قطری ها گشادند. اینو اَلِن می گفت. اَلِن رییسم بود تو قطر. صبح حول و حوش ساعت ٨ میومد دنبالم. می رفتیم دفتر. ساعت ١٢ نشده یه آدم دونه درشتِ علاف رو پیدا می كرد كه اقا یا علی پاشو بریم یه جا بشینیم ناهار بزنیم. ناهار كه تموم می شد برمی گشتیم دفتر. نمی دونم چه جور بود كه عاروق رو غذا رو نزده احساس خستگی مفرطی بهش مستولی می شد و می گفت جمع كن بریم خونه به قول خودش كُلَپس كنیم. مسیر برگشت كه ٤٥ دقیقه ای می شد با بحث هایی راجع به معماری و این حرفا شروع می شد، و در راستای پیدا كردن بحثی كه من بتونم توش حرفی واسه زدن داشته باشم به بحث راجع به اوضاع سیاسی ایران می رسید و بعد با یكی دو تا تلفن كه آقا شب كجا وعده برا عرق خوری ادامه پیدا می كرد و بدون هیچ دلیلی به این نتیجه می رسید كه این عربا خیلی گشادند و اگه ما بریتیش ها نبودیم اینا سرشون داشت با كونشون بازی می كرد. كلن جناب دكتر الن یه چیزی تو مایه های لَم یكن له شریك فِی الملك بود. در هر موضعی نمونه انگلیسیش رو بدون رقیب بهتر می دونست. پر واضحه كه اینو به طور مستقیم نمی گفت. اصلا نمیدونم چه جور می گفت، ولی تهش به این نتیجه می رسیدم كه احتمالا راست میگه. ساعت هنوز ٢:٣٠ بعد از ظهر نشده هم با یه خدا قوتِ گرم من رو به خدای بزرگ می سپرد و برام آرزو میكرد خوب خستگی در كنم كه فردا روز پُروداكتیوی داشته باشیم.

 دفتر یه ویلا بود كه تغییر كاربری داده بود به اداری. همیشه فكر می كردم ملتی كه درامد متوسط مردمش بیشتر از ٩٦٠٠٠ دلار در ساله چه جور زندگی می كنن ... با دیدن مستراح دفتر به خیلی سوال هام پاسخ داده شد .  آره جالبترین نقطه توریستی كه پیدا كردم مستراح دفتر بود. خوب البت كه چند تا مستراح داشت. ولی مستراحی كه من و الن جان استفاده می كردیم یه چیزی بود حول و حوش ٤٠ مترمربع. خدا به سر شاهده اگه اغراق كنم. سیستمش هم جوری نبود كه بگی تغییر كاربری داده و این حرفا. معلوم بود از اول برای امر خطیر دستشویی طراحی شده. یه حال غریبی داشت. واقعن قابل وصف نیست. همه كاشیهاش سفید بود. به غایت مینیمال. كلن یه توالت فرنگی یه گوشه بود و شیر دوش در ضلع اونطرفیش. یه روشویی هم از دیوار زده بود بیرون. یه گوشه این اتاق سفید میشستی، تك و تنها. یه غربت دلنشینی می بردت به دوردست ها. صادقانه میگم، من به این فضا بدهكارم. من رو با زوایای دیگه ای از زندگی آشنا كرد. اگه میشد اینو یه الگو كرد برای بقیه فرهنگ ها خیلی خوب بود. حمل بر خودستایی نشه، هر كی میومد جلسه تو دفتر می بردم دستشوویی رو نشونش میدادم و یه افتخاری هم می كردم كه مثلا من زودتر از تو ریدن تو این دستشویی رو شروع كردم. دو سه بار تو این حول و حوش سفر یك ماهم به قطر شده بود كه من غرق رویاهام باشم و الن خان تنگشون بگیره و بیاد دم دستشویی تقاضای تخلیه فوری داشته باشه.

  تو دفتر، الن بود و منشی دفتر و رییس الن كه یه قطری ای بود هم سن وسال خودم. رییس جان یكی دو ساعتی بعدِ ما میومد و به نماز ظهر قضیه رو فیصله می داد. نكته خیره كننده این دفترسه نفره، چهار نفر خدمه ای بود كه كار میكردن. یه نفر برا این سه نفر صبحا در و باز میكرد و می بست. یه نفر چایی می آوورد و می برد برا این سه نفر. یه نفر بعد از دستشویی این سه نفر می رفت تمیز كاری. یه نفر هم فقط بود، و تا روز آخر نفهمیدم نقشش دقیقن چیه. چند تا دفتر دیگه هم كه رفتم فهمیدم قضیه در همه جای مملكتشون به همین منواله. به قول اَلِن، اینها در تعداد خدمه داشتن با هم رقابت می كنند. این دوستامون كه شامل  هندی، بنگلادشی، نپالی، سریلانكایی و ... بودند در همه مشاغل خدماتی علی الخصوص به عنوان كارگر ساختمانی حضور داشتند. همه اینا رو گفتم كه برسم به صحرای كربلاش. وقتی از یكی از روسای یه شركت خدماتی از داستان این  قشر كارگر پرسیدم، توضیح داد كه این دوستان ماهی یه چیزی حول و حوش ٢٠٠ دلار می گیرن. تقریبا یك هفتادم حقوق الن جان. جالبتر اینكه این دوستان هر دو سال، یك بار به مدت یك ماه می تونن به خونشون برگردن و آوردن  خونواده هم تقریبا امری بعیده. این در حالیه كه الن جان سالی سه، چهار ماه مرخصی داشت. یه نمونه آبرومند از نظام برده داری. كیك و كافی سر صبح الن جان، حقوق یك هفته این دوستان بود. شما تصور كن تو قرن ٢١ اجازه آووردن هیچ وسیله ای غیر از لباس تنت رو با خودت به جایی كه داری میری دو سال مستقر بشی نداشته باشی. غم انگیزِ ماجرا اینجاست كه بنا به گفته آقای تامین نیرو انسانیشون، اینا ٩٠٪ حقوقشونو میفرستن به خونوادشون و تو قطر هیچی خرج نمی كنن. یعنی می گفت من تا حالا ندیدم اینا غذا بخرن، و سعی می كنن تمام پولشونو بفرستن به خونواده هاشون. ضمن اینكه دوستامون اجازه خرید خونه و ماشین و ...  هم در قطر نداشتند. نمونه كاملی بود بر این داستان كه پول بر هر درد بی درمان دواست، خصوصا درد حقوق بشر. با خودم فكر می كردم كاش این همه كه دوستامون گلوی خودشون رو در مورد حقوق بشر تو ایران پاره كردن، چشماشونو كمی به بقیه ممالك هم باز می كردن. كل دغدغه نماینده های سازمان ملل در قطر، در جلسه هایی كه دو تا كارگر نپالی در رو براشون باز كرده بودند، یه كارگر هندی دگمه آسانسور رو براشون زده بود، سه تا كارگر فیلیپینی كافیشون رو محیا كرده بودن، مساله خطیر گرم شدن كره زمین بود. انصافا فكر نمی كردم گرم شدن كره زمین اینقدر مساله مهمی باشه. مملكتشون جوریه كه بی رقیب در مصرف انرژی و درست كردن سی او دو رتبه اول رو تو دنیا داره. در این حد كه تمام جلساتشون رو با همین ذكر مصیبت شروع می كردن و یه سری آمار عجیب غریب در این زمینه می دادن كه پشت كوه رو می لرزوند. قضیه وقتی بغرنج می شد كه ساخت و سازهایِ جام جهانی رو هم به آینده نزدیك قطر اضافه می كردی. 

الن جان، به شدت خاطرش از اینكه جام جهانی رسیده به قطر مكدر بود. گر چه خودش هم تایید می كرد همه این ها سیاسیه و پول نقش اساسی تو این داستانا بازی می كنه. به نظرم الن از شعور سیاسی متوسط رو به بالایی برخوردار بود. الن به شدت پیگیر اخبار خاورمیانه و مخصوصا ایران بود.  جنابشون از طرفداران هاشمی رفسنجانی بود و می گفت راه حل خاورمیانه آدم هایی مثل هاشمی اند. وقتی بهش گفتم هاشمی رفته ثبت نام كرده برا ریاست جمهوری كلی خوشحال شد. می گفت آرزومه بتونم یه روزی همین كاری رو كه دارم تو قطر میكنم تو ایران انجام بدم و اگه هاشمی بیاد، شما درای مملكتتون رو باز خواهید كرد و میریم اونجا چه ها كه نمیكنیم. بگذریم از این كه چند روز بعدش كه گفتم هاشمی رد صلاحیت شد، یكی دو تا فحش داد، قیافش رفت تو هم، یه چند دقیقه ای سكوت كرد و بعد همون بحث سنتیمون یعنی گشادی قطری ها رو ادامه داد...