رفتن بود. پرحرفی همکارهایم، آه و ناله های دم به دم از دردهای عجیب و غریب چیزی نبود که بتواند من را از شربختکِ پیوستن به آثار تاریخی کشور نجات بدهد. نمی فهمیدم چرا همکارام تصور می کردند که افتخارات نوه هاشون از تاتی تاتی گرفته تا مستراح رفتنشون برای من لب گور می تواند جالب باشد! نمی دونستم تحویل یک لیست بالا بلند از امراض با جزییات هر چه تمامتر برای منِ مرضِ سرخود چه دردی را می توانست دوا کند!
اول ماه بود و زمان سرکشیدن روغن کرچکِ مهمونی خانه ی خانوم ایزدی. ساعتی از مهمونی نگذشته بود که هر طرف خونه، بازار مکاره ای برپا شده بود. افشاری منصب جدید داماد، سبحانی مهربونی های بی حد وحصر عروس و رضوی افتخارات بچه ی فرنگ رفته اش را هر کدوم تو غرفه های جداگانه پشت ویترین گذاشته بودند و برای هر رهگذری یک بار با آب و تاب تعریف می کردند. منی که حتی یک قلم از این اقلام رو تو سبد زندگی خودم و جد و آبام برای فروش نداشتم بی هوا از یک طرف به طرف دیگرِ بازار قدم می زدم و گاه گاهی به مشتری های این بازار لبخند می زدم. کنار شومینه بساط جالبی از گپ و گفتگوها داغ شده بود. خانوم علیخانی تعریف می کرد که هفته ی گذشته قلب شوهرش گرفته بود و با حالِ زاری شوهرش رو به اورژانس بیمارستان برده بوده که از فامیلی دکتر شیفت شب "کلاه دوزک" یادش آمده بود که دکترشوهرش، شاگردش بوده! خانوم بهداروند هم می گفت که از قضا قاضی دادگاه انحصار ورثه ی پدرش، شاگرد زرنگ کلاس هاش بوده!
در این اثنا تمام سی سال سابقه ی تدریس به علاوه پنج سال بازنشستگیم رو درجا وارسی کردم ببینم مورد درخشانی از شاگردهام یادم میاد یا نه! تا لااقل از این یک قافله عقب نمونم! دریغ از یک نمونه. یعنی سی سال معلم نمونه باشی و با یک آدم حسابی از شاگردهای سابقت برخورد نداشته باشی باید خیلی بدشانس باشی خیلی! هنوز از موتور خسته ی جستجوگر ذهنم نا امید نشده بودم که یاد روزی افتادم که برای گرفتن اجاره از مستجرم راهی یکی از شهرک های اطراف شهر شده بودم. چشمم یارای رانندگی نداشت. حقوق بازنشستگی و چندرغاز اجاره ی مستجرهم اجازه ی آژانس گرفتن نمی داد. چاره ای جز اتوبوس های مسیر که همیشه پر از کارگرهای خسته و سربازهای افسرده بود نداشتم. برای فرار از آن همه انرژی مثبت که از در ودیواراتوبوس داغون می بارید خودم را سرگرم یک روزنامه کرده بودم. اخبار حوادث رو با دقتی می خواندم که انگار بچه ام تو اون حادثه بوده، آگهی های کار رو هم که مثل جوانهای جویای کار زیرورو می کردم. وقتی اتوبوس به حد انفجار پر از مسافر شد جوانک راننده بلند شد که بلیط ها رو جمع کند که یهو دیدم با ذوق و شوقی داد می زند: خانوم مرزی؟ شما هستین؟ من رو یادتون میاد شما معلم کلاس پنجم من بودید؟
شاگرد تنبل من علی مرادی بود. اسمش همراه با یک دنیا شیطنت و حرص و جوش تو ذهنم حک شده بود. پدر من رو درآورد تا امتحانات را ناپلئونی قبول شد. اما با مرام بود، اهل کار. پدرش کارگر ساختمون بود. یادمه تمام لوله کشی مدرسه رو یک تنه همراه پدرش انجام داد. مدیرمدرسه مرادی را خیلی دوست داشت هربار که به خاطر درس نخوندن بیرونش می کردم مدیر و ناظم و همه بسیج می شدند که کوتاه بیایم. حالا اون شاگرد دوست داشتنی از دیدنم ذوق می کرد. بعد از رسیدن به ایستگاه و پیاده شدن مسافرها من را به خونه اشون دعوت کرد. محو یادآوری خونه ی محقر و باصفای مرادی و بچه ی کوچولویش شدم. برگشتم برای همکارام از شاگرد باوفای خودم تعریف کنم که دیدم خیلی وقته بساطشون رو جمع کرده و سفره ی ناهاررا چیدند.