تلخنامة خانه پدری
بیست و دو سه سال پیش، وقتی نوجوانی 16-17 ساله بود از خانه قدیمی به خانه جدید پدری اسباب کشی کردند، از یک جای متوسط شهر به یک جایی بالاتر یا به قول معروف از «اون طرف آب به این طرف آب». پدرش میگفت که اگر این زمین رو چند طبقه بسازیم هرکدامتان میتوانید بروید تو یک طبقه. میگفت که همه ما تو این خونه دوری هم جمع میشویم.
پدر تمام پسانداز خانواده را برای خرید زمین سرمایه گذار کرد، به پول آن زمان می شد حدود یک میلیون و هشتصد نهصد هزار تومان. برای همه چیز هم خودش نقشه کشیده بود، از چاه ته زیرزمین تا انباری سرِ سرسرا. حتی حساب هم کرده بود که با حقوق و اضافه کاری، وام و قرض و قوله هم میتواند از پس بقیهاش که چیزی حدود 4 میلیون تومان میشد بر آید.
پس از بیست و اندی سال، خانة پدری همچنان زیبا و پابرجا است، حداقل از خانههای مهندسی ساز در و همسایه چیزی کم ندارد. چند روز پیش، یکی از همسایه ها به پدر میگفت « حج آقا، فکر نکون فقط من میگم متری 5 تومن، قیمتش همینس. خیلیا 6 تومن و 7 تومنم گفتن. مالی شومام همین قدا میارزد». پدر میخندید و میگفت « برو بابا چیچی میگی؟ من کلی این خونه را با 6 میلیون تومن ساختم، حالا هر متریش شدس 5، 6 تومن؟ یعنی می گی همین درختی خرمالو، وسطی حیاط، رو صد میلیون تومن مال سایه انداختس؟ باغی آقاجونی خدا بیامرزم، 10 جریب بود فروختندش هزار تومن، حالا، همین یه ذره باغچه میشد دویست میلیون!». با همسایه صحبت میکرد و هر از چندگاهی به پسرش نگاهی میانداخت که یعنی میفهمی!
پسر میفهمید، خوب هم میفهمید. تا آنجا که یادش میآمد این بحث قیمت و پول از قدیم هم بود. از پدر بزرگها شنیده بود که زمانی قیمتها در حد چند صد تومان و چند هزار تومان بوده و یا زمان ظل السلطان حاجی کی چقدر داده بود به کربلایی فلانی و خانهاش را تملک کردهبود. ولی فرقش این بود که این بحثها مال صد سال و دویست سال پیش بود نه مال همین بیست سال پیش! هیچ وقت تصور نمیکرد که راه یکی دو قرن را بشود تو بیست سال طی کرد! وسط نگاههای پدر و صحبتهای همسایه حساب کتاب کرد که الان خانة پدری چند میلیارد میارزد. هیجان انگیز بود، با این حساب کتابها نه تنها پدر که همه همسایهها میلیاردر شده بودند و شاید هم اهالی شهر. حتما، اینهمه پول همه مردم را خوشحال می کرد به شرط آنکه میتوانستند زمان را همینجا متوقف کنند. اگر همین طور پیش برود، باید بیست سال دیگر برای فرزندانشان توضیح دهند که چگونه چند میلیارد تومان خواهند داد تا یک مترمربع از آلونک همسایه را بخرند یا اینکه چطوری باید چند تریلیارد تومان پول داشته باشند تا بتوانند به مانند پدر خانهای برای فرزندانشان دست و پا کنی. از این بدتر، آیا فرزندانشان خواهند توانست چند میلیارد تریلیارد پول فراهم کنند تا بالای سر نوههایشان سقفی بنا کنند. خدای من! این حساب کتابها مال چند قرن آینده است یا پیشبینی 40 سال دیگر!؟
مخ پسر سوت میکشید و دود میکرد. خانة پدری داشت در جهت بی نهایت شدن پوچ می شد! توی این شهر، همه میلیاردر ولی فقیر شدهبودند. این میلیون و میلیارد سرطانی بودند که ریشههایش را میخشکاندند! با این توصیف، شاید گنجشکها هم از این شهر بروند از بسکه باغچهها گران خواهند بود. دیگر کسی نخواهد توانست سرپناهی برای فرزندانش بنا کند مگر آنکه بمیرد تا کلبة درویشیاش را به میراث برند.